#ناشناس
خوابِ شب، دریچهای گشود به باغِ حضورت، دیدم که در برت، گمشدهام، چون موج در آغوشِ بحر. نفسهایت، ترانهٔ آرامشِ جان بود و لمسِ دستهایت، گویی ازلی بود و ابدی. تو بودی و من، در حصارِ امنِ دستانت، جهان، دیگر نبود، جز انعکاسِ عشقِ تو در جانم. بیدار گشتم، لیک، روحم هنوز آنجا مانده بود، در آن رؤیایِ ناب، که عطرِ تو در خویشتن پراکنده بود. دلم براش تنگ شده
____
آخی
#ناشناس
تنت سرد شد، نگاهم یخ زد از دوری، ولی در دلم، هنوز تو بودی، ای ماهِ پرنوری. حرفهایت مثلِ تیغ، قلبم را درید، ولی عشقِ من، چون رود، همچنان جاری بود. چه کنم با این دلِ دیوانه که جز تو نخواست؟ حتی وقتی سرد شدی، باز هم تو را خواست. شاید تقصیرِ من بود، شاید تقدیرِ ما این بود، که بسوزم در حسرتِ آغوشی که دیگر نبود.
____
#ناشناس
چو ایران نباشد تن مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد فردوسی
____
شعر تراز
#ناشناس
نگاهت میکنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد؛
چه خواهش ها در این خاموشی گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد
-ابتهاج
____
#ناشناس
ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه؟
مست از خانه بیرون تاخته ای یعنی چه؟
زلف در دست صبا ، گوش به فرمان رقیب
این همه با همه در ساخته ای یعنی چه؟ ( آهنگشو شجریان خونده اگر پیداش کردی بزار چنل )
____
چشم
#ناشناس
تو نمیخواهی عزیزت بشوم زور که نیست
یا نگاهم بکند چشم تو مجبور که نیست
تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی
تو نگو نه دل دیوانه ی من کور که نیست
____
دوره ای نو به گمانم که سرآغاز کند
بلبلِ عشقِ تو در قلب من آواز کند
چه کسی گفت که آن سنگ دلِ اهل زمین
روز با دیدن چشمان تو آغاز کند؟
روز بخیر