eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
157 دنبال‌کننده
628 عکس
28 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از رویا
با درد نبودنش که خو میکردم با دیده تر به جاده رو میکردم می آمد و خنجری به قلبم میزد  میرفت و دوباره من رفو میکردم. - نیما یوشیج .
هدایت شده از رویا
آری ، آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست؛ من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست. - فروغ فرخزاد .
هدایت شده از Hm
شب هالووین بود. باغ گرفته بودیم و دور هم بودیم، هیچکس حتی نمیدونست هالووین چیه. همه درگیر مناسبت مذهبی و تولدن فقط. نه کاستوم. نه آرایش های عجیب و گریم، نه نور های زرد و نه کدو تنبل. صدای بازی بلند بچه ها. گریه و دعوا سر اسباب بازی هایی که دقیقه ای بعد حتما به کف اتاق میندازند و فراموش خواهند کرد. هوا خنکه. صدای پرنده ها میاد. ولی همچنان ترسناکه. نه چون شب هالووینه. ترسناکه چون یکسال گذشته. یکسال تو ذهنم خیلی زمان زیادی بود. یک سال، دوازده ماه، حدود ۵۲ هفته، ۳۶۵ روز. اما حالا که نگاه میکنم یکسال از رفتنش گذشته. از اون روز شومی که رفته بود که برای هیئت باتری ببره. حالش خوب بود وقتی رفت. خودش وقتی احساس درد کرده بود زنگ زده بود و خودش تنها تا بیمارستان رفته بود. همون بیمارستانی که دیگه ازش بیرون نیومد. دیگه بیرون نیومد تا باهم بریم سنگ پرت کنیم. دیگه بیرون نیومد که برامون از سر کار شکلات گابی بیاره. دیگه بیرون نیومد تا دوچرخمون رو درست کنه. خیلی زود بود برای خداحافظی. اونقدر زود که گاهی هنوز باورم نمیشه. گاهی هنوز وقتی از در میرم تو انتظار دارم از حیات با دست های سیاه از تعمیر و لرزان از سالها کار بیاد داخل و برامون هندونه بیاره. اسفند دود کنه برامون. برای من. باورم نمیشه قرار نیست موفقیت هام رو ببینه. تو عروسیم نیست. بچه هام رو نمی‌بینه و نگهشون نمیداره تو بغلش. براشون نمیگه وقتی مامانشون بچه بود بهش میگفت «قلب باباجونی». همون قلبی که ازم گرفتش. همون قلبی که اگه لحظه ای بیشتر میتپید الان داشتمش.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گاهی وقت ها دلم براش تنگ میشه واقعا تنگ میشه اما میدونید گاهی وقت ها فقط میتونید بغض نبودن رو لمس کنید تا جسم آدم رو.
چقدر لمس کردن حالا سخت است، چقدر چشم‌هایم می‌سوزد، چقدر دردناک است که او رفته و من فقط تصورش میکنم، که من فقط با بغض درون گلویم درد میکشم.
حس میکنم اگه یک روز بیاد که تو خوابم چهره نداشته باشه چی، اگه دیگه تو خوابمم‌ پیدا نشه چی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/HashieyeKetab/850 گروگان گیر یه شام مهمون منی
پروانه مرداب هم دعوته
🎲 چالش سوم نگاهم را از چهره گروگان‌ها می‌گیرم و به پنجره می‌دوزم. شاخه‌های درخت با وزش باد آرامی تکان می‌خورند. چند لحظه سکوت می‌کنم و بعد، بی‌آنکه برگردم، می‌گویم: ـ چالش سوم خیلی آسونه... مکث می‌کنم. لبخند محوی گوشه لبم می‌نشیند. ـ البته شاید کمی هم لو دهنده باشه. نگاهم را از پنجره می‌گیرم و به جمع برمی‌گردم. ـ از او بنویسید. او می‌تونه یک آدم باشه، شاید یک حیوان، شاید یک شیء... یا حتی چیزی فراتر از انسان. فقط یادتون باشه، گاهی چیزهایی که بیشتر از همه درباره‌شون می‌نویسیم، همون‌هایی هستن که کمتر جرئت می‌کنیم اسمشون رو بیاریم. ـ موفق باشید، گروگان‌های عزیزم! به‌سمت دستگاه پخش موسیقی می‌روم. انگشتم را روی دکمه می‌گذارم و ناگهان موسیقی بی‌کلامی در کتابخانه پخش می‌شود. چند قدم دور می‌شوم و انگار تازه چیزی یادم آمده باشد، برمی‌گردم. ـ راستی، پروانه... آب‌پرتقال هم می‌تونید بردارید. لازم نیست برای نوشیدنش از من اجازه بگیرید! لبخند می‌زنم و دوباره رو به پنجره می‌کنم.