ناخدا، کشتی هایم دوباره به گل نشست، بادبانهایم دوباره فروریخت، اقیانوس من را بلعید و من در فکر این بودم که فردا چطور به استقبالم خواهد آمد در حالی که شاید فردایی در کار نباشد.
او اجرا کرد و اینبار صدای تشویق تا ابد ادامه یافت و گلولهای شلیک نشد.
هدایت شده از لئو
گوسفندا رو میشمرم ولی خوابم نمیبره، فکر کنم دیگه بزرگ شدم.