دیدی کوچک من در یک ماجرا که عمق بگیری چطور افتضاحش در خواهد امد؟ مثلا من در اقیانوس عمیق عمق هنگفتی از سطح گرفتم و غرق شدم، در خورشید عمق گرفتم و سوختم، روی زمین هم فلسفه خواندم و لا به لای کلمات گرفتار شدم، اسیر کتاب شدم، در آدم ها عمیق شدم، گرفتار شدم، فرار کردم و پناه بردم به عمق خودم، به جایی که مورد اعتمادم است، جایی که هرگز به من خنجر نخواهد زد، اما اگر عمق بگیرم شاید خودم، خودم را پایان دهم، شاید اگر پرواز کنم و اوج بگیرم بی بهانه سقوط کنم، شاید اگر برای فردا از دیروز بگذرم رنگ خورشید را نبینم، نمیدانم کوچک بزرگ من، انگار در کلمات عمقیست به اندازه ی چاههای اشتباهات من، به عمق تمام سیاهی های جهان، اما بگذار کمی فرار کنیم از حقیقت و عمق بگیریم در خیال، بیا فرض کنیم بالی داریم به اندازه ی کف دست، بیا تصور کنیم فردا که صبح امد، ما در شب مانده باشیم، بیا فکر کنیم زمان متوقف شده و کلمات به اشتباه پشت سر هم می آیند، بیا جمله ها را اشتباه بسازیم و کلمات را اشتباه بنویسیم؛ اره کوچک من فردا از خواب برخیز و به خورشید نگاه کن، به خورشید نگاه کن اما هرگز به این فکر نکن که روزی خورشید را تصرف کنی.
|عمق|
به آسمان خیره شد و به تنگ ماهی های قرمزی که برای عید خریده بود، به سبز رنگ پیراهنش خیره شد و به سبزهایی که گره خواهد زد فکر کرد، به فردا فکر کرد و لباس های تازهاش و در دیروز غرق شد، به امید چشم دوخت و برای ناامید قصه نوشت، برای فردا لباس هایش را تا کرد و صبح از خواب زود برخواست، خورشید بالا نیامده بود که همه جا را نورانی دید، خود را در سرزمینی دیگر دید، خودش را در بین نوشته هایش دید، لا به لای شخصیت هایی قدم میزد که خودش آنها را ساخته بود، زیر شهرش از نور بود کنار تاریکی، شهرش از فیزیک بود و شیمی، انگار هنوز هم یادش بود، یادش بود که بوده و که میخواست بشود، اما زنگ که خورد از خواب برخواست، لباس ها هنوز روی زمین بودند کنار کفش هایی که شب بیدار مانده بود تا واکسشان بزند، کفش هایش هم نو بود، خودش هم تازه بود، بوی عید میداد و بوی فردا.
راه که میرفت میگفت بلاب بلاب، اسم ماهی هایش هم بلاب بلاب بود، شاید اگر میتوانست به جای همهی کلمات آنها را به کار میبرد، مهم نبود که چه کاری انجام میدهد مهم لبخند روی صورتش بود.
|بلاب بلاب|
دلم برای ماهیهای اقیانوس تنگ شده بود، برای آزاد چرخیدن در اب، برای نگاه کرد به ماهی ها، برای نوشتن داخل کشتی و نگاه کردن به آسمان بیکرانی که به تصرف من در می امد، من آسمان را تصرف میکردم و کلمات من را! به ساحل که میرسیدیم باز هم در کشتی میماندم، آخر مگر میشود خانه را ترک کرد؟ حتی اگر ترک کنی هم باز خواهی گشت شاید امروز و حالا نه، اما فردا در خانه خواهی بود، در خانه چای خواهی نوشید و داستان سفر را خواهی گفت، تو خواهی انجام داد اگر خانه ای در جایی از جهان داشته باشی، اگر هم نداشتی، مشکلی نیست برای من داستان هایت را بگو، برای آدم های اطرافت خانواده باش، برای آنها امید باش، خانه ای نداری اما خانهی آنها باش، تا زمستان به تو پناه بیاورند و در بهار تو را با لبخند ترک کنند.
اقیانوس من، آبی رنگ آسمان من، بی کران انتهای من، فردا که برمیگردی برایم از جاده گل های خشک شده را بیاور، برایم به یاد روز هایی که نبودی قصه بیاور، برایم غصه هایت را هم بیار، چای دم میکنم و با استکانی چای غصه هایت را هم قورت خواهیم داد، برایم از سفر هایت بگو، برایم بگو از حس طوفان و اشفتگی، از داد و فریادهاو از تقلای زندگی وقتی مرگ دستانش را دور گردنش حلقه کرده بود، از موج های بی رحم آن شب بگو، برایم بگو غرق شدن در اقیانوس چه احساسی دارد. میدانی تو را دوست دارم اندازهی تکتک قطارت اقیانوسی که تو را درون خودش دارد، هنوز هم اقیانوس را دوست دارم، آخر خانهی توست و من در خانهی تو غریبه نخواهم بود، خواهم بود؟
خانه بی وفایی کرد اما آخر جسم بی جانت را پس داد، نه که تو لایق نباشی، این من بودم که فریاد میزدم تو خواهی برگشت، تو هم برگشتی، صبح که دفن شدی در خاک سرد، بلند شدی و گفتی چقدر دلت برایم تنگ شده، رویم را با خاکت پوشاندی و رفتی، رفتی که برایم ماهی بگیری.
|اقیانوس|
دنیا برای او فرق داشت، دنیایش در یک زیرزمین نمناک خلاصه میشد، زیرزمین خانهی او بود، خانه ای ابدی و امن، خانهی آرزو ها.
ساعت ها مینوشت و مینوشت، میگفت روزی چاپشان میکند، روزی من هم نوشته هایش را خواهم خواند، خواهم فهمید جادوی کلمات چقدر قدرتمند است، یکبار گفت برای کسی که دوستش دارد مینویسد، یعنی هر چیزی که مینویسد، هر کلمهی روی کاغذ برای اوست، گفتم برای کی؟ شانه هایش را بالا انداخت و خندید، من هم خندیدم اما حسرت گوشهی لبهایش را دیدم، ابر پشت پلک هایش را دیدم، دیدم و خندیدم، همانطور که مینوشت پرسید قرار نیست که حالا حالاها برگردی شهرتون؟ فکر کردم چه بگویم، دروغ بگویم یا نه، گفتم فکر نکنم حالاها برگردم، آخه تو اینجا باشی و من اون سر دنیا، چرا اسباب کشی نمیکنی؟ گفت اسباب کشی؟ هنوز هم نگاهش به کاغذ بود و تند تند مینوشت، نمیدانم چه مینوشت و انگار نمیخواست که بدانم و گرنه چرا باید با دستانش دورش حصار میکشید، گفتم اره، شونهاش رو انداخت بالا و خندید، منم خندیدم، میدونستم زندگیش اون زیرزمینِ، زیرزمینی که باهم اولین بارها رو ساختیم، اون اولین بار نوشت، من اولین بار برای اون نواختم، اون اولین بار گریه کرد، من برای اولین بار خیره شدم به دیوار، اون اولین بار بستهبسته کاغذ خرید و من برای اولین بار بلیط خریدم، اون به نوشتن معتاد شد و من چمدون بستم، اون اولین بار برنگشت زیرزمین و من برای اولین بار از اونجا رفتم، هیچوقت نگفت چرا اون شب برنگشت زیرزمین و هیچوقت برام چیزی ننوشت اما وقتی در زدم و در رو باز کرد، ستاره ها رو تو چشم هاش دیدم، ستاره هایی که دوباره به آسمون برمیگشتن، بهش گفتم میای بریم بیرون و قدم بزنیم؟ گفت نمیدونم و خندید، اینبار نخندیدم، سرم رو کوبیدم به دیوار، سرش رو بالا نیاورد فقط در حالی که مینوشت پرسید خوبی؟ گفتم تا کی قراره نگاهم نکنی، نکنه فکر کردی من واقعا تو اون کاغذهام؟ من اینجام. قراره اینجا بمونم ولی تو، تو داری کاری میکنی برم، متوقف شد، دیگه ننوشت، سرش رو برگردوند و گفت دیوار ترک برداشته، خندید، انگار یادت نیست تو برای این آمدی اینجا چون من برات کلی نامه نوشتم و وقتی همهی نامه ها برات آمد و اخر فهمیدی که برام چه اتفاقی افتاده برگشتی و گرنه معلوم نبود کی برگردی اینجا و یادت بیاد این زیرزمین وجود داره و تو برای اولین بار توش قول دادی که.... حرفش را کامل نکرد مثل من که قولم رو کامل نکردم، اون رفته بود و دست آخر نامههاش، نوشتههاش به کسی رسید که دوستش داشت.
|زیرزمین|