#تکامل🤍
قسمت سیم
گوشیمو زدم شارژ از بی خوابی راه تخت تا دم در رو چند بار رفتم و اومدم
انگار یه سنگ بزرگ گیر کرده بود توی گلوم، میخواستم گریه کنم ولی نمیشد..
وسایلامو کم کم جمع کردم
محمد چند ضربه میزد به در اتاق ها
+برادر و خواهر قبل اذان صبح باید حرم باشیم پاشید یاعلی
هدی و زینب رو بیدار کردم، هدی کمی روی تخت نشست، بلاخره رضایت داد رفت به دست و صورتش ابی بزنه
خیلی گشنم بود یخچال اتاقمون که کویر بود.. بیخیال شدم رفتم آماده بشم..
زینب از دست شویی اومد بیرون با تعجب نگام کرد
+خوبی؟
_اره دیشب خوابم نبرد
+چشمات خیلی قرمز، عیب نداره تو ماشین بخواب..
دست سردم رو پراز آب گرم کردم و ریختم روی صورتم.. چشمام واقعا قرمز بود، انگار ساعت ها گریه کردم!
هوا هنوز تاریک بود بچه ها شوخی می کردن، با اره یا نه جواب شون رو میدادم.. دیدن حوصله ندارم دیگه ادامه ندادن .
هوا خیلی سرد بود چادرم رو دور خودم پیچوندم، راه هتل تا حرم رو بهتر از خونه خودمون یاد گرفته بودم، قطره های داغ اشک گونه یخم رو تر میکرد
کاش هیچ وقت تموم نمیشد..
روی یکی از فرش های قرمز نشستیم، محمد هم انگار زیاد حالش خوب نبود به یکی از دوستاش اشاره زد بیاد
پسره با صدای بلندی شروع کرد حرف زدن:
+ساعت های پایانی که هستیم توی بهشت.. قدرشو بدونید.. این لحظه ها دیگه تکرار نمیشن
بین یه عالمه دختر و پسر جوون امام زمان دعوتت کرده بیای خدمت کنی..
به دل شکسته ات نگاه کرده..
معلوم نیست سال دیگه زنده باشیم که بیایم یا نه! چند روزه سرپا وایسادین خدمت میکنید.. خادما دعای شما الان مستجاب..
نزدیک اذان صبح.. بیاید از امام زمان بخواهیم سال دیگه، کربلا باشیم..
دعا کنید رو به رو گنبدش بخونیم..
سلام اقا
که الان رو به روتونم
من اینجامو زیارت نامه میخونم
حسین جانم..
بزار سایه ات همیشه رو سرم باشه..
قرار ما
شب جمعه حرم باشه..
حسین جانم
یه عالمه زائر دور ما بودن و گریه میکردن، ته قلبم از امام زمان خواستم هر سال بطلبه منو سامرا..
من بهشت خودم رو پیدا کرده بودم، نیمی از قلبم برای همیشه جا میمونه سامرا..
بعد خوندن آخرین نماز توی حرم برگشتیم هتل، وسایل ها رو جمع کردم
همه رفتیم لابی تا ماشین بیاد حرکت کنیم به سمت مرز
از خدام بود یک اتفاقی بیوفته فقط یک روز دیگه بمونیم..
کنار ساره وایسادم زوم کرده بود روی یه عکس
دقت کردم دیدم شاخه گل رزم.. دقیقا شبیه مال من بود با تعجب گفتم
_عع گلم
+کدوم گل؟
_رفتیم گل بخریم برا حرم، یه شاخه بین نرگسا رز پیدا کردم، یه مردی در حال سجده دیدم نمی دونم چی شد گل رو گذاشتم رو جا نمازش..
این شبیه اون
+یعنی دادی اقا علوی؟
_علوی کیه همون اقا محمد، نه بابا این عکس مال کجا؟
+داخل کانالش چند روز پیش گذاشته..
_کانالش!
ساره عکس رو نشونم داد که توی کانال پناه بود
همونی که زندگیمو تغییر داد..
همونی که باعث حس خوب لحظه هامه
همونی که با تک تک پیاما زندگی میکنم..
همه ی اتفاقات مثل یک فیلم از جلو چشمم گذشت..
اره.. مردی که گل رو گذاشتم جلوش کتش و حالت موهاش دقیقا شبیه محمد..
همه داشتن میرفتن سوار ماشین بشن.. ساره هم چند بار بهم گفت من توجه نکردم کیفم افتاد خواستم برش دارم یکی بلند و عصبی داد زد
+خانوم حسینی تشریف میارید یا نه؟ دیر شده..
تا حالا هیچ پسری سرم داد نزده بود، دیدم محمده..
انگار قلبم خورد شد.. سریع کوله ام رو برداشتم دوست نداشتم جلو بقیه گریه کنم.. بغضم رو به زور نگه داشتم تا نشستم روی صندلی با صدای بلند زدم زیر گریه
زینبم بغلم کرد
یه صلوات بفرست
#تکامل🤍
قسمت سی و یکم
محمد
از صبح همش دارم خبر بد میشنوم..
عمو که حالش بد شده بیمارستان
با حسینم دعوام شد الکی الکی..
اتوبوس هم خراب شد با بدبختی یکی جور کردم..
جواب تلفن دختر عمو رو ندادم فکر کرده منظوری داشتم..
دلم میخواست داد بزنم..
چند دقیقه منتظر موندم ساره خانوم و این دختره حسینی بیان، راننده هی بوق میزد یکی از خدمتکار های هتل اومد بیرون تذکر داد.. با راننده دعواشون شد دیگه داغ کردم
چند بار صداشون کردم، حسینی انگار صدای هیچ کس رو نمیشنید
رفتم بالا سرش اعصابم از جای دیگه خورد بود، تمامش روی سر این بیچاره خالی کردم..
تند تند نفس میکشید احساس کردم حالش یهو خیلی بد شد
دستی کشیدم توی مو هام..
ماشین بلاخره حرکت کرد، دعای عهد پلی کردم اعصابم کمی اروم بشه
برا بچه ها کیک و ابمیوه خریده بودم صبحانه بخوریم رفتم اخر بیارمشون، حسینی سرشو توی دستاش میفشرد زینبم با اخم نگام میکرد..
دلم برا دختره کباب شد تمام بدبختی های امروز یه ور داد زدن سر این یه ور
انگار قلب خودم تیکه تیکه شد
چشمام رو بستم..
شروع کردم صلوات فرستادن شاید اروم بشیم
برای ناهار وایسادیم کنار، یه مسجدم نزدیکش بود برای اذان ظهر
نیومده دلم تنگ شده بود برا سامرا..
+حالا چرا رو دختره خالی کردی اقا ممد
نیازی به برگشتن نبود، فقط حسین به من میگفت ممد و میدونه من چه قدر بدم میاد..
دستای سفیدم رو توی هم گره کردم..
_باورت نمیشه حسین خیلی عذاب وجدان دارم.. تاحالا سر هیچ دختری داد نزده بودم
اونم برکه که هم کوچولو هم مظلوم..
+اووو از کی تا حالا شده برکه!
اولا خانوم حسینی اقا ممد.. دوما برو ازش عذر خواهی کن..
وایسادم دم در مسجد تا نمازشون تموم بشه بلاخره اومدن دوستش زینب دید من وایسادم دستشو کشید از اون ور رفتن..
این زینب صالحی دیگه چرا اینجوری میکنه! رفتیم برای ناهار
با چشمام دنبال حسین گشتم ببینم کدوم طرف میز نشسته..
آقاا بالا مجلسم نشسته بود دستی برام تکون داد رفتم کنارش بلند شد
+برا سلامتی حاج ممد صلواتتت
همه با خنده صلوات فرستادن، همه به جز برکه.. رنگشم پریده بود
احساس گناه میکردم خیلی شرمنده شدم چرا کنترل نکردم..
من حتی سابقه نداشته رو سر حسین داد بزنم نمی دونم اون لحظه چی شد
حسین زد بهم
+بخور دیگه، شیری یا روباه
_کلاغم نیستم! خواستم برم پیشش دوستش نگذاشت دستو کشید از اون ور رفتن
+یاد بگیر اقا ممدد همه رفیق دارن منم دارم..
_امروز چه قدر ممد ممد میکنی
یه صلوات بفرست
[یه عالمه عکس قشنگ گرفتم دیروز ک خیلیی به دلم میشینن] باید قول بدید ذوق کنید تا بزارم😔🙏🏻