دبیر فیزیک چیزهای جالبی گفت و منم چیز های جالبی ساختم ازش اما یادم نمیاد چی بودن.
دروغ چرا، خسته شدم، نمیدونم از چی ولی حس میکنم یه باری رو دوشمه، باری که مناسب من نیست، شاید هم هست.
من میخواستم بنویسم، میخواستم حرف بزنم، میخواستم بهت بگم، میخواستم بغلت کنم، میخواستم گریه کنم، میخواستم بخوابم و بیدار شم و ببینم همهاش خواب بوده، میخواستم دنبالت بیام اما تو مدام دورتر میشدی و بهم گفتی هنوز اونجایی، میخواستم فریاد بزنم، میخواستم تموم شم، میخواستم بهم بگن دروغه، که تو نرفتی، اما تو رفته بودی، تو خیلی وقته رفتی، خیلی وقت.