ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
چنان سردم است كه قلم را به زحمت در دست گرفتهام. بيهودگیست همهچيز؛ مدتی است كه مدام آن را احساس میكنم. مغزم به پنجرهای خالی میماند. به رختخواب میروم، در گوشم پنبه میگذارم، يكی دو روز دراز میكشم و در زمان به چه مسافتهایی سفر میكنم.
چشمهایش را بست و باز کرد، حس میکرد هربار که اینکار را انجام میدهد، چیزی را فراموش میکند، دوباره چشم هایش را بست و وقتی بازشان کرد دید دکتر ها کنارش ایستادهاند و به او نگاه میکنند، وقتی نگاهش در نگاه دکتر گره خورد، لبخندی را دید که شادی از آن چکه میکند اما حیف که همان لب ها قرار بود خبر تلخی را برسانند، لب ها شروع کردند به تکان خوردند و اُراین چشم هایش را بست و دوباره باز کرد، حالا دیگر چیزی نبود، دکترها اصطلاحات بلند و بالا نگفته بودند، قلبش تند نمیتپید و نگران نبود.
نمیدانست چرا اینجاست یا ساعت چند است، حتی فکر میکرد اگر چندبار دیگر پلک بزند اسم خودش را هم از یاد خواهد برد، اما این اتفاق نیافتاد، حتی وقتی داشت تقلا میکرد که چیزی به یاد نیاورد یا وقتی که اشک هایش جاری میشد، باز هم یادش بود او چه نامی را برایش گذاشته بود، یادش بود چه اتفاقی افتاده، همهی ان لبخند ها، حرف ها، همهی چیز های قبل حادثه در ذهنش حک شده بود،
اما ذهنش دیگر جایی برای خاطرات جدید نداشت، جایی برای غم های جدید، اما مگر دست خودش بود؟ غم میآمد حتی زمانی که لازم نبود هم خودش را از لا به لای ترک های ذهن اُراین به داخل پرتاب میکرد.
حالا اُراین بیشتر از قبل چشمهایش را باز و بسته میکرد، اگر چیزی را دوست نداشت چشم هایش را میبست، اگر نمیخواست بشنود و باور کند، چشم هایش را میبست، حتی یکبار جلوی آینه ایستاده بود و محکم چشم هایش را فشار میداد، میخواست تصویرش را از یاد ببرد یا خودش را؟ شاید هم میخواست سایهای که کنارش ایستاده بود را از یاد ببرد، اما وقتی چشم هایش را باز کرد سایه به او لبخند میزد در حالی که اُراین خودش را فراموش کرده بود.
یک درخت نصفش سبزه و نصفش زرد، انگار کمی زندگی دارد و کمی مرگ، اما قرار است کدام بر او غلبه کند؟ جواب سادهاست، هیچکدام، وقتی دیگر از او خوششان نیاید، وقتی دیگر کربن دی اکسید را نگیرد و اکسیژن را هدیه دهد، قطعش میکنند، به این اهمیت نمیدهند، درخت از کی همراه آدم ها بوده، چه چیزهایی دیده، قطعش میکنند، بدون حرف و عذاب وجدانی.
و درد زاده شد، هنگامی که خورشید زودتر از زمانی که باید میرفت، رفت.
جا داره که هر روز خدا از لئو حرف بزنم، اما شاید همین که میگم پاکش کنم، یهو وسطش هرچی که نوشتم رو پاک کنم و برم بخوابم، نمیدونم چرا، نه دروغ گفتم، میدونم، چون فکر میکنم من اونقدر براش مهم نیستم، اینکه اون همون قدر که میگم مهم نیست، اما مگه مهمه؟
من و لئو کلی خاطره داریم، کلی حرف، ما بزرگ شدن هم رو دیدیم، واقعیت های هم رو، اما مگه مهمه؟
شاید فقط این مهمه که وقتی حالم بده بهش نمیگم یا اون نمیگه، نمیدونم حالش بده؟ خیلی وقته مثل قبل با هم حرف نمیزنیم، حرف رسید به قبلتر ها، اونجا من و لئو چی بودیم؟ نمیدونم، فقط میدونم لئو تا ابد لئو میمونه، میدونم اگه صد سال حرف نزنیم چیزی تغییر نمیکنه، لعنت، تو دلم گفتم شاید، اما نه.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
اونجا که میری نمیدونم کجاست
زمین شادیِ یا جای غم هاس
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
رافائل، امیدت را گم کردی؟ دیشب آن زیر تخت گذاشتی و تا صبح برایش گریستی، خورشید هم که بالا آمد، صورتت
رافائل، استاد خواهش میکرد که درگیر اعتیاد نشویم، انگار نمیدانست که بدون امید بیدار شدن و لبخند زدن خودش تبدیل به اعتیاد شده.
کاش زمان جلو برود، آن قدر جلو که خودم هم یادم نیاید تا کجا میخواستم پیش بروم.