هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
«آن زن شعر بود، اما مردی که کنارش بود سوادِ خواندن نداشت.»
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا
شربتی تلختر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند
به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا
«سعدی»
چای زعفرونی
تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا نگذرد
ولی واقعا کسی که اینطوری برات شعر بنویسه دیگه پیدا نمیشه
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
«طولانی ترین داستان عمرم»