eitaa logo
باشگاه نویسندگی.
1.4هزار دنبال‌کننده
285 عکس
55 ویدیو
10 فایل
'به نام خدا' . اینجا هستم تا بهت کمک کنم که همیشه بنویسی. پا به پای هم‌ باشیم، اینجا باهام حرف بزن: https://daigo.ir/secret/920567090
مشاهده در ایتا
دانلود
باشگاه نویسندگی.
یه روزهایی میشن:" اون روز رو یادته که..." و بله‌ امروز[ در واقع امشب] از اون روزا‌ بود. امروز اون روزی بود که سال‌اولیم‌ بزرگ شده بود و دنبالم می‌گشت. این‌بار نه برای پرسیدن سوالات فلسفی، که برای اقدام‌های هنری و آوردنِ ایده‌هاش به میدان عمل می‌خواست باهام مشورت کنه. امروز اون روزی‌ بود که زهره بعد از کلاس زبان اومد دفترم تا باهم بریم‌ حرم و... فقط بریم حرم؛ مثل همیشه. امروز اون روزی بود که توی قنوت‌ ساکت بودم و به گنبد نگاه می‌کردم و تو دلم می‌گفتم:" همین نگاهِ من، دعا نیست؟" امروز اون روزی بود که یه سینی‌ چای خوردم‌ و فیلم یادگاری ثبت کردم. امروز اون روزی بود که چشم‌ از هر چشمی برگردوندم‌ چون نمی‌خواستم برای خودم قصه بسازم.[ برخلاف لورد، شخصیت داستانم، که کارش همینه.] امروز اون روزی بود که گفتم:" لعیا، تو شبیه بیست و یک ساله‌ها نیستی." و گریه کردم. امروز اون روزی بود که نامه نوشتم‌ و بی‌ اینکه تو دست صاحبش‌ بذارمش، تقدیمش‌ کردم و بی‌ اینکه "باشه‌"‌ای بشنوم، قول گرفتم دفعه‌ی بعدی‌ای که به حرم میرم، خبر خوشی بشنوم‌. امروز اون روزی بود که... راه رفتن توی سیاهی شب بهم دردِ خطر رو نمی‌داد. شاید برای این بود که شهر روشن بود. ستاره‌ای ندیدم ولی نور بود که برای میلاد امامِ عصر روی شهر تابیده می‌شد. ֙⋆ | امروز، شب پر نوری داشت