هرچی بیشتر جلو میرم
بیشتر میفهمم جنس دوستی هام اینجوریه که: تا من احوالپرسی نکنم کسی حالمو نمیپرسه
تا من نگران نشم کسی نگران نمیشه
و انگاری که بقایِ دوستی ها و روابطم به من وابسته ست:)
اون حسی که
نه دیگه دوسش داری ، نه ذوقشو داری ، نه ازش متنفری و نه میخوایش
ولی درموردش گریه میکنی...
خواب برای ما یک نیاز جسمی نبود ،
خواب برای ما نجات بود ، راه بود ،
فرار بود...؛