آغوشش همچو پر قو بود؛
همانقدر زیبا،همان قدر بوی وفاداری و همان قدر حس امنیت و آرامش میداد .
کمکم یاد گرفتم حرف نزنم چون، هرچی گفتم یا اشتباه فهمیدن یا اهمیت ندادن یا یادشون رفت..
همیشه دوست داشتم مث این فیلما سرمو بزارم رو شیشه اتوبوس یا مترو و به بیرون خیره شم، ولی شیشه همش مث آبمیوهگیری میلرزه