eitaa logo
°•|از چادرم تــــــا شهـــادت|•°
465 دنبال‌کننده
5.2هزار عکس
1.2هزار ویدیو
67 فایل
بیو❤︎ خاطرات شهیدانه📚 شهدایے های زیبا✨ همسنگرمون🤞🏻💎 @TOLOU_313 گوش شنوا✨👇🏻 https://harfeto.timefriend.net/16349894129995 لفت!؟ پنجاه صلوات رفیق🥲 کپی؟! واجب☺️ هدف شادی دل امام زمانمونه!!! زشته حرام باشه رفیق!❥
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح سعیده بعد از این که من را رساند و گفت: –میخوای ظهر بیام دنبالت؟ –نه بابا، تازه داری میری سرکار، اینجوری که فوری اخراج میشی. سعیده گفت: –کار من تازه یک ساعت دیگه شروع میشه، میخوای منتظرت بمونم تا بیای؟ –نه، تو برو. من خودم میام. الانم چیزی به ظهر نمونده. دیگه کی می‌خوای بری سرکار. نقشه‌ی خانه‌ی زهرا خانم شبیه طبقه‌ی پایین بود. ولی برای چیدمانش سلیقه‌ی بیشتری به کار برده بود. پسرهای زهرا خانم مدرسه بودند و او با ریحانه تنها بود. تا ظهر پیش ریحانه بودم. خیلی سرحال و شاد شده بود. کلی با هم بازی کردیم و حسابی خسته شد. خنده هایش انرژیم را چندین برابر می‌کرد. زهرا خانم با رضایت به بازی ما نگاه می‌کرد و مدام لبخند میزد و گاهی حرفی میزدو دردو دلی می‌کرد. بالاخره ریحانه خسته شد و سر ناسازگاری گذاشت. غذایش را با بازی به خوردش دادم و خواباندمش و آماده‌ی برگشتن شدم. زهرا خانم بعد از این که کلی دعا در حقم کرد با اصرار از من خواست که دوباره به ریحانه سر بزنم. می‌گفت که به او هم خوش گذشته و با حرف زدن سبک شده است. من هم قول دادم که در اولین فرصت دوباره به دیدنشان بروم. هوا خیلی گرم بود. آفتاب تابستان زورهای آخرش را میزد. انتظار داشتم آرش زنگ بزند و دنبالم بیاید ولی خبری نشد. از بی‌توجهی‌اش دلم گرفته بود. برای مبارزه با ناراحتی‌ام شروع به پیاده روی کردم. آنقدر هوا گرم بود که گاهی احساس می کردم بخار از کف آسفالت بلند می‌شود. با این حال باز هم به پیاده روی‌ام ادامه دادم. نزدیک سه ایستگاه پیاده رفتم و بعد سوار مترو شدم. به خانه که رسیدم احساس سر گیجه داشتم. به زور کمی غذا خوردم و به مادر گفتم: – حالم خوب نیست و باید بخوابم. نمی دانم چقدر خوابیدم، با حالت تهوع بیدار شدم و خودم را به دستشویی رساندم. مادر خودش را به من رساند و کمرم را مالید و با نگرانی پرسید: –امروز زیر آفتاب یا توی گرما بودی؟ آنقدر بالا آورده بودم که اصلا نای حرف زدن نداشتم. با صدایی که از ته چاه می‌آمد جواب دادم: –زیادپیاده روی کردم. به زور خودم را به تخت رساندم و دراز کشیدم. مادر فوری برایم شربت درست کرد و اسرا هم کمکم کردتا بخورم. انگار داخل شربت قرص خواب آور ریخته شده بود، چون دوباره خوابم گرفت. با نوازهای دستی لابه لای موهایم چشم هایم را باز کردم و با دیدن آرش ابروهایم بالا رفت. بالبخند و غمی که در چشم هایش بود سلام کرد. –سلام...تو کی امدی؟ –چند دقیقه‌اس عزیزم. بهتر شدی؟ با باز و بسته کردن چشم هایم جواب دادم. خواستم بلند شوم که نگذاشت و گفت: –دراز بکش، بعد دستم را در دستش گرفت و گفت: –ببین یه روز ازت غافل شدم چه بلایی سر خودت آوردی. آخه تو این گرما کدوم آدم عاقلی پیاده روی می کنه؟ دلخور نگاهش کردم. آهی کشید و گفت: –می‌دونم باید بهت زنگ می زدم و میومدم دنبالت، کوتاهی از من بود. ببخشید. درگیر مژگان و کیارش بودم. –نه بابا، اشتباه خودم بود. الانم خیلی بهترم چیزی نشده که، نگران نباش. –رنگت پریده، اونوقت میگی چیزی نشده. –این به خاطر تهوعی بود که داشتم، الان دیگه ندارم، غذا بخورم خوب میشم. بلند شد و در اتاق را باز کرد و مادر را صدا زد. مادر فوری خودش را به اتاق رساند. آرش گفت: –مامان جان رنگش پریده الان باید چی بخوره، خوب بشه؟ –مادر کنار تختم ایستاد و پرسید: –بهتری؟ –آره، خیلی بهترم. دستش را روی پیشونی‌ام گذاشت و گفت: –خدارو شکر، الان برات یه چیزی میارم بخوری. آرش با نگرانی گفت: –مامان جان، ببریم دکتر یه سرمی، آمپول تقویتی چیزی بزنه بهتر نیست؟ مادر همانطور که نگاهم می کرد گفت: –نگران نباش چیزهایی که براش درست می کنم رو بخوره تا فردا انشاالله خوب میشه. بعد از رفتن مادر، آرش موبایلش را از روی میز برداشت و گفت: –من برم بیرون زود میام. دستم را به طرفش دراز کردم. دستم را گرفت و پرسید: –چیزی میخوای؟ روی تخت نشستم و تکیه دادم به تاج تخت. –کجا میخوای بری؟ روی لبه تخت نشست و به چشم هایم زل زد. –هیچ جا قربونت برم. می‌خوام یه کم برات خرید کنم، بخوری جون بگیری. –میشه نری؟ با تعجب نگاهم کرد. –الان بودنت اینجا خودش باعث میشه جون بگیرم. دستم را بوسید و با خنده گفت: –عزیزم آفتاب خورده تو سرت مهربون تر شدیا، از فردا روزی دو سه ساعت برو پیاده روی. هردو خندیدیم. پرسیدم: –چطوری فهمیدی حالم بده؟ –هر چی زنگ زدم گوشیت جواب ندادی، زنگ زدم خونتون، مامان گفت حالت بدشده. منم خودم رو زود رسوندم. لبخندی زدم و گفتم: –ممنون، گوشیم توی کیفمه، کیفمم گذاشتم توی کمدواسه همین صداش رو نشنیدم. احساس کردم آرش راحت نیست. –آرش جان می خوای بریم توی سالن بشینیم؟ –اگه می تونی بیای بشینی بریم. با معجونهایی که مادر برایم درست کرد. حالم خیلی بهتر شد. آرش سر شام گفت که فردا می‌آید دنبالم تا بیرون برویم. ولی مادر اجازه نداد و گفت باید چند روز استراحت کنم. ✍ ادامه‌دارد... @Witness
•| |• از یڪےاز اساتیدم ڪہ شاگرد علامہ طباطبایـے بود، پرسیدم: ویژگی ممتاز تدریس چہ بود؟ +فرمود: علامہ طباطبایۍ، یڪ سال فڪر مےڪرد، یڪ ساعت حرف مۍزد!🍃 __❤️🍀✨________ [بہ نقل از: 🌙 ]
⚠️ 🔮 ✨نمازهايم اگر "نماز" بود موقع سفر، ذوق نمی کردم از شکسته شدنش 🍃نمازهايم اگر نماز بود که رکعت آخرش این قدر کیف نداشت ✨اگر نمازهایم نماز بود تبدیل نمی شد به نمایش پانتومیم برای نشان دادن خاموش کردن شعله گاز ❌نمازهایم"نماز" نیست اگر نمازم نماز بود ✨می شد پناهگاه... می شد مرهم... ✨می شد شاه کلید...🗝 خــ💖ــدایا! من از تو فقط یک چیز می خواهم. بر من منت بگذار و کاری کن نمازهایم نماز بشوند🙏
سجاده‌رادوست‌داشتم😍 اسمش‌راگذاشته‌بودم:🙋 «آغوش‌همیشه‌بازخدا»👌 هرجاسجاده‌بود‌می‌شدبا‌خداخلوت‌کرد...😃 هنوزهم‌سجاده‌رادوست‌دارم✊ امایادگرفتم‌برای‌خلوت‌کردن‌باخدا‌ لازم‌نیست‌دنبال‌سجاده‌بگردم...😉 تمام‌زمین‌سجاده‌‌است‌وقتی‌که💞 خدالحظه‌به‌لحظه‌بامن‌است........
👁️‍🗨️ 🌸🍃🌸 حرم حضرت زینب(س) عجب حال وهوایی دارد سوریه.. فیض شهــادت چه صفایی دارد بنویسید ‌به‌روی‌کفن‌ آن ‌شهدا چقدرعمــه‌ی سادات فدایـ️ـی دارد. ☃🌼☔️⇲
🔸 تا پیش از سفر کربلا خیلی پسر شری بود، همیشه چاقو🔪 در جیبش بود، خالکوبی هم داشت. وقتی از سفر کربلا برگشت مادرش ازش پرسیده بود چه چیزی از امام حسین(علیه السلام) خواستی⁉️ 🔸 مجید گفته بود یه نگاه به گنبد🕌 امام حسین(علیه السلام) کردم و یه نگاه به گنبد حضرت عباس انداختم و گفتم آدمم کنید😔 🔹 سه چهار ماه قبل رفتن به سوریه به کلی متحول شد، بعد از اون همیشه در حال دعا و گریه بود. نمازهایش را اول وقت میخواند 🔹 خودش همیشه میگفت نمیدانم چه اتفاقی برایم افتاده که دوست دارم همیشه دعا بخوانم و گریه کنم و در حال عبادت📿 باشم. 🌷 🌹🍃🌹🍃
🔻فعالان فضای مجازی بیکار نیستند !😒 گاهی از ما پرسیده مےشود که: چرا اینقدر برای فضای مجازی وقت مےگذارید، مگر بیکارید؟ 😏 💎ما در فضای مجازی به دنبال و سرگرمی نیستیم. 💎به دنبال پر کردن اوقات هم نیستیم . 💎به دنبال و رسم نیستیم. 💎به دنبال التماس دعا از نیستیم. 💎به دنبال و خودنمایی و تظاهر نیستیم. 💎نگاه ما به فضای مجازی است . 💎ما فضای مجازی را یک جنگ مےدانیم. 💎جنگ همیشه با توپ و تفنگ نیست . 💎فضای مجازی میدان است و مبارزه بوده و هست و خواهد بود ، فقط شکل و نوع آن تفاوت کرده است . 💎مبارزه مرد مےخواهد نه انسان . همانطور که در دوران جنگ مسلحانه و به تعبیری " " مردانی حضور یافتند که : خانواده داشتند، درس و دانشگاه داشتند، کار و زندگی داشتند. بیکار نبودند ، ولی بزرگترین کارشان شد از اسلام و انقلاب و از همه چیز خود گذشتند و نمودند. اکنون نیز در میدان " " باید حضور یافت. ما که لیاقت بیش از این را نداریم و از هیچ چیزمان نگذشتیم جز اوقات فراغت خود برای دفاع به حد توان و وسع خود. 💠لا یکلف الله نفسا الا وسعها به فرموده رهبر عزیزمان : 💠فضای مجازی به اندازه اهمیت دارد و عرصه فرهنگی عرصه است. اگر از فضای مجازی غافل شویم اگر نیروهای مؤمن و انقلابی این میدان را خالی کنند مطمئنا خواهیم خورد. هر کس به اندازه وسع و و هنر خود باید در این میدان حضور یابد . 1⃣گاهی انسان حرف حق را مےتواند با استدلال قوی و با زبان شیوا و هنرمندانه بیان کند که این حرف به گوش و چشم هزاران و شاید میلیونها مخاطب برسد . 2⃣گاهی شاید ما حرفی برای گفتن نداشته باشیم اما مےتوانیم انعکاس کارهای خوب و هنری دیگران در فضای مجازی بشویم . 3⃣گاهی با یک کلام ، یک جمله مےتوانیم باعث تقویت روحیه جناح مؤمن انقلابی فعال در فضای مجازی بشویم. به اعتقاد من ، امروزه ذکر مستحبی بعد از نماز ما ، کار فرهنگی و جهادی در است... مقام معظم رهبرى
❤mobina❤: مــا همان نســل جـوانیــم ڪه ثـابت‌ڪردیـم در ره عـشـق جـگر دار تـر از صـد مَـردیـم هـر زمـان بـوے خـمیـنے بـه سـر مـا افتـاد دور سیــدعلـے خامنـــه‌ای می‌گـردیــم •°|☘💫|°
🔷 نکته مهم پیشگیری و درمان کرونا 🔷 💢 *ویروس کرونا قبل از اینکه به ریه برسد و شروع به فعالیت کند به مدت تقریبی ۴ روز در گلو میماند و ایجاد سرفه و گلودرد میکند.* 💢. *در این زمان به محض شروع سرفه یا گلودرد اگر اب زیاد نوشیده شود و بخور انجام دادو همچنین قرقره با کمی نمک و سرکه میتوان از ورود این ویروس به ریه جلوگیری کرد و ویروس را از بین برد .* 🔵 *این موضوع را نشر دهید.*
سلام چیزی براتون میفرستم عشق کنید ولی قول بدین برا همه خیلی دعا کنین ابتکار بسیار زیبا از تولیت حرم امیر المومنین روی نوشته زیر انگشت بزن www.imamali.net/vtour وارد حرم شدید توجه کنید روی هر فلشی که کلیک میکنید يه مقدار صبر کنید تصویر شفاف ميشه. ودر هر صحن باچرخش و عقب جلو کردن میتوان کاملا زیارت کردهر جای حرم که دوست داريد زیارت کنید. بنده رو هم دعا کنید. زیارتتون قبول باشه التماس دعا اللهم عجل لوليك الفرج @Witness
..🍁:" ‌:) . . اینجا 🌍ـــن است♡ همان‌جایی‌ڪه "آسید‌مرتضی‌آوینی" ؛ آن را نامید ...♥️ رنج‌ مۍکشد زمیــــن‌ از تماشــاۍ رنج‌ ِ مسلمانان‌ ...❄️ [ در‌محضر‌خدابراۍمسلمانان‌ دعا‌کنید.] ◦•● 🏴 جهان‌بۍقرار🌈 العجل‌مولا‌ۍمن🌸💭 •• @Witness