eitaa logo
بصیر🌱پایگاه بسیج خواهران نجوای ظهور✨
124 دنبال‌کننده
253 عکس
179 ویدیو
7 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پویش مثل قاسم یعنی ماهم مثل حاج قاسم ارادت خودمون رو به این پرچم و کشور و رهبرعزیزمون نشون بدیم 😊 حالا باهرچی که بشه ؛ 🔻عکس نوشته 🔻کلیپ 🔻فیلم رجز خوانی بچه های دهه هشتادی و نودی مون 🔻پادکست و یا هرابتکار و کار خلاقانه ای 😊 🎊 جوایز 🎉 🏆نفر اول : ۲۰۰ هزار تومان 🏆نفر دوم : ۱۰۰ هزارتومان 🏆نفر سوم : ۵۰ هزار تومان 📲ارسال آثار به آیدی 👇👇: @nahnoghasem 💠مهلت ارسال :تا ۲۲ بهمن ماه ۱۴۰۴ ❄️ثامن رشتخوار❄️ ━💠🍃کانال صبح رشتخوار🍃💠━ ✅ با ما همراه شوید  ╭══•                    •══╮    @sobheroshtkhar ╰══•                    •══╯
برپایی موکب با حضور خواهران بسیجی کار با کودک پذیرایی و ... 1404/11/15 برای اطلاع از برنامه‌ها و همراهی در فعالیت‌ها، به کانال رسمی پایگاه بپیوندید: 🔗نجوای ظهور ╭━┄┄┅┅✿❀ ✿ ❀✿┅┅┄┄‌━╮ https://eitaa.com/Whispers_Reappearance ╰━┄┄┅┅✿❀ ✿ ❀✿┅┅┄┄‌━╯
تشکیل کافه گفت‌وگو با حضور نوجوانان 1404/11/15 برای اطلاع از برنامه‌ها و همراهی در فعالیت‌ها، به کانال رسمی پایگاه بپیوندید: 🔗نجوای ظهور ╭━┄┄┅┅✿❀ ✿ ❀✿┅┅┄┄‌━╮ https://eitaa.com/Whispers_Reappearance ╰━┄┄┅┅✿❀ ✿ ❀✿┅┅┄┄‌━╯
⭕️ جشن بزرگ خیابانی میلاد حضرت بقیة‌ الله‌ الاعظم (عج) 💐«فجر انتظار»💐 🛣مسیر برگزاری: نیشابور،از میدان امام خمینی(ره) تا چهار راه انقلاب ⏱ زمان مراسم: جمعه ۱۷ بهمن‌ماه ساعت ۱۴ 🇮🇷ستادمردمی بزرگداشت اعیادشعبانیه
بصیر🌱پایگاه بسیج خواهران نجوای ظهور✨
از آخرین «نگران نباش» تا بوسه بر صورتی که پاره پاره شد درست یک ماه قبل یعنی ۱۸ دی ماه وقتی مهدی برای آخرین بار نگاهم کرد و گفت نگران نباش مواظبم، از همان شب به بعد هر بار که از میدان آزادی می‌گذرم، نه تنها زمان که هوا هم سنگین می‌شود. پاهایم به زمین می‌چسبند و انگار نیرویی نامرئی مرا به عقب می‌کشد برمی‌گردم و کابوس آن شب شوم زنده می‌شود. حسن علی‌آبادی، پدر شهید مهدی علی‌آبادی، نوجوان بسیجی و از نخبگان علمی که در حمله بی‌رحمانه اغتشاشگران با سلاح گرم به شهادت رسید، آن شب تلخ را این طور روایت می کند: فاجعه را وقتی با چشمانت نمی‌بینی و فقط می‌شنوی دردش هزار بار عمیق‌تر است. آن شب من تنها ندیدم اما فریاد خاموش آنچه بر جگرگوشه‌ام می‌رفت را با تمام وجود حس کردم. از همان شب به بعد بجز بار غم، حسرت و پشیمانی یک جمله مثل پتک در مغزم تکرار می‌شود نباید تنهایش می‌گذاشتم... آن شب انگار از همه جا بوی آتش می‌آمد و خون... روز هجدهم دی ماه شهر از حوالی ظهر بوی التهاب می‌داد. مغازه‌ها یکی‌یکی کرکره‌هایشان را پایین می‌کشیدند همه می‌دانستند که امشب خیابان‌ها عرصه فریاد خواهد شد. من و پسرم مهدی مثل شب‌های گذشته در کنار بچه‌های پایگاه بسیج وظیفه داشتیم در هنگامه این غوغا نظم را حفظ کنیم. آن شب انگار از همه جا بوی آتش می‌آمد و خون ما آرام مسیر خیابان فردوسی را طی کردیم و وقتی به حوالی میدان آزادی رسیدیم و به یکباره سیل عظیمی از جمعیت چون موجی خروشان به سمت ما سرازیر شد. ما چه داشتیم؟ تنها باتوم‌هایی در دست، که در برابر خشم سنگ، پاره‌آجر و تیزی قمه و تبر پشیزی نمی‌ارزیدند. حتی اشک‌آورمان هم تمام شده بود. اغتشاشگران فهمیدند که ما دست‌خالی‌ایم. حمله‌شان وحشیانه بود زخم قمه بر تن هرکس که گیر می‌آوردند، حکایت از قصدی شوم داشت. اصلا عاشورا بود..‌. با شنیدن فریاد فرمانده که متفرق شوید! همگی دویدیم، مهدی به همراه دوستش محمد مهدی سبحانی‌فر کنارم بودند فرار کردیم اما در اولین پیچ کوچه حس کردم بچه‌ها نیستند. دست بیداد تقدیر چهار نوجوان را از ما جدا کرد برگشتن ۴ نفر به طرف جمعیت باعث شد که اغتشاشگران دست از تعقیب ما بردارند در حقیقت آنها سپر ما شده بودند چون اگر آن جمعیت دنبال ما می‌آمدند، راه نجاتی نداشتیم. آن قسمت شهر کاملاً در محاصره اغتشاشگران بود اگر دست‌شان به جمعیت ۷۰ نفره بچه‌های بسیجی می‌رسید تعداد شهدا و مصدومان بیشتر می‌شد اصلا عاشورا بود اما تقدیر طور دیگری رقم خورد. ۲ نفر از بچه‌ها توانستند فرار کنند، اما پسرم مهدی و محمدمهدی سبحانی‌فر، پس از نجات دوستشان محمدمهدی کاویانی، خودشان طعمه شدند هر ۲ فداکاری کردند برای نجات همه ما ۲ نوجوان میان جمعیتی که هر کدام برای ضربه‌زدن بردیگری پیشی می‌گرفت. بدنی که بیشتر از هفتاد ضربه قمه و چاقو داشت و ... من به سختی چند قدم جلوتر رفته بودم که پاهایم سنگین شد انگار سیمان به کفش‌هایم ریخته بودند. چطور دست خالی به خانه بروم؟ جواب مادرش را چه بدهم؟ بچه‌ها دلداری‌ام دادند که مهدی و محمدمهدی فرار کردند و هر دو سالم‌اند. اما قلبم گواهی می‌داد که چه بر سر بچه‌ها آمده است. آن شب را در پایگاه ماندم در انتظار صبحی که هیچ‌گاه نباید می‌آمد. به خانه نرفتم فردا شب هم دوباره در پایگاه به همراه بچه‌ها راه پسرم مهدی را ادامه دادم. تا صبح جمعه که در غسالخانه بهشت فضل برای آخرین بار مهدی را دیدم. با بدنی که بیشتر از هفتاد ضربه قمه و چاقو داشت و جای اصابت گلوله بر سرش اغتشاشگران پسرم مهدی را شکنجه و شهید کرده بودند. روی سنگ سرد با صورت و بدنی تکه پاره و خونین خوابیده بود. برای آخرین بار موهای سیاهش را از روی پیشانی‌ بلندش کنار زدم، بوسیدمش و زمزمه کردم؛ مهدی همیشه می‌گفتی باید کاری برای کشورم انجام دهم. من فکر می‌کردم این خدمت در درس خواندنت خلاصه می‌شود نمی‌دانستم تو سرباز وطن و شهید امنیت می‌شوی! او باسپاهی از شهیدان خواهد امد