eitaa logo
حفظ آثار شهدای دستجرد
589 دنبال‌کننده
20هزار عکس
4.5هزار ویدیو
40 فایل
این کانال برای حفظ آثار و روایات و اطلاع رسانی از مراسمات و برنامه های فرهنگی شهدای دستجرد جرقویه اصفهان ایجاد گردید خادم کانال شهدا @Aalmas_shohada لینک پیج حفظ آثارشهدای دستجرد در روبینو https://rubika.ir/almas1397f
مشاهده در ایتا
دانلود
جمعی از خانواده شهدای دفاع مقدس، مدافع حرم و مدافع امنیت بعداز ظهر شنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۱ با حضور در منزل شهید آرمان علی‌وردی با خانواده شهید مدافع امنیت دیدار و گفت‌وگو کردند. شهید علی وردی طی ناآرامی های چهارشنبه شب در اکباتان در اثر جراحت شدید ناشی از حمله اغتشاشگران مجروح و به بیمارستان منتقل شد و سپس به شهادت رسید. وی ۲۱ ساله، طلبه بسیجی و مربی کانون تربیتی حوزه علمیه آیت الله مجتهدی(ره) و همچنین عضو بسیجیان یگان امام رضا(ع) سپاه محمد رسوال الله (ص) تهران بزرگ بود. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
برای عمل کردن بدن انسان باید او را بیهوش کرد... اما برای عمل کردن روح انسان باید او را بیدار کرد ... کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
🌺🌺 من اگه بخوام ازدواج کنم خواستگار مثل داداش تو دارم که آرزوشه با من ازدواج کنه. میدونی برای بازار گرمی هم نمیگم. حانیه از حرفی که گفته بود شرمنده شد،سرشو انداخت پایین و عذرخواهی کرد. کلاسها شروع شده بود.... من همچنان کلاس استادشمس نمیرفتم. بسیج میرفتم مثل سابق. حتی با حانیه هم مثل سابق بودم. روزها میگذشت و من مشغول مطالعه و ذکر و نماز و ورزش و درسهام بودم. اواخر اردیبهشت بود.... حوالی عصر بود که از دانشگاه اومدم بیرون. خیابان خلوت بود. هوا خوب بود و دوست داشتم پیاده روی کنم. توی پیاده رو راه میرفتم و زیرلب صلوات میفرستادم. تاکسی برام نگه داشت. راننده گفت: _خانم تاکسی میخواین؟ اولش تعجب کردم آخه من تو پیاده رو بودم، همین یعنی اینکه تاکسی نمیخوام ولی بعدش گفتم شاید چون خلوته خواسته مسافر سوار کنه. نگاهی به مسافراش کردم. یه آقایی جلو بود و یه خانم عقب. هرسه تاشون به من نگاه میکردن. به نظرم غیرعادی اومد. گفتم:تاکسی نمیخوام،ممنون. به راهم ادامه دادم... اما تاکسی نرفت.آرام آرام داشت میومد. ترسیدم. دلم شور افتاد. کنار خیابان، جایی که ماشین پارک نبود اومد کنار. یه دفعه مرد کنار راننده و خانمه پیاده شدن و اومدن سمت من. مطمئن شدم خبریه. بهشون گفتم: _برید عقب.جلو نیاید. ولی گوششون بدهکار نبود. مرد دست دراز کرد تا چادرمو از سرم برداره، عقب کشیدم بسم الله گفتم و با یه چرخش با پام محکم زدم تو شکمش... دولا شد روی زمین.با غیض به خانومه نگاه کردم.ترسید و فرار کرد. راننده سریع پیاده شد و با چاقو اومد طرفم.گفت: _یا سوار میشی یاهمین جا تیکه تیکه ت میکنم. خیلی ترسیده بودم ولی سعی کردم به ظاهر آروم باشم.اون یکی هم معلوم بود درد داره ولی داشت بلند میشد. همونجوری که بلند میشد به اونی که چاقو داشت گفت: _مواظب باش،ظاهرا رزمی کاره. گفتم: _آره کمربند مشکی کاراته دارم.بهتره جونتون رو بردارید و بزنید به چاک. اونی که چاقو داشت باپوزخند گفت: _وای نگو تو رو خدا،ترسیدم. با یه ضربه پا زدم تو قفسه سینه ش،چند قدم رفت عقب. فهمید راست میگم هم ترسید هم دردش گرفته بود.لژ کفشم خیلی محکم بود،ضربه هام هم خیلی محکم بود ولی چاقو از دستش نیفتاد. اون یکی هم ایستاد و معلوم بود بهتره.با یه ضربه ناگهانی چاقو شو زد تو شکمم، دقیقا سمت چپم. چون چادر سرم بود،نتونست دقت کنه و خیلی عمیق نزد. البته خیلی عمیق نزد وگرنه عمیق بود. توان ایستادن نداشتم، روی زانوهام افتادم. داشتن میومدن نزدیک.چشمم به پاهاشون بود.
از یه چیزی مطمئن بودم،تا جون دارم نمیذارم دستشون بهم بخوره،نمیذارم حجابمو ازم بگیرن.. تمام توانمو جمع کردم، با دستهام دوتا مچ پاهای یکیشونو گرفتم و محکم کشیدم با سر خورد زمین. فکر کنم بیهوش شده باشه، یعنی خداکنه بیهوش شده باشه، نمُرده باشه. باشدت عصبانیت به اون یکی که هنوز چاقو داشت نگاه کردم. ترسیده بود ولی خودشو از تک و تا ننداخت. از تعللش استفاده کردم و سرپا شدم. اونقدر نزدیکم بود که اگه دستشو دراز میکرد خیلی راحت میتونست چاقوشو تو قلبم فرو کنه.با دستم چنان ضربه ای به ساق دستش زدم که چاقو دو متر اون طرفتر افتاد و دستش به شدت درد گرفت. خیز برداشت چاقو رو برداره،پریدم و چاقو رو گرفتم اما..آی دستم.... با دست راست چاقو رو گرفتم ولی چون شکمم درد داشت تعادلمو از دست دادم و افتادم روی دست چپم. تا مغز ستون فقراتم درد گرفت.فکرکنم شکست. پای چپش رو گذاشت روی کمرم و فشار میداد. دیگه نمیتونستم تکون بخورم. چیزی نمونده بود از درد بیهوش بشم. پای راستش نزدیک گردنم بود. خوشبختانه دست راستم سالم بود و چاقو تو دستم بود. ته مونده های توانم رو جمع کردم و چاقو رو فرو کردم تو ساق پاش. ازدرد نعره ای زد که ماشینی به شدت ترمز کرد. صدای پای راننده شو میشنیدم که بدو به سمت ما میومد. خیالم نسبتا راحت شده بود.نفس راحتی کشیدم ولی دلم میخواست از درد بمیرم. نیم خیز شدم،... دیدم امین بالا سرم ایستاده.تا چشمش به من افتاد خشکش زد. اونی که چاقو تو پاش بود لنگان لنگان داشت فرار میکرد. فریاد زدم: _بگیرش... امین که تازه به خودش اومده بود رفت دنبالش و با مشت مرد رو نقش زمین کرد. نشستم؛ دست چپم رو که اصلا نمیتونستم تکون بدم،شکمم هم خونریزی داشت اما جای توضیح برای امین نبود. پس خودم باید دست به کار میشدم.بلند شدم.آه از نهادم بلند شد. چاقو رو از پاش درآوردم و گذاشتم روی رگ گردنش، محکم گفتم: _تو کی هستی؟بامن چکار داشتی؟ از ترس چیزی نمیگفت... چاقو رو روی رگش فشار دادم یه کم خون اومد. -حرف میزنی یا رگتو بزنم؟میدونی که میزنم. اونقدر عصبی بودم که واقعا میزدم.امین گفت: _ولش کن. گفتم: _تو حرف نزن. روبه مرد گفتم: _میگی یا بزنم؟ از ترس به تته پته افتاده بود.گفت: _میگم...میگم.یه آقایی مشخصات شما رو داد،گفت ببریمت پیشش. داد زدم:_ کی؟ -نمیدونم،اسمشو نگفت -چه شکلی بود؟ -حدود45ساله.جلو و بغل موهاش سفید بود.چهار شونه.خوش تیپ و باکلاس بود. امین مثل برق گرفته ها پرید روش و یقه ش رو گرفت وگفت: _چی گفتی تو؟؟!! من باتعجب به امین نگاه کردم و آروم گفتم: _استاد شمس؟!!!😳 امین که کارد میزدی خونش درنمیومد با سر گفت:
امین که کارد میزدی خونش درنمیومد با سر گفت: آره. تازه حانیه رو دیدم رنگش مثل گچ شده بود و داشت از ترس سکته میکرد من از حرفهایی که شنیده بودم درد یادم رفت،فقط تا دست چپم تکون میخورد به شدت درد میگرفت.حانیه گفت: _اینجاست. با کاغذی که دستش بود اومد سمت ما و گفت: _نوشته... داشت آدرس رو میگفت که امین با نعره گفت: _نامرد..آشغال من گیج شده بودم اما از درد داشتم میمردم.رو به حانیه گفتم: _زنگ بزن پلیس،بگو آمبولانسم بیاد. امین به من گفت: _شما حالتون خوبه؟!!! کنار مرده با صورت افتادم زمین. صدای گریه ی مامان رو میشنیدم. چشمهام سنگین بود و نمیتونستم بازشون کنم.چند دقیقه همونجوری فقط گوش میدادم. مامانم داشت گریه میکرد و مریم سعی میکرد آرومش کنه.چشمهامو به سختی باز کردم.تو بیمارستان🏥بودم. شکمم درد میکرد.دستم هم درد میکرد. تازه داشت همه چیز یادم میومد. خیابان، دو تا مرد، استادشمس، امین. مامان متوجه من شد اومد نزدیکم و قربون صدقه م میرفت.با صدایی که از ته چاه در میومد و با هر حرفش دردم بیشتر میشد.. بهش گفتم: _من خوبم.گریه نکن. مریم باخوشحالی پیشونی مو بوسید و گفت: _از دست تو آخرش من سکته میکنم. لبخند بی جونی زدم.. مریم همونجوری که اشک میریخت رفت بیرون. به دست گچ گرفته م نگاه کردم و تو دلم گفتم خدایا شکرت.بخیر گذشت، مثل همیشه. چند ثانیه بعد بابا و محمد اومدن تو اتاق. چهره ی بابا چقدر خسته و ناراحت و شکسته بود.انگار ماهها بیهوش بودم. محمد هم با چشمهای نگران و ناراحت به من نگاه میکرد. نمیتونستم جواب محبت هاشون رو بدم.باهمه ی توانم لبخند زدم و سعی کردم بلند بگم: _خوبم، نگرانم نباشین. ولی صدام به سختی در میومد.پرستار اومد تو اتاق و به همه گفت: _دورشو خلوت کنید.باید استراحت کنه. توی سرمم دارویی تزریق کرد و رفت. به محمد اشاره کردم که بیاد نزدیکتر. گوششو آورد نزدیک دهانم تابتونه بشنوه چی میگم. بهش گفتم: _چیشد؟ اون مردها؟استادشمس؟ محمد گفت: _اون مردها بازداشت شدن.پلیس شمس رو دستگیر کرده.تا آخرین اطلاعی که دارم انکار میکرد. با اضطراب گفتم: _اون مردی که خورد زمین مرده؟ لبخندی زد و گفت: _نخیر.زورت اونقدر زیاد نبود که بمیره. زیرلب گفتم: _خداروشکر. دارویی که پرستار به سرمم تزریق کرد ظاهرا خواب آور بود.چشمهام سنگین شده بود. وقتی چشمهامو باز کردم حانیه و ریحانه بالا سرم بودن. تا متوجه من شدن اومدن جلو و سلام کردن.حانیه گفت: _دختر تو چه جونی داری؟منکه اون موقع دیدمت داشتم سکته میکردم.ولی تو جوری داد میزدی انگار رفتی تمرین آواز. ریحانه گفت: _خداروشکر به خیر گذشت. حالم بهتر بود.میتونستم صحبت کنم.گفتم: _چه خبر؟شمس اعتراف کرد؟ 👇🔔 ادامه دارد ..... ✍نویسنده : بانو مهدی یار
شهید نظر می کند به وجه الله 🌹 در واقع شهادت راهی است پر رمز و راز که تا خود انسان نرود و آن را نچشد نمی فهمد که چیست. و چگونه است و چطور باید آن را پیمود. ازسخنان امام خمینی رحمه‌الله علیه. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
این روزها خانه ی شهید آرمان پر از سبد گل های کوچک و بزرگ است. پر از گلهای زیبا که دوستداران شهدا ارادت خودشان را برسانند. آرمانی که پای ارزشهای اسلام و آرمانهای انقلاب اسلامی ایران ایستاد و از ولایت فقیه زمانش دفاع کرد. او پای زمانش ایستاد و تسلیم نشد و خود را فدایی در ولایت نمود. روحش شاد و یادش گرامی با ذکر صلوات 🌹 کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
حفظ آثار شهدای دستجرد
این روزها خانه ی شهید آرمان پر از سبد گل های کوچک و بزرگ است. پر از گلهای زیبا که دوستداران شهدا ارا
دفاع از آرمان http://www.javann.ir/004fhh چرا خفقان گرفته‌اید و علیه جنایتی چنین عریان دم بر نمی‌آورید؟ ۱۰ شبانه‌روز است کلیپ شهادت آرمان علی وردی، جوان ۲۱ ساله که طلبه و بسیجی بوده، دست به دست می‌شود. آقای علی دایی، علی کریمی، آقایان و خانم‌های سلبریتی و اصلاح‌طلب و چهره‌های شاخص که با دیدن آتش آشوب‌ها به کاخ سفید اقتدا می‌کنید و مطالبات مردم را در شبکه‌های وهابی، ملکه و صهیونیست دنبال می‌کنید، به وضوح ببینید نشخوار‌کنندگان همان تفکر چگونه به سیاق عصر عاشورا تیغ به پیکر این جوان می‌زنند و آن را اربا اربا می‌کنند. آرمان حاضر نشده‌بود به خواست آشوب‌طلبان عمل و به باورهایش فحاشی کند. شاید اگر او هم مثل دانشجویان نخبه دانشگاه شریف و خیلی از دانشجویانی که قرار است آینده ساز کشور شوند زبان به فحاشی می‌گشود، راهش را سد نمی‌کردند و مانع رفتنش نمی‌شدند. مشخص نیست در این چند هفته امواج ماهواره‌ای وهابی و ملکه چه بر روان جامعه آورده که فرهنگ و غنای تاریخی آن به چنان تنزلی مبتلا شده که گشودن زبان به فحاشی‌در آن منزلت پیدا کرده‌است. جالب این است بسیاری از تفکر‌های مورد اشاره خودشان را دموکراتیک معرفی می‌کنند، ژست روشنفکر می‌گیرند، صاحب اثر‌های بسیار هستند و دم از آزادی می‌زنند، اما اجازه نمی‌دهند جوانی ۲۱ ساله آزاده بماند و آن‌گونه که در پیشینه فرهنگی و تاریخی‌اش بوده، زبان به فحاشی باز نکند که بی‌رحمانه او را سلاخی می‌کنند. بعد هم چشم‌هایشان را به رفتار‌های وحشیانه‌ای که کف خیابان‌ها جریان دارد، می‌بندند، رفتار‌هایی که مورد حمایت جریان‌های وهابی و غرب قرار می‌گیرد؛ یعنی فحاشی‌هایی که در دانشگاه‌ها صورت می‌گیرد یا جنایت‌هایی که از سوی آشوبگران رقم می‌خورد، تلاشی است برای قرار گرفتن کنار مریم رجوی، نتانیاهو، بایدن، پس‌مانده ملکه و امثالهم که هتک‌حرمت سلمان رشدی به آیات الهی را آزادی بیان می‌دانند، اما جوان ۲۱ ساله را به این دلیل که نمی‌خواهد زبان به فحاشی باز کند، سلاخی می‌کنند و این چیزی نیست جز توطئه رسانه‌ای وهابی و ملکه‌ای که جامعه را چنان مسخ کرده که قادر نیست علیه جنایتی چنین هولناک جامعه را به خروش وادارد که دیگر بس کنید و دست از سلاخی کردن جوان‌های همسن و سال خود بردارید. تصاویر سلاخی کردن جوان ۲۱ ساله در این شبکه‌ها نشان داده نمی‌شود، روشنفکران و سلبریتی‌ها خفقان می‌گیرند و دم بر نمی‌آورند یا می‌گویند که حقش بوده‌است، اما اگر از حاکمیت خطایی سربزند، طوفان رسانه‌ای‌شان به راه می‌افتد. در مقابل، سیمای ما با تصاویری نخ‌نما شده هنوز نتوانسته در ماهیت و هویت دفاع از جوانی چنین آزاده جامعه را همراه کند که هر روز کف خیابان‌ها علیه این حادثه تظاهرات شکل‌گیرد. حال که جانیان پرونده‌اش گرفتار شده‌اند، مردم انتظار دارند چهره آن‌ها به روشنی و نه شطرنجی به جامعه نشان داده و دادگاه‌های آن به فوریت برقرار شود کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
37.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 دم ابوذر روحی گرم که سریع یه اثر خوب درباره شاهچراغ داد 🔹 بازخوانی سرود رفیق شهیدم در رسای شهدای حادثه تروریستی حرم مطهر شاهچراغ "علیه السلام منم یه آرشامم... منم علی اصغر... نماهنگ ۲ کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
ما دعای فرجت را همه دم می خوانیم ما همه منتظر آمدنت می مانیم                     ★★★~~★★★ السلام علیک یا صاحب الزمان «اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآء، وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ، وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ، فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد، اُولِى الاَْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِکَ، مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ، اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِىُّ یا عَلِىُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانى، فَاِنَّکُما کافِیانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِب الزَّمانِ، الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى، السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ، یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرینَ». 🌹🌿 🤲 کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا