آبان شد، آبان عزیز کاری کن تست های نزده رو بزنم، کاری کن سر کنکور از استرس یادم نره، کاری کن نهایی رو خوب بدم، کاری کن بعد امتحان گریه نکنم حسرت نخورم، اصلا کاری کن شاد باشم، من میگم و نمیشه ولی خب من فقط گفتن رو یاد گرفتم
دستش رو گرفت زیر نور و به این فکر کرد که اگه فردا خورشید طلوع نکنه آیا کسی متوجه میشه که روز قبل حتی غروب نکرده؟ فکر میکرد کسی به اطرافش توجه نمیکنه، دیگه کسی مهربون و وفادار نیست، کسی براش مهم نیست اگه فردا خورشید از پشت کوهها بالا نیاد، که دیگه نوری تو شهر نباشه؛ مدام با خودش میگفت که این ادم ها، این ادمکها خوشحالیشون، شادیشون، زندگیشون رو با دست های خودشون چال میکنن، دو تا لگد هم روش میزنن که عادی تر شه، که کسی شک نکنه زیر اون برامدگی، زیر اون خاک، چی دفن شده؛ اون میگفت اما آلفرد بود که درک میکرد، آلفرد بود که طعم تلخ خاک رو کشیده بود، آخه میدونید.... نه شما نمیدونید و خب دروغش رو بخواید مهم نیست که بدونید، ندونید بهتره؛
چارلی مدام از زندگی میگفت، از شادی، از قشنگی های پشت کوه نقاشی های بچهها، از بوی قورمهسبزی، از بوی چای زغالی، از خورشید و نور؛ چارلی قصه میگفت، قصه های چارلی غین نداشت، توش غم نداشت، تلخی نداشت، گریه نداشت، فقط امید داشت، امیدهای پارهپورهی زیر تخت، توی کمد، لای پتو، زیر استکان چای سرد شده ولی با همهی اینا قصه هاش فرق میکرد اونا بوی زندگی میدادن، بوی فردا رو، بویی که برای آلفرد ناآشنا بود، یعنی باهاش غریبه شد، آخه شما که نمیدونید، یه روزی آمد که فرداش بدتر از خودش بود، که آینده سیاه تر بود؛ اما دست آخر چارلی بازی رو میبره، مدال رو میندازه رو گردنش و لبخند میزنه، اون نشون میده که میشه، میکروفون رو میگیره دستش و شروع میکنه به گفتن، آدم ها براش دست میزنن و بهش افتخار میکنن، شاید اونا آدم باشن اما کی گفته که چارلی نمیتونه اونا رو اتوبات صدا کنه، کی گفته اوراین پکس اونجا نیست و با غرور به چارلی چشم ندوخته.
|زندگی|
آسمان که به تاریکی رسید چوب دستی ها بالا رفت و حالا این زمین بود که از سیاهی شنل ها تاریک شده بود، جادوگر ها در جوش و خروش بودند، آخر میدانید آن شب قرار بود زوگوس اجرا داشته باشد، اما شاید برایتان سوال باشد که زوگوس کیست؟ راستش را بخواهید نباید بدانید، آخر راز جادوگر ها راز جادوگرهاست.
حالا زوگوس ظهور خواهد کرد نه بر روی زمین بلکه در ذهن او، روی برگههای پوسیده با قلمی که بدون جوهر خواهد نوشت؛ آلفرد مینویسد، به یاد روزهایی که آزادانه با چوبدستیاش جادو میکرد، برای روز هایی که به سیاهی ختم شد، به از دست دادن، به قهر و کینه از واژههایش ختم شد؛ قلم روی کاغذ میرقصد و زوگوس معجزه میکند، جادویش را انجام میدهد به یاد دوستش، به یاد خانوادهای که دیگر نبود، به یاد جادویی که کمرنگ شد، به یاد پروانههای آبی و او، همان کسی که ردای سیاهش هنوز بوی باران و فراموشی میداد؛ اما او دیگر کیست؟ باز هم پایان باز است، شهر در تلاطم و افکار در حال پاره شدن، اما بیایید با هم بخوانیم، با هم فریاد بزنیم و خیالهایی که داشتیم را فرا بخوانیم نه برای مرور، برای اینکه آنها را به آتش بکشیم و بعد، بدون خیال، بدون پل سالمی برای برگشت به شهر، فرار کنیم از خانه و به دنبال خانه، حتی اگر به بهای سوختن آخرین ستارهی آسمان باشد، تمام اقیانوسها را فتح کنیم.
|زوگوس|
در خانه که بسته شد احساس کرد که از خانه بیرون رفته باز هم به آینه چشم دوخت دستش رو گذاشت زیر چشمهای سیاهش و آن را پایین کشید، چشمهایش سیاه بود مانند زندگیاش، همانطور به آینه خیره شد که لیوان شکسته شد و فریاد برخاست، از آشپز خانه صدای دعوا میآمد، انگار بازهم یادش رفته بود نامهی تشکر بنویسد، به خودش که آمد دید چشمهاش خونی شده همانند دست و صورتش، دستش را که برداشت حس کرد که میخواهد گریه کند و داد بزند آخر نامه ها را نوشته بود اما دلش نمیخواست انها را تحویل دهد، به جای تشکر، واقعیت را گفته بود، اگر نامهها را هم آن شب یا فردا و فرداهایش به انها میداد باز هم سرش داد میزدند، صدای بالا آمدن از پله که آمد یادش افتاد که هنوز بیدار است، ساعت روی یک مانده و تکان نمیخورد، صدای تیکتاک می آمد اما عقربه ها تکان نمیخورد، صدای دعوا می آمد اما کسی گریه نمیکرد، شیشه شکسته میشد و در گوشتی فرو میرفت اما فریادی بر نمیخواست، شاید هم برمیخواست آخر در گوش هایش پنبه گذاشته بود که خونش بند بیایید، در خانه باز شد که یادش آمد خیال بافی هایش طولانی شده، مدتها بود که به دیوار خیره شده بود و تصور میکرد که اینه ای در اتاقش دارد، فکر میکرد اتاقی که ندارد آینه دارد!
شاید اسمش به جسمش نیاید اما او حالا خیلی وقت بود که فکر نمیکرد، نگران نبود، نامه نمینوشت، مخاطب قرار نمیگرفت، دروغ نمیگفت چون صداقت جرم داشت، او رها شده بود، دیگر کاری نبود که فکرش را مشغول نگه دارد، حالا راحت در آغوش رهایی خوابیده بود؛ پنجره که با وزش باد تکان میخورد و دست آخر شکسته شد، یادش آمد میخواسته پنجره را ببندد نه اینکه خودش را پایین بیاندازد. شاید سقوط کرد، شاید پرواز اما او فقط سیاهی میدید و اشک.
|رهایی|