eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
153 دنبال‌کننده
612 عکس
25 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
من برات از نوشته‌ها و دستای سردم میگم، تو برام دروغ میبافی که از گرمایی که نیست نجاتم بدی. من برات چای میریزم و بهت میگم که چقدر دلم برات تنگ شده بود، تو برام از پر‌رنگی چای میگی و از عادت کردن به نبودن. من برات از پادکست های اریانفر میگم، تو برام شعرهایی‌ میخونی که مخاطبش من نیستم. من برات بوستان میخونم، تو برام به کلمه ها نقش میدی. من برات از رویام میگم، تو برام از تخیل و دفن رویاها میگی. من برات از ماه و خورشیدی که درونت میبینم میگم، تو برام از تضاد میگی و نشناختن. من برات از عشق قصه میگم، تو برام از دروغ میگی و قصه بودن. من برات یک جای خالی میذارم، جایی که هرگز پر نخواهد شد، برای فهمیدن من زیادی بی رنگی.
هدایت شده از وِی‌گفت:"
نوشتن برای من اجبار بود. نه این که شغلم باشد. نه این که کسی مرا تهدید به نوشتن بکند. من خودم نوشتن را برای خود اجبار کرده بودم. خود طناب دار را سفت می‌کردم. من غبطه می‌خوردم. حسادت می‌کردم. به کسانی که با آزادی می‌نوشتند حسادت می‌کردم. به داستان هایی که طرفدار ها داشتند نگاه می‌کردم و افسوس می‌خوردم برای داستان های خودم. و بعد، فرزندانی که خود خالقشان بودم را سرزنش می‌کردم. من قاتل خود بودم. قاتل دنیای خود. قاتلی سیاه برای سفید. سفید. من معروف بودم به سفید. به برف های زمستانی که پایانش شروع دوباره بود. من سفیدی ابر های بی‌شکل بودم. سفید بودم و با این حال، آتش سرخی به جان خود می‌انداختم. سفید بودم و با این حال، خودم را تبدیل به خاکستر می‌کردم. خاکستری بی‌جان که می‌گفتند روزی ققنوسی از آن برمی‌خیزد. اما من می‌دانستم که ققنوس، افسانه‌ای خیالی بود. نوشته های من ققنوس نبودند تا از منه خاکستر برخیزند. ولی می‌دانید، من کمی، فقط کمی .. امیدوار بودم به زاغ. آخر زاغ ها معروف بودند به موجودات زیرک و دروغگویی که یک رودهٔ راست درون شکمشان نیست و خب، خیال داشتم بتوانم راویِ قصه هایم را به زاغ بدل کنم. می‌خواستم سفید بنویسم سیاهیِ پوچ این دیار را. اما نتوانستم. در آخر، من بودم و قلم و کاغذ سفیدی که سیاهیِ این دیار را به رخ می‌کشید. من نتوانستم سفید بنویسم. متوجه هستید؟ - میکائیل بیانکی "رِن"
رنی سیاه می‌نویسد همچون سیاهی این دیار، همچون رنگِ زاغ راوی.
میرم ویدئو میبینم یه دور دیگه ناامید میشم، کاش زندگی واقعا مثل اون بحث های یک ساعت و خورده‌ای دیروز با لئو اسون بود، همونقدر شغل بود که انجام بدیم و همونقدر امید و روز.
اگه لئو الان اینجا بود بعد کنکور باهم میرفتیم سرکار، اصلا یه کار خلق میکردیم، قبلش هم با هم ویدئو می‌دیدیم، درس می‌خوندیم، کلی کار می‌کردم ولی حیف.
تنها چیزی که تو خونم نمیفته کنکوره
ترکیب جدول مندلیف نوشتن تا کریپتون و گوگوش.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا