𓂃
سلام حلمام 10 سالمه
من یه خاطره دارم که الان دارم برای شما مینویسم دارم خجالت میکشم
اقا ما یه جا برای سرود خوندن دعوت شدیم وسط سرود یه جایی بود که فقط دست می زدیم من همون لحظه رفتم تو فکر تا اخر سرود داشتم برای خودم دست می زدم
تازه سرود تموم شد که متوجه اوضاع شدم تازه بدیش این بود من کوچک ترین عضو گروه بودم گروهمون داشت از رو سن میومدم پایین منم پشت سرشون رفتم 😅
وقتی اومدیم پایین از روی خجالت الکی گفتم من کلاس دارم باید برم خلاصه از اونجا فرار کردم
بعدا شنیدم به بقیه جایزه دادن🎁
یه روز مربی رو دیدم از تو کیفش جایزه رو در اورد بهم داد گفت همیشه وقتی میام بیرون جایزت رو میارم تا اگه دیدمت بهت بدم
خلاصه از اون روز به بعد به سرود خوندن فکر نکردم🥲😕
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : آخیی نانازز😂😭
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
𓂃
سلاممم سحر هستم ...
یه خاطره از کلاس هشتمم 😂
یه روز من و مامانم میخواستیم بریم بیرون. هنوز از ساختمون خارج نشده بودیم که یکی از همسایههامون رو دیدیم. این خانوم تازه عمل کرده بود (فکر کنم کمر یا پا، دقیق یادم نیست) و چندتا کیسه میوه هم دستش بود.
مامانم که همیشه دلش واسه بقیه میسوزه و دنبال کار خیره، به من گفت این میوهها رو ببر دم خونهشون، خانومِ عمل کرده و پلهها هم زیاده.
منم که بچهی حرفگوشکنی بودم (یا شاید فقط بلد نبودم نه بگم 😂) قبول کردم. خلاصه با هزار بدبختی اون همه میوه رو برداشتم و از پلهها بالا رفتم.رسیدم جلوی در، زنگ زدم و منتظر موندم یکی در رو باز کنه تا میوهها رو تحویل بدم و برم پی کارم...
چند ثانیه بعد در باز شد و پسر دومشون اومد جلوی در...
با یه صورت پفکرده، قیافهی خوابآلود و یه وضعی که ... 😭😂
من همون لحظه هنگ کردم! یعنی دقیقاً به معنی واقعی کلمه رسیدم به ضربالمثل «میری ثواب کنی، کباب میشی» 🤣
پسره بنده خدا هم خجالت کشیده بود سریع درو بست بعدش دوباره درو باز کرد دستشو از در داد بیرون و میوه ها رو گرفت
منم فقط سعی کردم نخندم.
خلاصه اون روز هم یه کار خیر کردم، هم یه خاطره ساختم که هنوز یادم میفته خندهم میگیره 🤣
.
میو ᴀᴅᴍɪɴ : واه واه دارم به این فکر میکنم چرا پسره خونه خوابیده مامانش با اون وضع رفته بوده خرید؟؟
🥥🐻 • https://eitaa.com/ZENDEGIPIHIDE
برای دیدن همون داستانی که دیدی بزن رو پیوستن تا بیاد برات شارژ میکنم