•نوری مقدس به نام سرنوشت
در نزدیکی و دورتر از هرچیز، در واقعیت و در دروغ همهچیز، در بلندی کوهی و در پستی مزرعهای، در اعماق اقیانوس ها و در اوج اسمانها، در عشق و نفرت، در همه چیز و هیچ چیز، در میان همهی خلقت ها نوری درخشید و همه چیز ثابت ماند، همه چیز از هم فروپاشیدهشو و دوباره ساخته شد، زمین به آسمان و آسمان به زمین رفت و ماه به جای خورشید و خورشید به جای او آمد و لحظهای بعد هر دو برابر شدند و زمین آسمان هم یکی شدند، همان جا بود که خدایان سرنوشتی را در گوش نوری خواندند و جهان تازه ای را برای او خلق کردند، مثل همه چیز هایی که تا به حال خلق کردند و بعد از این هم خلق خواهند کرد، توجه کنید، به دوستان نگاه کنید، همه چیز در این جا یک نشانه است، نشانه ای از فردی، گذشتهای یا نوری که خاموش یا گمشده است و حالا نور درخشان باید سرنوشتش را بپذیرد و هر چه برایش اتفاق بیافتد را گرامی بشمارد و سپاسگزار باشد، حکمت لازم بودنش را مهم بشمارد، اما نور هم فهمیده بود که این سرنوشت مثل دیگری ها نیست، نباید شکرگزار بود
، نباید سپاسگزار بود، باید سرکشی شد و سرکشی کرد، باید هجوم برد و دلیل خواست. باید خواست.
اما اینکه چه میشود را هیچکس نمیداند بجز همان خدایان که در اتش،درخت و در نفرت، عشق را میسازند، همان هایی که همه چیز را میبینند و به همه چیز آگاه هستند.
حالا نور باید میرفت تا ماموریتش را به پایان برساند و تاریکی جایش را تصرف میکند و نورهای ضعیف را برای خود بر میدارد و تا میتواند آن ها را میبلعد، اما آنقدر نمیگذرد که نور دیگری از دل تاریکی بیرون میزند و آن را تا توان دارد دور میکند و منتظر میماند تا خدایان برای پنهانش بنویسند، تا تن هنگام برود و به آنچه باید و مقرر شده است برسد.
نور مقدس ما که سفرش طولانی شده و صدها سال گذشته است و هنوز صاحب آن سرنوشت به این جهان قدم نگذاشته است، تا اینکه شبی سرد و فرخنده لنگلنگان از جایی در دور دست ها رسید، شبی که در سرزمین میناندرس، دو فرزند چشمان نورانیشان را میگشایند و زمانی که منتظر آغوش گرمی برای مهمان نوازی میشوند، چیزی فراتر برایشان اتفاق میافتد، چیزی که هیچکس در انتظارش نبوده و نخواهد بود، چیزی که از آن ترس دارند بر سرشان خراب میشود و کسی چه میداند این خون ریخته شده از چه کسی است که زیر این آوار گرفتار شده.
یکی از آن فرزندان با چشمانی خاکستری متولد شده، چشمانی به رنگ پاکی، به رنگ ارامش درون طوفان، به رنگ سفید و سیاهی، آن چشم خاکستری میناندرس همان کسی است که نورش سالها منتظر این لحظه بوده و حالا بعد گذشت مدتی طولانی نور آن را در اغوش گرفت، مانند مادری که فرزند گمشدهاش را پیدا میکند یا جستجوگری که صندوقچه طلای نفرین شده ای را مییابد، اما همهی نور سهم او نبود و حالا نور باید میرفت تا دست دیگری را بفشارد و به او گرمای سردش را بدهد و برای ابد از این جهان محو شود و هر چه که از آن سرنوشت دیده را رهسپار فراموشی و نیستی کند و برود تا ارامش را بیابد.
و این طور شد که نور به خانه ای در همان نزدیکی رفت و دست کودکی دیگر را فشرد د سرنوشت آن دو در همان لحظه برای همیشه به هم گره خورد، آنها متعلق به هم بودند ، این چیزی نبود که با نخواستنش آن را تغییر دهند، این برای آن ها مقدر و نوشته شده بود، چه برایشان شیرین میبود و چه برایشان تلخ و زهرآلود.
زمان همیشه میگذرد و خواهد گذشت اما این بار و در اینجا اگر بگذرد خونی ریخته میشود، نامه ای آتش میگیرد، طوفانی به پا میخیزد، عشقی خاکستر میشود و شهری ویران میشود، پاکی گسسته میشود و در کتاب سرنوشت، تاریخی سیاه رنگ بر روی کاغذ سوختهی تاریخ نقش میگیرد و شهر برای ابد عزادار این تلخی و ستمش بر فرزندش خواهد ماند.