به گمانم گاهی نقطه اوج زندگی ، پذیرش است ؛
پذیرش واقعیت هایی که نمیشه تغییرشون داد،
و در نهایت پذیرش همون چیزی که هستی .
برایم ثابت شد؛ دل کندن، از هرجا و در
هر شرایطی،سختترین لحظهی زندگیست.
شبِ آخر، نگاههای آخر، و آن شبی که در میان
تپشهای بیقرارِ دل، اشک بیاختیار جاری میشود؛ گلویم از بغضِ ناتمام میلرزد و چشمانم،
همهی دلتنگی را بیصدا فریاد میزند.
اینجا، جایی بود که دل جا ماند ، کنار یادِ آنان
که برای همیشه از خود گذشتند.
هوا هوای نشستن تو کنج ِگوهر شاد تو هوای بارونی و نگاه کردن به گنبد و چای ِدارچین خوردنه .
و هیچ نسخهای برای من پیچیده نشده
جز آنکه خودم ؛ با گرههای تقویم
از روزهای نرفته برای خودم فردا پیچاندم.