توهیچ دوست ورفیقی نداشتی تنها
کست من بودم منم ازاینکه همه کس
یک نفر باشم
بدم میومد میترسیدم. زن وبچه.
پدربزرگ مرد،ازبس که سیگارکشید.
مادربزرگ ساعت زنجیرداراو راکه به جلیقه اش
وصل میشدبه من بخشید،بعدهاکه ساعت
خراب شدساعت سازعکسی به من دادکه درصفحه پشتی ساعت مخفی شده بود ،
دختری که شبیه جوانی مادربزرگ نبود !
پدربزرگ چقدر سیگار میکشید .