من باید خودم را بکشم. آیا این کار برای من آسان است؟ نه، برای هیچکس آسان نیست. مرگ، برایِ کسی که زندگی نکرده، هیچ است؛ اما برای کسی که زندگی کرده، همه چیز است.
همهاش خواب و خیال است، دنیا بازیچهی دستِ سرنوشت است و ما فقط تماشاچیهای بیچارهای هستیم.
رویاهای او در مزرعه کاشته شده بود، اما راهش به مزرعه نمیرسید.
خاکستری من، آنها با رویاهایشان پرواز میکنند، اما من نمیدانم رویاهایم را کجا گذاشتهام.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
خاکستری من، آنها با رویاهایشان پرواز میکنند، اما من نمیدانم رویاهایم را کجا گذاشتهام.
شاید روی طاقچه وقتی میرفتم مدرسه، اما ما که طاقچه نداشتیم، شاید در زمین بازی وقتی به خانه برمیگشتم، اما من که بازی نمیکردم، شاید هم در کلاس درس ریاضی، یادم رفت رویاهایم را هم، همراه کتابهایم از کلاس بیرون بیاورم، پس رویاهایم پشت در جا ماند، اما من که به کلاس ریاضی نرفتم، شاید رویاهایم را زیر اشک هایم جا گذاشتهام، خاکستری من اگر بگویم اشک نریختم، دروغ گفتم، اشک ریختم، بسیار هم ریختم، اما نه به یاد دارم وقتی خورشید تابید و اشک ها خشک شده بودند، رویاهایم را برداشتم، شاید رویاهایم درون چایی جا ماند که سرد شد، زمستانی که به بهار نرسید، اشکی که خشک نشد، شبی که به صبح نرسید، درسی که خوانده نشد، نامهای که به مقصد نرسید، کتابی که خوانده نشد، نقاشیای که رنگ نگرفت،
نمیدانم خاکستری من، شاید رویاهایم را زیر بالشت گذاشتم و صبح که بیدار شدم، چیزی درونم تغییر کرده بود، انگار درون لبریز بود، لبریز از اندوه و غم، پس دیگر نیازی نبود که رویاهایم را بر دارم، شاید هم بود، اما رویاهایم تا ابد آنجا ماند، اگر روزی برگردم، شاید آن را برداشتم و با آن گریستم، گریستم برای خودم، برای روزهایی بدون رویا، بدون پرواز.
هدایت شده از 𝓞𝓻𝓲𝓸𝓷 𝓟𝓪𝔁
فاصله؛
دوری ، نزدیکی
اختلاف ، هم نظری
درک ، بی تفاوتی
زندگی؛
نفس ، خفگی
حرکت ، ایستادن
رفتن ، ماندن
تلاش ، شاید هم نه!
شاید من و این اهداف خیلی از هم دوریم
شایدم خیلی نزدیک
شاید من با هیچ کس دیگه ای شباهت ندارم؛ شاید اختلاف داریم ، یا شاید این یه دایره باشه و در آخر همنظر باشیم
شاید کسایی که باید درکمون کنن اصلا ما رو نفهمن و شاید کسایی که به نظر میاد بی اهمیت هستن درک کنن ، شاید کسایی که وانمود میکنن درکی از وجود همه چیزای اطرافشون دارن اصلا متوجه نباشن
شاید زندگی یه مسیر خیلی طولانی و پر پیچ خم باشه، شایدم یه مسیر هموار و کوتاه و صاف
شاید نفس کشیدن تنفس درد باشه
شاید تنفس درد ، زندگی
شاید رفتن نوعی از موندن باشه ، ماندگاری توی مکانی باور نکردنی ، شبیه یک ذهن زیبا
همه این ها معادله های حل نشده هستن ؛
شاید برای رسیدن
شاید هر کمک کوچیک ، یه نشونه باشه که بگه: ادامه بده لعنتی! الان وقت توقف نیست!
شاید این یه دایره باشه و تو دقیقا کنار چیزی که باید
اگه بخوای تمام راه رو براش بدوی ، ممکنه وقتی برمیگردی مرده باشه ، رفته باشه ، کی میدونه
شاید به خاطر همینه که همیشه وقتی به چیزی که میخواستی میرسی ، با خودت میگی: چرا انقدر دیر...