مشکل اونایی که زیادی مهربون و مراعات کنندهن، اینه که هیچوقت وقتی بهشون برمیخوره یا کمک میخوان یا عصبی میشن، به روی خودشون نمیارن مبادا طرف مقابل اذیت شه. نتیجهش میشه بریدن ناگهانی از همه چیز و همهی آدما و همه جا.
ولی خب آخه تقصیر من نیست که آدم غمگینی شدم، یه صداهایی توی سرمه که همیشه بهم وایب منفی میده و نمیزاره من شاد بشم و حتی از بودن تو جمع لذت ببرم یا ارتباطمو با آدما گسترش بدم؛ ترسناکه، چون این صداها از کنترل من خارج شدن و من هر کاری می کنم که از دستش فرار کنم، نمیتونم..
تکتک ما بزرگترین عذرخواهی رو به خودمون مدیونیم به خاطر تحمل اون چیزایی که لیاقتش رو نداشتیم .
بدترین حال ممکن وسط بودنه؛ یه جایی که نه خوبی و نه بد، یه چیزی هستی بین این دو که نمیتونی تعریفش کنی، نمیتونی توضیحش بدی، نمیتونی بفهمونی که چی داره به سرت میاد.نه سقوط میکنی و نه صعود.
مثل مورچهای که افتاده توی ظرف عسل!
نه کاکتوسا یه دفعه خشک میشن و نه آدما یه دفعه میرن، فقط چون بهشون توجه نمیکنیم و حواسمون بهشون نیست .. فکر میکنیم یه دفعه اتفاق افتاده .