باشگاه نویسندگی.
یه روزهایی میشن:" اون روز رو یادته که..."
و بله
امروز[ در واقع امشب] از اون روزا بود.
امروز اون روزی بود که سالاولیم بزرگ شده بود و دنبالم میگشت. اینبار نه برای پرسیدن سوالات فلسفی، که برای اقدامهای هنری و آوردنِ ایدههاش به میدان عمل میخواست باهام مشورت کنه.
امروز اون روزی بود که زهره بعد از کلاس زبان اومد دفترم تا باهم بریم حرم و... فقط بریم حرم؛ مثل همیشه.
امروز اون روزی بود که توی قنوت ساکت بودم و به گنبد نگاه میکردم و تو دلم میگفتم:" همین نگاهِ من، دعا نیست؟"
امروز اون روزی بود که یه سینی چای خوردم و فیلم یادگاری ثبت کردم.
امروز اون روزی بود که چشم از هر چشمی برگردوندم چون نمیخواستم برای خودم قصه بسازم.[ برخلاف لورد، شخصیت داستانم، که کارش همینه.]
امروز اون روزی بود که گفتم:" لعیا، تو شبیه بیست و یک سالهها نیستی." و گریه کردم.
امروز اون روزی بود که نامه نوشتم و بی اینکه تو دست صاحبش بذارمش، تقدیمش کردم و بی اینکه "باشه"ای بشنوم، قول گرفتم دفعهی بعدیای که به حرم میرم، خبر خوشی بشنوم.
امروز اون روزی بود که...
راه رفتن
توی سیاهی شب
بهم دردِ خطر رو نمیداد.
شاید برای این بود که شهر روشن بود.
ستارهای ندیدم ولی
نور بود که برای میلاد امامِ عصر
روی شهر تابیده میشد.
֙⋆ #خاطره | امروز، شب پر نوری داشت