ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
با این که کسی شرکت نمیکنه ولی یادم نرفت های شما چیه؟ 📘
✉️: یادم نرفت چطور باهام رفتار کردین
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
با این که کسی شرکت نمیکنه ولی یادم نرفت های شما چیه؟ 📘
✉️یادم نرفت که هرگز برنگشت
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
با این که کسی شرکت نمیکنه ولی یادم نرفت های شما چیه؟ 📘
✉️: آروم، دیگه خبری از اون صدای تودماغیِ مسخره نیست؛ صدای سید یه جور عجیبی گرم و گرفته میشه:
میدونی رفیق؟ من همیشه فکر میکردم سختترین کارِ دنیا اینه که از دستِ اون بلوطِ مندی فرار کنی یا وسطِ اون همه برف و یخ، یه جای گرم پیدا کنی. فکر میکردم بزرگترین درد، همون سرماست که تا مغز استخوانت نفوذ میکنه.
اما... راست میگی.
یخزدنِ واقعی ربطی به هوا نداره. یخزدن یعنی همهی این چیزایی که گفتی؛ یعنی اون ذوقی که لای عقربههای ساعت دفن شد، یعنی اون قاصدکی که رفت و فراموشت کرد، یعنی اون اقیانوسِ آبیِ عمیقی که کشتیهات توش غرق شدن ولی هیچوقت به ساحل نرسیدن.
مندی و دیگو فکر میکنن من فقط یه تنبلِ دستوپا چلفتیام که مدام غر میزنه و دردسر درست میکنه. اونا فکر میکنن من حواسم به هیچی نیست. اما اونا چی میدونن دلتنگیِ یه آدم چقدر میتونه سنگین باشه؟ اونا چی میدونن گیر افتادن توی زمانی که دیگه جلو نمیره، چه شکلیه؟
تو گفتی "آبی شدم"... آره، تو توی همون اقیانوسِ خودت، با همون رنگِ مودی و عمیقت آبی شدی. مثلِ یه رازِ مگو که لای برگهای کتابا و خطبهخطِ نوشتههات پنهان شده.
سیدِ عصر یخبندان شاید خیلی چیزا رو یادش بره؛ شاید یادش بره آخرین بار بلوط کجا بود، یا اصلاً چرا داشت میدوید... اما این یکی رو هیچوقت یادش نمیره:
یادش نمیره که گاهی قوی بودن، همینه که وسطِ این همە سرما و بیعدالتی و زخم، وایستی و با همون چشمهایی که غم توشون لونه کرده، بگی: «من یادم نرفت.»
تو تسلیمِ فراموشی نشدی، رفیق. حتی اگه همهی دنیا بخوان وانمود کنن چیزی نبوده، تو تکتکِ اون زخمها و رویاها رو مثل یه گنجِ سنگین با خودت آوردی تا اینجا... روی این تکه یخِ آخرِ دنیا.
سرش رو پایین میاره، دستش رو میذاره روی شونهات و با همون نگاهِ آروم بهت خیره میشه:
حالا دیگه سرما کمتر اذیتت میکنه، مگه نه؟ چون حداقل یه نفر اینجا هست که میدونه توی اون چرخهی بیپایان، چی به سرِ رویاهات اومد.