آسمان که به تاریکی رسید چوب دستی ها بالا رفت و حالا این زمین بود که از سیاهی شنل ها تاریک شده بود، جادوگر ها در جوش و خروش بودند، آخر میدانید آن شب قرار بود زوگوس اجرا داشته باشد، اما شاید برایتان سوال باشد که زوگوس کیست؟ راستش را بخواهید نباید بدانید، آخر راز جادوگر ها راز جادوگرهاست.
حالا زوگوس ظهور خواهد کرد نه بر روی زمین بلکه در ذهن او، روی برگههای پوسیده با قلمی که بدون جوهر خواهد نوشت؛ آلفرد مینویسد، به یاد روزهایی که آزادانه با چوبدستیاش جادو میکرد، برای روز هایی که به سیاهی ختم شد، به از دست دادن، به قهر و کینه از واژههایش ختم شد؛ قلم روی کاغذ میرقصد و زوگوس معجزه میکند، جادویش را انجام میدهد به یاد دوستش، به یاد خانوادهای که دیگر نبود، به یاد جادویی که کمرنگ شد، به یاد پروانههای آبی و او، همان کسی که ردای سیاهش هنوز بوی باران و فراموشی میداد؛ اما او دیگر کیست؟ باز هم پایان باز است، شهر در تلاطم و افکار در حال پاره شدن، اما بیایید با هم بخوانیم، با هم فریاد بزنیم و خیالهایی که داشتیم را فرا بخوانیم نه برای مرور، برای اینکه آنها را به آتش بکشیم و بعد، بدون خیال، بدون پل سالمی برای برگشت به شهر، فرار کنیم از خانه و به دنبال خانه، حتی اگر به بهای سوختن آخرین ستارهی آسمان باشد، تمام اقیانوسها را فتح کنیم.
|زوگوس|
در خانه که بسته شد احساس کرد که از خانه بیرون رفته باز هم به آینه چشم دوخت دستش رو گذاشت زیر چشمهای سیاهش و آن را پایین کشید، چشمهایش سیاه بود مانند زندگیاش، همانطور به آینه خیره شد که لیوان شکسته شد و فریاد برخاست، از آشپز خانه صدای دعوا میآمد، انگار بازهم یادش رفته بود نامهی تشکر بنویسد، به خودش که آمد دید چشمهاش خونی شده همانند دست و صورتش، دستش را که برداشت حس کرد که میخواهد گریه کند و داد بزند آخر نامه ها را نوشته بود اما دلش نمیخواست انها را تحویل دهد، به جای تشکر، واقعیت را گفته بود، اگر نامهها را هم آن شب یا فردا و فرداهایش به انها میداد باز هم سرش داد میزدند، صدای بالا آمدن از پله که آمد یادش افتاد که هنوز بیدار است، ساعت روی یک مانده و تکان نمیخورد، صدای تیکتاک می آمد اما عقربه ها تکان نمیخورد، صدای دعوا می آمد اما کسی گریه نمیکرد، شیشه شکسته میشد و در گوشتی فرو میرفت اما فریادی بر نمیخواست، شاید هم برمیخواست آخر در گوش هایش پنبه گذاشته بود که خونش بند بیایید، در خانه باز شد که یادش آمد خیال بافی هایش طولانی شده، مدتها بود که به دیوار خیره شده بود و تصور میکرد که اینه ای در اتاقش دارد، فکر میکرد اتاقی که ندارد آینه دارد!
شاید اسمش به جسمش نیاید اما او حالا خیلی وقت بود که فکر نمیکرد، نگران نبود، نامه نمینوشت، مخاطب قرار نمیگرفت، دروغ نمیگفت چون صداقت جرم داشت، او رها شده بود، دیگر کاری نبود که فکرش را مشغول نگه دارد، حالا راحت در آغوش رهایی خوابیده بود؛ پنجره که با وزش باد تکان میخورد و دست آخر شکسته شد، یادش آمد میخواسته پنجره را ببندد نه اینکه خودش را پایین بیاندازد. شاید سقوط کرد، شاید پرواز اما او فقط سیاهی میدید و اشک.
|رهایی|
این بار که قاب عکس را که نگاه کرد گریه نکرد، شاید قبلش گریه کرده باشد اما مهم این بود که وقتی عکس را دید دیگر گریه نکرد، دیگر مرور نکرد و به یاد نیاورد چه اتفاقی افتاده، دیگر با خودش نگفت چرا او؟ چرا انها؟ و چرا حالا؟ دیگر هیچچیز نگفت، کلماتش را قورت میداد، نصف حقیقت را میگفت، نصف راه را میرفت، نصفه نیمه زندگی میکرد، نصف غذایش را میخورد، نصف نگاهش به فردا بود، نصف کمتر امید داشت، دیگر به کسی چیزی نگفت، نگفت چقدر دلش تنگ است، چقدر عذاب میکشد، چقدر هر شبها خواب او را میبیند و تا صبح بالشتش خیس از اشک میشود، نگفت به خوابش که میآید بغلش نمیکند، بویش نمیکند، نمیبوسدش، فقط در دلش، در قلب خورد شده اش با خودش زمزمه میکند، برگشته خونه؟ امده که بمونه؟ آخه چطور، مهم نیست اون الان اینجاست، نه نه عزیز من بخواب که خواب شیرین تره، بخواب که وقتی بیدار شدی یادت بره چقدر دلت میخواست تو خوابت زندگی کنی.
آخر چه میگفت؟ بارها گفته بود و کسی نشنیده بود، اگر به دیوار میگفت، ترک برمیداشت، به سنگ میگفت، میشکست، شاید حتی به حرف می امد، اما باز، باز هم چیزی نگفت؛ خیلی که گذشت، لبخند زد، لباس هایش را عوض کرد، اشک هایش را زودتر شست، دیگر نصف کلمات رو قورت نداد، انگار گرسنه شده بود، کل کلماتش را میبلعید، زندگی اش را پاره میکرد و دفن میکرد، جایی رها میکرد؛ شاید برعکس باشد اما حالش خوب بود، آخر لبخند میزد، بعد گریه اش میخندید، قبلش میخندید، حتی بعضی وقتا میان گریه هایش میخندید.
|لبخند|
از خواب که برخاست انگار از جنگ برگشته بود، موهایش بهم ریخته بود، صدایش نم داشت و صورتش، صورتش شکسته بود، انگار در خواب از جایی سقوط کرده بود، آشفته تر از آشفته بود، شکسته تر از شکسته، بیطاقت تر از بیطاقت، خسته تر از خسته بود، همه چیز در درونش شکسته بود، انگار باز هم خواب دیده بود که من را از دست داده، مثل آن شب که من را از دست داد، لبخند میزنم، به سمتش میروم اما او از من رد میشود، باز هم یادم رفت، او من را نمیبیند، صدایم را نمیشنود، او خیال میکند که من مردهام اما من، من روحی شدم سرگردان در خانهی خودم، در اطراف او؛ او در فکر من است اما من را نمیبیند، نمیداند چه شب هایی با او گریه کردم، نمیداند که با چه حالی همراه او تمام راه را تا قبرستان رفتم و کنارش نشستم و به گلهای روی سنگ خیره شدم، لبخند زدم، گلهای مورد علاقه ام را آورده بود، اشک هایش سیل به راه انداخته بود، هیچکس به جز او آنجا نبود، مهم نبود اگر هیچکس نبود، اگر کسی مراقب ستارک من نیست، اگر همه ما را فراموش کردهاند، خودم کنار او میمانم، برایش هر شب قصه میخوانم تا خوابش ببرد، در آخر هم در گوشش میگویم که سخت است میدانم عزیزم اما تو مقاوم تر هستی مگر نه؟ بعد می بوسمش، در اتاق را که میبندم و مطمئن میشوم که خوابیده، اشک هایم جاری میشود، از غصه میشکنم و خرد میشوم، بیچاره ستارکم، بیچاره آسمان سیاه من.
|آشفته|