eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
159 دنبال‌کننده
657 عکس
35 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
چارلی و کارخانه شکلات سازی 🍫
عزیزم کلمه ای که کای رو میسازه.
چشم ها دروغ می‌گویند عزیز من، تا ابد هم می‌توانند دروغ بگویند. می‌توانند آنقدر بی نقص دروغ بگویند که تو حتی متوجه نشوی، این قدرت آن‌هاست، قدرتی که در کنار زیبایی دیوانه کننده ای که دارند به آن ها داده شده. گفته بودم هر زیبایی رازی زننده درون خود پنهان می‌کند و گرنه چطور می‌تواند آنقدر زیبا باشد. چشم ها دروغ می‌گویند، فریب می‌دهند، شوق و آرزو از آنها سرازیر می‌شود، غم درونشان لانه دارند و گاهی از شادی فوران می‌کنند، درون انها تاریکی با خورشید یکی می‌شود و فقط انجاست که هر دو بدون جنگ با هم هستند و اینطور میشود که چنین چیزی خلق میشود. چشم ها معجزه گرند، چشم ها جادویی اند، باورت نمیشود اما من می‌دانم، من یک بار در یکی از آنها غرق شدم، یکبار روی صخره رقصیدم بدون ترس از سقوط، روی لبه برج راه میرفتم بدون سایه سیاه مرگ که دنبال من باشد، از درون آتش رد می‌شدم، می‌سوختم و حس می‌کردم به آرامش رسیدم، از خانه دور می‌شدم و فکر میکردم دارم به سمت رویایم قدم بر میدارم، آن موقع فکر میکردم شاید دهان دروغ بگوید، شاید همه چیز در جهان بتواند دروغ بگوید اما چشم ها نه، نه آن چشم هایی که برایشان جان میدادم. دروغ مثل یک خواب شیرین میماند، کشنده است، تو را به سویی می‌برد که نمی‌دانی برای چه در آن قدم گذاشته ای، تو آن را می‌خواهی، با تمام وجودت هم می‌خواهی، اما آن یک خواب است فقط یک خواب و دنیای واقعی جدا از آن است، دنیای واقعی مثل خواب نیست، برای همین است که وقتی کم کم طعم دروغ از زیر زبانت می‌رود، با تلخی حقیقت آشنا میشوی و حالا اینجاست که همه چیز بر عکس میشود، دروغ طعم شیرین می‌گیرد و حقیقت طعم تلخ و این اشتباه است، دروغ شاید طعم شیرین داشته باشد اما اوست که مارا به سمت تلخی حقیقت برده، اوست که ما را از همه چیز جدا کرده و حالا وقتی دیگر چیزی نداریم که او بخواهد می‌رود و ترکمان می‌کند و برای یادگاری روزهایی که بوده زخم هایی را روانه‌ ی ما می‌کند. گفتم لبه صخره ای می‌رقصیدم. می‌دانی در اخر چه شد؟ چشم های او نواخت و نواخت و نواخت من هم با نواختن او رقصیدم، اما از یک جا به بعد نواختن ها کم رنگ شد، چشم هایش کم رنگ شد، روحش بی رنگ شد، دیگر او بین همه، مثل همه بود برای من. از لبه ی صخره افتادم، نمی‌دانی چه حسی دارد، حس مرگ حس درد و آن تلخی زیر زبانت. از آن همه اتفاق جان سالم به در بردم؟ خیال زیباییست، کلمات زیبایی هم هست اما نه، من برای ابد تکه ای از وجودم در چشم های او و در خود او جا ماند، برای ابد دیگر خود واقعیم، تمام و کمال نخواهم بود، حالا در چشمانم درد هست در قلبم هم هست، در همه جایم هست.