هدایت شده از نجواۍبےنهایت☕️
ʙɪ ɴᴀʜᴀʏᴀᴛɪᴍ
کاش در سطح شهر تریبون هایے بود
برای اینکه هر چه در دلت مانده است را
پشت آن فریاد بزنے ، حال که نیست
به لطف این صفحه ی کوچک مجازی
سخنمیگوییم تا تیغِ حرفهایدر گلو
خشکیده ، قلبمان را زخمے نکند ... ❤️🩹
✍🏻 #بےنهايت ،برای بیو کانال تریبون (:
@ʙɪ_ɴᴀʜᴀʏᴀᴛɪᴍ |☕️
باشگاه نویسندگی.
ʙɪ ɴᴀʜᴀʏᴀᴛɪᴍ کاش در سطح شهر تریبون هایے بود برای اینکه هر چه در دلت مانده است را پشت آن فریاد
امروز تولدِ شاعرِ بینهایتمونه🕯🤎
با سر زدن بهش، خوشحال کنید~
باشگاه نویسندگی.
3️⃣ از چشم برای نشان دادن خصوصیات اخلاقی شخصیت استفاده کنید. , نویسنده میتواند با استفاده از توصیف
5️⃣ از حرکت چشمها برای پیشبرد داستان استفاده کنید.
, چشم میتواند خیره شود، زل بزند، چپ چپ نگاه کند، بدرخشد، نافذ نگاه کند، بچرخد، قفل شود، تنگ شود، بسته و باز شود و تیز و بُران باشد. حرکت چشم نشان دهنده واکنش شخصیت به رویدادهاست.
6️⃣ از چشمها برای بالا بردن درگیری استفاده کنید.
, اگر قهرمان قدرتمند داستان عینک میزند، یا حتی تک چشم است، نویسنده میتواند از ضعف بینایی او به عنوان مانعی در لحظههای درگیری آنها استفاده کند. اگر کسی زیاد پلک میزند، نشان از حس ناامنی یا نگرانی او دارد.
, نویسنده میتواند برای تقویت سایر ویژگیهای شخصیت، از قدرت بینایی او کم کند.
#چطور_بنویسیم
🏠‧₊˚@WriteClub
باشگاه نویسندگی.
یه روزهایی میشن:" اون روز رو یادته که..."
و بله
امروز[ در واقع امشب] از اون روزا بود.
امروز اون روزی بود که سالاولیم بزرگ شده بود و دنبالم میگشت. اینبار نه برای پرسیدن سوالات فلسفی، که برای اقدامهای هنری و آوردنِ ایدههاش به میدان عمل میخواست باهام مشورت کنه.
امروز اون روزی بود که زهره بعد از کلاس زبان اومد دفترم تا باهم بریم حرم و... فقط بریم حرم؛ مثل همیشه.
امروز اون روزی بود که توی قنوت ساکت بودم و به گنبد نگاه میکردم و تو دلم میگفتم:" همین نگاهِ من، دعا نیست؟"
امروز اون روزی بود که یه سینی چای خوردم و فیلم یادگاری ثبت کردم.
امروز اون روزی بود که چشم از هر چشمی برگردوندم چون نمیخواستم برای خودم قصه بسازم.[ برخلاف لورد، شخصیت داستانم، که کارش همینه.]
امروز اون روزی بود که گفتم:" لعیا، تو شبیه بیست و یک سالهها نیستی." و گریه کردم.
امروز اون روزی بود که نامه نوشتم و بی اینکه تو دست صاحبش بذارمش، تقدیمش کردم و بی اینکه "باشه"ای بشنوم، قول گرفتم دفعهی بعدیای که به حرم میرم، خبر خوشی بشنوم.
امروز اون روزی بود که...
راه رفتن
توی سیاهی شب
بهم دردِ خطر رو نمیداد.
شاید برای این بود که شهر روشن بود.
ستارهای ندیدم ولی
نور بود که برای میلاد امامِ عصر
روی شهر تابیده میشد.
֙⋆ #خاطره | امروز، شب پر نوری داشت