#ناشناس
پشت این پنجره شب دارد می لرزد و زمین دارد باز می ماند از چرخش پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست ای سر پایت سبز دست هایت را چون خاطره سوزان، در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش لب های عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود خواهد برد...
____
شاهکار
#ناشناس
ای کاش راه گریزی بود؛ راهی برای فرار از زندان چشمانت؛ ک جهان را ب اتش کشم تا هرگز کسی جز من در ان چشمان زنده نمانَد، و دوباره باز میگشتم!! و عمر خود را در ان کنج، ک جهان من است سپری میکردم
____
ولی ممبرامون>
#ناشناس
منرادگرمننخوان! وطنبخوان. گوییکهوطندرتاروپودمن تنیدهشده.
____
#ناشناس
اگه یه کتابی مینوشتی و به کسی که دوسش داشتی ولی نرسیدی بهش صفحه اخر کتاب چی مینوشتی؟
____
برای دوست داشتنت نیازی به بهانهی وصال نیست، حتی اگر از همان ابتدا یک نیروی مرموز الهی مرا از آخرِ این راهِ مشقت بارِ عشق آگاه میساخت و کورسوی امیدِ وصال را در دلم کور میکرد، باز هم دوستت میداشتم، باز هم دوستت میدارم، باز هم دوستت خواهم داشت
#ناشناس
من شک دارم، به شادیای شما دیدی بعضیا انقدر دارن انگار فامیلای خدان -فدایی
____
#ناشناس
شب،سیاهی کرد و بیماری گرفت
دیده را طغیانِ بیداری گرفت
دیده از دیدن نمی ماند، دریغ
دیده پوشیدن نمی داند، دریغ
____
👏
- ایکــــسبــــی'
#ناشناس اگه یه کتابی مینوشتی و به کسی که دوسش داشتی ولی نرسیدی بهش صفحه اخر کتاب چی مینوشتی؟ ____
I thought I’d die in your arms
#ناشناس
امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم زندگی تلختر از زهر بوَد گر تو نباشی بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم. -شهریار
____
- ایکــــسبــــی'
#ناشناس اگه یه کتابی مینوشتی و به کسی که دوسش داشتی ولی نرسیدی بهش صفحه اخر کتاب چی مینوشتی؟ ____
تاریخ اولین باری که دیدمش رو مینوشتم
#ناشناس
تنم از واسطهی دوری دلبر بگُداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت
____
#ناشناس
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لبِ دریا می کرد حافظ
____
اقا چرا فاصله نمیدید مجبور میشم خودم فاصله بدم
#ناشناس
خوابِ شب، دریچهای گشود به باغِ حضورت، دیدم که در برت، گمشدهام، چون موج در آغوشِ بحر. نفسهایت، ترانهٔ آرامشِ جان بود و لمسِ دستهایت، گویی ازلی بود و ابدی. تو بودی و من، در حصارِ امنِ دستانت، جهان، دیگر نبود، جز انعکاسِ عشقِ تو در جانم. بیدار گشتم، لیک، روحم هنوز آنجا مانده بود، در آن رؤیایِ ناب، که عطرِ تو در خویشتن پراکنده بود. دلم براش تنگ شده
____
آخی