هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
دارم به این فکر میکنم که حالا دوبار نمره ریاضی بالا شده اگه بیاد پایین مثلا ۲۵صدم از اون فرد کم بیارم واکنشم چیه بعد خب اینجوریم که مهم نیست ولی خب اگه بشه چی
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
یعنی طرف تست میزنه ساعت مطالعه بالا داشته تو این دوروز بعد کلی سوال حل کرده بعد اصلا مهم نیست اخه من لوکی رو کشف کردم! والا اون دوباره که بالا شدم هنوز خودم تو شُکم
گریه کردم اونم دوتا اشک ولی واقعا بخاطر نمره نبود من کلی چیز دیگه دارم واسه گریه
هدایت شده از مشاور و نویسنده شگفتانگیز🗿✨
اگر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد یک نویسنده بود، ادگار آلن پو میشد؛ خالق قلب افشاگر
مرموز، خیالانگیز و کمی تاریک. از اون جهانهایی که هیچوقت نمیدونی پشت هر پنجره چه رازی پنهان شده و مرز بیت واقعیت و خیال دقیقاً کجاست! 🌘🕯️
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
اون ۲۰ شد
بعد تازه میگفت نخونده
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
🎲 چالش سوم نگاهم را از چهره گروگانها میگیرم و به پنجره میدوزم. شاخههای درخت با وزش باد آرامی تک
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینو نوشتم، لعنت به صداقتم ولی اون اوی منه، میترسم ازش حرف بزنم و خب پروانه مرداب مرسی بابت این موضوع، بابت اینکه بالاخره ازش بگم، کمی البته
امروز و حالا تنها چیزی که میتونید روی کاغذ نه، روی صفحه ببینید غم هست، میدونید غم چیه؟ منم نمیدونستم تا اون زمستون، منم نمیدونستم تا قبل یک بعد ظهر عادی که فقط کمی نگرانی داشتم و حالا که نگاه میکنم کاش میدونستم اینده چیه و الکی سرش ناراحت نمیشدم و خب میدونید این تنها موردی هست که در موردش حسرت دارم، اینجا بزرگ حسرت و حسودی هستم، منم نمیدونستم تا قبل نوشته شدن سرنوشت سیاه، منم نمیدونستم تا قبل اون ناهاری که هرگز نخوردیم، منم نمیدونستم تا اون صبح تاریک، منم نمیدونستم تا شبی که همه سر یک میز ننشستیم و منم نمیدونستم غم چیه به جان خودم و خدای اسمان ان شب، شاید حالا هم کامل نفهمیده باشم اما وقتی با نوشتن چند تا کلمه اشک از چشمهات و روحت جاری شه فکر نکنم بتونیم اسم دیگه ای روش بزاریم؛ شاید بتونیم مثلا بهش بگیم درد، حسرت، اشک، دلتنگی، شب، سیاه و کلماتی از همون جنس، از جنس اون سال و سالهای بعد از آن.
میدونید میخوام از اون بنویسم اما ناتوانم نه چون اشک ها صفحه رو تار میکنن چون باهاش کم حرف زدم بخاطر چیزی که حالا هم درگیرشم، میدونید بازم حسرت و شما نمیدانید چقدر این حسرت بزرگ است، چقدر درد دارد و وحشتناک است؛ میدونید مهربانی، بخشش، بزرگی، مسئولیت داشتن و پذیرفتن، کمک، لطف، صداقت میراث اون برای منه، منی که میترسم انتخاب کنم اما حالا مجبورم خودم انتخاب کنم چون اون نیست، اون با برف های زمستون، سرما و مرگ شاخه ها رفت، رفت به جایی که لایقش بود، میدانید میگویند او زندگی نکرد، شاد نبود، جوان نبود اما مگر میشود؟ همان لحظات محدود شادی و لبخندش، همان امید و آرزویش، همان فردایی که نقشهاش را کشید و نبود، همان اولین بار که چیزی ساخت، اولین کمد، اولین هنر، اولین میز و مبل کوچک، اولین لبخند به روی حیات زندگیاش اما حیف انگار حیاتش خشک و سیاه بود که او را نگه نداشت میدانید خوشحالی کوچک خواهد بود، او شاد بود اما کم، درد داشت زیاد، غم داشت بیشمار، عشق میداد بسیار و عشق گرفته بود اندک، اگر بگویم او تمام من بود اشتباه نگفتم، او تمام من بود، دیدید بود و حیف کلمات، حیف جملات که همه گذشتهاند، حیف من که حرف هایم برای او دفن میشوند، حیف ما بدون او، حیف جهان، حیف همه چیز.
او داریوش گوش میداد، داریوش را لمس میکرد، بخاطر دارمش، بخاطر دارم و این آزارم میدهد، حالا من همه چیز گوش میدهم جز داریوش، جز اهنگ مورد علاقهی او، میدانید برای بارهای بیشمار داریوش با همان صدا میخواند و من هنوز هم با همان شدت اشک میریزم، شاید برای اهنگ شاید هم برای چیزی که با آن آمده؛ بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو.
اولین کتابم کتاب او بود، اولین نگاهم نگاه از دید او بود، اولین شاعرم او بود، شاید اولین پادکستر مورد علاقهام او بود، صدای موردعلاقهام، نمیدانی اَلِک اما دلم تنگ شده برایم کتابهایت را بخوانی، توضیح بدی، بحث کنی، نمیدانی چقدر حرف دارم که با تو بزنم اما حیف وقتی میبینمت لال میشوم، سکوت قورت میدهم و اشک میریزم، اولین کادوی تولدم از تو بود، یادت هست؟ چقدر دوری، صدایت نمیرسد، خاک بیرحم، خاک سرد نبود، دروغ میگن؛ اولین مشاور و اولین دنیایم دنیای تو بود، میدانی دنیایم خالی است خالی از تو، خالی از همه چیز؛ خوابش را دیدم گفتم آنها چه گفتند، چقدر احمق چقدر احمق، گفت شنیده حرفهارا، لعنت به حافظه، گفتم برگشته ای؟ اشک ریختم و او گفت من هرگز نرفته بودم، من تو راه بودم، جاده کش آمد، او دور شد، نقطه شد و پاهایم بیتوان شد، بغض خفهام کرد، دستانم به تنش نرسید، یکبار هم دیدم که در آغوشش گرفتهام و اشک میریزم و به او میگویم چقدر دوستش دارم، چقدر دیر، چقدر دیر، لعنت به زمان.
حالا عقربه ها میچرخند، او دور است و داریوش میخواند بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال من.
کاش برمیگشتی همانند خواب هایم و من نگران بودم که چطور همه چیز را برایت بگویم، میدانی هنوز امید دارم برگردی، مهم نیست تو به خانه برگرد به هیچکس چیزی نمیگوییم، نه به دوست نه به اشنا، تو برگرد عزیز من که غصه هایم را قصه کنی و شب بدون تو به صبح نرسد.