بالاخره پذیرفتم که وقتشه این فصل رو ببندم ، وقتشه به جلو و قسمت بعدی زندگیم حرکت کنم ، وقتشه رها کنم و برم .
شاید اگه همون دفعه اول که ناراحتم کرده بودی میزدم تو دهنت ، الان دیگه هر زریو جلو من نمیزدی .
ما بر روی آن پل نامرئی ایستاده بودیم؛
پُلی که تنها با سایههای یکدیگر به هم میرسید، نه با دستهایمان.
نَفسهایمان به هم نزدیک شدند،
تا آنجا که گرمای تو را حس میکردم،
اما هرگز به یک گرمای پایدار تبدیل نشد.
عشق ما شبیه چای است که زود سرد شد؛
طعمش باقی ماند، اما آن گرمایی که باید در
خود نگه میداشت، در هوا گم شد. امروز،
در این نیمروز زندگی، پُر هستم از تمام آن
چراغهایی درخشان که قرار بود با هم روشنشان کنیم. امروز، تنها نوری است که ماه
بر دو رودخانه میتاباند که هرگز به هم
نخواهند رسید.