ولی چون خون مامانبزرگم نمیزارن من بخوابم و میان بالا سر من بدبخت فلک زده حرف این اون دردو مرضو میزنن من نمیتونم کپه مرگمو بزارم
آنچه بر محیا گذشت:ساعت یک و نیم دو خوابم خیلی میومد سرمامم خیلی بود دلم دکتر میخواست همه میگفتن دکتر هست(داداشم)گفت ۲تا قرص سرما خوردگی بخور و خوردم تا الان خواب بودم.