من متنفر بودن از آدما رو بلد نیستم، فقط یهو برام بی اهمیت میشن، دیگه پیگیر کاراشون نیستم، دیگه اهمیت نمیدم که کجا میرن، دیگه نگرانشون نیستم همین!
من متنفر شدن رو بلد نیستم، ولی بیخیال شدن و خوب بلدم.
من فقط دلتنگ شبهایی هستم که زود هنگام، بی آنکه به چیزی فکر کنم به خواب میرفتم.
لحظه هایی توی زندگی هست که هیچکس ازش خبر نداره، حتی امن ترین آدم های زندگیت؛
لحظه هایی که نه میشه ازش گفت، نه نوشت و نه فراموش کرد.
من واقعا حال زندگی رو ندارم، مرخصی بهم بدید؛
از مدرسه، از خونه، از آدمها، از مغزم، از دنیا.
امشب که خوابم برد دو سه ماه بعد بیدارم کنید.