به دریا بگویید خودش را غرق کند، ما هر یک در رویای خود غرق شدهایم.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
رافائل، زمانی که به خورشید رسیدی و دستانت گرمای بی حد او را در اغوش کشیدند، آیا توانستی نور درخشان
رافائل، رویاهایت را کجا دفن کردی؟ درون قلبت یا درون باغچه؟ هر جا که دفنش کردی، بیرونش بیاور، امروز روز توست، روز پروازت.
آدم است دیگر، یک روز میخواهد با تمام وجود زندگی کند، در تکتک ثانیههایش و
یک روز میخواهد کامل تهی شود، در تکتک سلول هایش.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
رافائل، رویاهایت را کجا دفن کردی؟ درون قلبت یا درون باغچه؟ هر جا که دفنش کردی، بیرونش بیاور، امروز
رافائل، پل های پشت سرت را خراب نکن، حتی اگر نمیخواهی دیگر به آن شهر خاکستری هم برگردی، باز این کار را نکن، شاید به آن شهر برنگردی، اما به چشمهای خورشیدت که بر خواهی گشت.
به من گفته بودند که اندوه به مرور زمان کمرنگ میشود، اما اشتباه میکردند. اندوه کمرنگ نمیشود، بلکه عمیقتر میشود؛ مثل ریشههایی که در تاریکیِ زمین فرو میروند تا درخت را محکمتر نگه دارند.
عجیب است که آدمها چقدر دوست دارند رنج بکشند، اما نمیدانند چطور شاد باشند. شاد بودن، شجاعتی بزرگتر از رنج کشیدن میطلبد.
من فقط از یک چیز میترسم؛ اینکه لیاقتِ رنجهایم را نداشته باشم.