اره سید دارم بهت میگم که این بهترین فیلمی شد که تا به حال دیدم.
دارم تقدیمی ها رو آماده میکنم، نمیدونید اهنگ های قدیمی چی هستن، چی دارن، صداها، معناها.
قلم شکسته میدانید چیست؟ یا صدای حبش شده؟ درست است، قلم من شکسته، واژگانم ته کشیده مثل سیگارهای پاکت آخر، درونم تنگ شده، آنقدر تنگ که بعضی شب ها صدای شکستن استخوان هایم را میشنوم، چشم هایم سیاه شده، خونآلود شده، دست هایم هم تنگ شده همانقدر تنگ که ماهی قرمز عید تنها احساس من را درک میکند، کاش روزی ماهی قرمز کودکی باشم، دیدید؟ هنوز شروع نکردم به بافتن غصه ها به هم خسته شدم، میخواهم شالگردنی ببافم به سفیدی برف اما دست هایم سیاه است، زندگیام سیاه است، سخت است تمام غم هایم را جمع کنم که شال گردنی شود برای او که در زمستان آن را بپوشد نه به یاد من، به یاد سرما، سرمایی که او را از من گرفت، اما دستهایم توان بافتن را ندارند، چشم هایم سوراخ بافت بعدی کاموای ابیام را نمیبیند، عینکم؟ فردا شکست، زیر دست و پای غم شکست وقتی داشت خودش را به دیوار میکوبید تا از خانهاش فرار کند، میخواست از من فرار کند، حتی غم هم من را دوست نداشت. وقتی حالا، حالا نبود، زمانی که کلماتم مثل قطار پشت هم صف میشدند، برایش قصه میگفتم، داستان های خودم را میخواندم، شروع نکرده بودم که خوابش میبرد، من هم قصه هایم را قورت میدادم اما از یک شب به بعد وقتی حتی به خانه نیامد تا قصه نشنیده بخوابد، قصه ها در گلویم گیر کرد، چشم هایم سیاهی رفت، چیزی درونم شکست اما قصه از گلویم پایین نرفت آخر سر هم قصه تف شد بیرون و زیر نور مهتاب اتش گرفت و سوخت، خانه سوخت، من سوختم، نوشته هایم سوخت، خاطرات سوخت، امید سوخت، نه امید نسوخت خیلی قبل تر ها امید را با دستانم زیر درخت خشکیدهی حیاط دفن کرده بودم، به او که نگاه میکردم از پشت فواره های آتش، بوی نم باران به مشامم میرسید، بوی خانه، بوی چای دم کشیده، وقتی اسمم از دهانش خارج شد لبخند زدم، داشتم میسوختم، انگار باید اتش به راه میانداختم که من را ببیند، که ببیند من آنجا هستم، من هستم؛ اما راستش را بخواهید خانه نسوخت، یعنی سوخت، اما سوختنش را فقط من دیدم و آن درخت خشکیده، اسم من هم از زبان او، یک من شندیم و یک درخت خشکیده ولی برق چشم هایش وقتی داشت از بهشتی که پیدا کرده بود میگفت را فقط من دیدم، انگار بهشتم جهنم شده بود، همین کافی بود تا از جایم بلند شوم و راهم را بگیرم و بروم اما تا به خودم امدم دیدم نوشتههایم در دستم است و چشم های او مدت هاست که بسته شده، اینبار دیگر قصه را قورت ندادم، کاغذ را مچاله کردم و در دهانم گذاشتم، آنقدر فشارش دادم که مزهی تلخ کاغذ و خودکار به استخوان هایم رسید انگار مدت ها بود که واقعیت را میدانستم، من" به داستان هایی که طرفدار داشتند نگاه میکردم و افسوس میخوردم برای داستان های خودم و بعد فرزندانی که خود خالقشان بودم را سرزنش میکردم" فرزندانم را دچار درد و رنجی میکردم که زیر بارشان کمرم خم شده بود، من نویسنده نبودم هرگز هم نخواهم بود، من خالق شخصیتی نبودم، برای اسم ها داستان نوشتم، داستان هایی از خودم، حتی صداقت را هم انجا نیاوردم که نکند کسی متوجه شود که من، من واقعی کیست، خودم هم نمیدانم، من حتی هنر چیدن کلمات را هم ندارم، گفتم که دستانم خالیست، حقهای در جیبم قایم نکردم، شعبدهای در کار نیست، حالا کتاب بسته میشود و قفسه از بار سنگین کتاب خیالی میشکند، دیوار ترک بر میدارد و تاریکی از بیرون به داخل هجوم میآورد و کنارم مینشیند و برایم چای میریزد، غم دوستم نداشت اما تاریکی بهتر از غم است، تاریکی که در خانه را بزند فقط نور را میبرد اما غم همه چیز را میبرد.
شنیدم نتایج کنکور امده، اگه دیدین بگم که امیدوارم همه رتبه برتر شده باشن