خاطرش پریشان و خیالش آشفته بود؛
اندیشههایی مبهـم و پیچیده ، همچون
مهی غلیظ در گسترهٔ ذهنش میچرخید
و او را از آرامش و قرار میربود.
هیچ چیز به اندازه عطر ُرنگ ِگل،
لبخند رو به لبهای آدما نمیاره
گاهی یه شاخه گل میتونه کل ِ
روز ِیه فرد و قشنگ تر کنه.