جوونی کردن تو ایران مثل حکایت یخ فروشه اس؛
میپرسن فروختی ؟ میگه نه، ولی تموم شد.
هیچکسی در تمام دنیا به او احتیاج نداشت، یا اگر یکدفعه از دنیا محو میشد، هیچکسی کمبودی در زندگیاش احساس نمیکرد.
در این مدت، زندگی به گونهای سپری شده است که میتوانم سال ها بدون آنکه هیچ اتفاق غمانگیزی رخ بدهد، غمگین بمانم.
به طرز فجیعی همه چیز غمگینه؛ آدما غمگینن، خیابونا غمگینن، هرچی میشنوی غمگینه، هرچی میبینی غمگینه، اتفاقات این مدت غمگینه.
کلا به غم تبدیل شدیم.
من متنفر بودن از آدما رو بلد نیستم، فقط یهو برام بی اهمیت میشن، دیگه پیگیر کاراشون نیستم، دیگه اهمیت نمیدم که کجا میرن، دیگه نگرانشون نیستم همین!
من متنفر شدن رو بلد نیستم، ولی بیخیال شدن و خوب بلدم.
من فقط دلتنگ شبهایی هستم که زود هنگام، بی آنکه به چیزی فکر کنم به خواب میرفتم.