هدایت شده از 'کافه کازابلانکا'
"فروریختن یاد"
فروریختنِ یاد شبیه خانهایست که سالها در آن زندگی کرده باشی و یکباره بفهمی اتاقهایش را دیگر نمیشناسی؛ دیوارها هنوز هماناند، پنجرهها هنوز رو به همان آسمان باز میشوند، اما چیزی درونش مرده، چیزی که با هیچ چراغی روشن نمیشود و با هیچ صدایی برنمیگردد؛ انگار خاطرهها مثل پرندههایی بودند که شبانه از قفسِ ذهن پریدند و رفتند، بیآنکه حتی ردّی از بالهایشان بماند، و تو ماندهای با قفسی خالی که هر روز سنگینتر از قبل روی سینهات مینشیند؛ فروریختنِ یادشبیه. بارانیست که روی شیشه میکوبد و تصویرِ پشتش را میشوید، آرام و بیرحم، طوری که هرچه بیشتر نگاه میکنی، کمتر میبینی؛ مثل مهی که صبح از راه میرسد و کوه را میپوشاند، نه ناگهانی، نه با فریاد، فقط بیصدا همهچیز را از نظر پنهان میکند؛ و غمِ این اتفاق از اینجاست که آدم حتی نمیتواند دقیق بگوید چه چیزی را از دست داده، فقط حس میکند انگار بخشی از جانش را کسی از دور، آرام و بیصدا بریده و برده است؛ فروریختنِ یاد مثل شمعیست که تا آخر میسوزد اما هیچکس برای خاموشیاش عزاداری نمیکند، مثل درختیست که در پاییز هزار بار میریزد و هر بار لاغرتر و تنهاتر میایستد، مثل دریایی که موجهایش هنوز دیده میشوند اما عمقش دیگر پر از سکوت شده؛ و دردناکتر از همه این است که بعضی خاطرهها نه میمیرند، نه میمانند، فقط کمرنگ میشوند، مثل عکسهای قدیمی که زیر نورِ زیاد رنگ میبازند، مثل صدای کسی که از انتهای یک راهرو میآید و هرچه جلوتر میروی، دورتر میشود، مثل اسمی که نوکِ زبانت میلرزد اما هرگز کامل به دنیا نمیآید؛ و اینگونه است که فروریختنِ یادکمکم شبیه برف روی شانههای زمستان مینشیند، سرد، خاموش، و سنگین، تا جایی که آدم دیگر نمیداند از کدام خاطره باید دل بکند، چون همهچیز در او به آرامی دارد تبدیل میشود به غباری که حتی باد هم نمیتواند جمعش کند...
'نیلا'