𓂃
درسام ۱۴ سالمه از همدان
خب این خاطره برا خیلی وقت
پیشه من یروز
داشتم از پشت ویترین مغازه اسباب فروشی فیگور نگاه میکردم بعد این مغازه یه طوری بود که ویترین و در خروجی و در ورودیش
یکی بود بعد یه اقا میخواست بره بیرون به من میگفت برو اونور من بیام بیرون من فکر میکردم این میگفت بیا برات
درو واکنم بیا تو بعد من هی عین خنگا
میگفتم نه نه اخرش مرده بلند داد رد برو اونور میخوام برم بیرون منم اونجا داشتم از خنده میمیردم خودشم اومد بیرون داشت بهممیخندید چندتا اقا هم اونجا بودن داشتن میدیدن اونا هم خندیدین
منم خجالت کشیدم دوییدم میش مامانم😂😂😂
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : آخیی🤣
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
𓂃
سلام من اومدم با یه خاطره ی دیگه
آقا ما رفته بودیم خانه بهداشت برای زدن واکسن کلاس نهم دختر عمم.
خانومه اومد که واکسنش رو بزنه.به من گفت خانومه کنارش بمونید که اگه بعد واکسن حالشون بد شد کنارشون باشید.منم وایسادم.
دختر عمم واکسنو زد،بعدش یه اتفاقی افتاد که فکرشم نمی کردم.
دختر عمم غش کرددددد.من داد و جیغ که خانوممممم دختر عممووو کشتییییی.
بعدش که خانومه اومد آب پاشید به صورت دختر عمم که بهوش بیاد.منم غرق در گریه که دختر عمم مرده😂
بعدش دختر عمم که به هوش اومد از خجالت آب شدم که به خانومه گفتم دختر عمم رو کشتیییی
خلاصه من دیگه به اون خانه بهداشت نرفتم.
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : موقعیت عالی🤣🤣
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
𓂃
سلام حلمام 10 سالمه
من یه خاطره دارم که الان دارم برای شما مینویسم دارم خجالت میکشم
اقا ما یه جا برای سرود خوندن دعوت شدیم وسط سرود یه جایی بود که فقط دست می زدیم من همون لحظه رفتم تو فکر تا اخر سرود داشتم برای خودم دست می زدم
تازه سرود تموم شد که متوجه اوضاع شدم تازه بدیش این بود من کوچک ترین عضو گروه بودم گروهمون داشت از رو سن میومدم پایین منم پشت سرشون رفتم 😅
وقتی اومدیم پایین از روی خجالت الکی گفتم من کلاس دارم باید برم خلاصه از اونجا فرار کردم
بعدا شنیدم به بقیه جایزه دادن🎁
یه روز مربی رو دیدم از تو کیفش جایزه رو در اورد بهم داد گفت همیشه وقتی میام بیرون جایزت رو میارم تا اگه دیدمت بهت بدم
خلاصه از اون روز به بعد به سرود خوندن فکر نکردم🥲😕
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : آخیی نانازز😂😭
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
𓂃
سلاممم سحر هستم ...
یه خاطره از کلاس هشتمم 😂
یه روز من و مامانم میخواستیم بریم بیرون. هنوز از ساختمون خارج نشده بودیم که یکی از همسایههامون رو دیدیم. این خانوم تازه عمل کرده بود (فکر کنم کمر یا پا، دقیق یادم نیست) و چندتا کیسه میوه هم دستش بود.
مامانم که همیشه دلش واسه بقیه میسوزه و دنبال کار خیره، به من گفت این میوهها رو ببر دم خونهشون، خانومِ عمل کرده و پلهها هم زیاده.
منم که بچهی حرفگوشکنی بودم (یا شاید فقط بلد نبودم نه بگم 😂) قبول کردم. خلاصه با هزار بدبختی اون همه میوه رو برداشتم و از پلهها بالا رفتم.رسیدم جلوی در، زنگ زدم و منتظر موندم یکی در رو باز کنه تا میوهها رو تحویل بدم و برم پی کارم...
چند ثانیه بعد در باز شد و پسر دومشون اومد جلوی در...
با یه صورت پفکرده، قیافهی خوابآلود و یه وضعی که ... 😭😂
من همون لحظه هنگ کردم! یعنی دقیقاً به معنی واقعی کلمه رسیدم به ضربالمثل «میری ثواب کنی، کباب میشی» 🤣
پسره بنده خدا هم خجالت کشیده بود سریع درو بست بعدش دوباره درو باز کرد دستشو از در داد بیرون و میوه ها رو گرفت
منم فقط سعی کردم نخندم.
خلاصه اون روز هم یه کار خیر کردم، هم یه خاطره ساختم که هنوز یادم میفته خندهم میگیره 🤣
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : واه واه دارم به این فکر میکنم چرا پسره خونه خوابیده مامانش با اون وضع رفته بوده خرید؟؟
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
برای دیدن همون داستانی که دیدی بزن رو پیوستن تا بیاد برات شارژ میکنم
𓂃
سلام من فاطمه هستم
ما یک شب مهمون داشتیم قرار شد بابامو و داداشم برن شیرینی بخرن❤
وقتی که اونا رفته بودن بخرن مهمونای ما از راه میرسن بعد دیگه ما هم خیالمون راحت بوده بابام شرینی میاره😍
وقتی بابام اینا میان مامان من جعبه شیرینی رو می گیره که بره تو دیس بچینه حالا مهمونام شیرینی هارو دیدن منتظرن که براشون ببریم😵 .
شیرینی خامه ای گرفته بودیم حالا درشو که باز می کنیم می بینیم همه شیرینی ها روشون سوراخه🤔😫 💫 یعنی یکی همه شیرینی ها رو دستاکاری کرده و حسابی لَچر بازی کرده 💫
حالا مارو باش تو اون وضعیت که مهمونا منتظرن 🙄اینم وضع شیرینی مونه دیگه خلاصه چیکار کنیم 😑😑دیگه مامانم زنگ زد به داییم گفت یه جعبه شیرینی بگیره بیاد اون شب بعد از رفتن مهمونا 🙃🙂
معلوم شد داداشم دونه دونه رو انگشت کرده توش که ببینه خامه کدوم بیشتره 😳🥴که برای خودش برداره ما هم که دیگه از اون شرینی ها نخوردیم و یک کیلو شیرینی رو خودش تنها خورد 😩😩😫
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : جالب بود😂😂
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
𓂃
سلام دخترم و ۱۲ سالمه✨
این خاطره مال چند ماه پیشه🤍
ما به ی عروسی دعوت شدیم که فامیلای بابام بودن
بعد دوماد داشت میومد و من داشتم شالم رو درست میکردم که انگشترم گیر کرد به خواهر عروس😶🌫
حالا اون حواسش نبود منم داشتم تلاش میکردم انگشترم رو در بیارم نمیشد بعد موهاش هم شینیون کرده بود؛))-
به سخت ترین حالت ممکن درش آوردم ولی ی مشت مو اومد توی دستم😭😖:،
خلاصه آخر سر هیچکی نفمیدم و من نجات پیدا کردم😨🚶🏻♀
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : چجوری اونهمه مو ازش کنده شد نفهمیددد
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
سلام دخترم سنم مهم نی
من رو یه پسری کراشم فامیلمون مامانم شمارشو داشت من رفتم شمارشو از گوشی مامانم برداشتم نمیخواستم بهش پیام بدما نه نه فقط میخواستم پروفایل هاشو ببینم آقا ما یه شب ساعت دو میخواستیم بزنیم رو پروفش که واضح تر ببینم که دستم خورد بهش زنگ زدم تو واتساپ تو اون یه ثانیه نفسم حبس شد حتی طب گرفتم خیلی بد بود هی از واتساپ پیام میومد هی فکر میکردم خودشه بعد فرداش ساعت دوازده ظهر پیام داد گفت شما؟😭🤣
منم گفتم اشتباهی تماس گرفتم😐😭😭😂
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : چه حسی داشتی وقتی بت گفت شما؟ 😂🍭
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE