eitaa logo
قلم‌نَورد
369 دنبال‌کننده
561 عکس
12 ویدیو
1 فایل
از گذران زندگانی می‌نویسم و عکس می‌گیرم. + http://nskhat.ir/send?public_token=zy2008-5243e4 + https://eitaa.com/joinchat/560596573Cf4fff730f1 لطفاً کپی نکنید.
مشاهده در ایتا
دانلود
و چه تَن‌ها که شدند فدای وطن . . .
روزهای آخر ۱۴۰۴ .
و ما نور ستاره‌ها را زمانی می‌بینیم که آنها سالها قبلش مُرده‌اند.
هنگامی‌که به بی‌کرانِ فلک می‌نگرم و سفیدی درخشش ماه را از لابه‌لای ابرهای درخشان به نظاره می‌ایستم، یاد تو در جانم جوانه می‌زند... در من درختی سپیدار، سبز می‌شود و افکار من از آن درخت به همراه تو به سمت آغوش آسمان قد می‌کشند. شاخ و برگ‌های وجودت در تمام جانم رشد می‌کنند و حال، مرا جنگلی از انبوهِ حضورت ساخته‌ای که بر فرازش پرندگانِ‌عشق در میان آبیِ آسمان، تو را نجوا می‌کنند./آبی - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74 قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری
جایی میان زمین و آسمان و به دور از نوری نمایان. لحظه‌ای که به هرچه چنگ می‌زنم دستانم رها شده و باز گم می‌شوم. چشم که می‌گردانم، در پایین پاهایم دره‌ی تاریک و عمیق از ترس را می‌بینم و در بالای سرم آسمانِ شب در حضور مه و طوفان؛ و بر روی گونه‌هایم باران را احساس می‌کنم که اندک لحظه‌ای بعد، موجب سُر خوردن دست‌هایم از پناهگاهِ موقت میشود... و من دوباره در لابه‌لای پیچ و خم افکارم زندانی می‌شوم. زندانی که هر سلولش یادآور اشتباهات گذشته و اضطراب از ندانستن آینده است و نگرانی از لحظات گذرانِ حال، که فرصت زندگی را از من ربوده‌اند./شکست - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/Judy12 قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری
به یاد آوردم روزی را که تو را دیدم و خویش را بردم از یاد. همان روزی که پس از آن به هر سو می‌نگریستم، تو را می‌دیدم. تو در وجود خاکیِ من جوانه زده بودی و هیاهوی تو، در من بسیار تقلا می‌کرد. همه‌ی احساسم تو بودی. گوش‌ها، دست‌ها و چشم‌هایم... و من بی‌شمار در آینه دنبال تو می‌گشتم... شاید تصویری از تو در آغوشم و دست‌های من به هنگام نوازش گیسوانت را گم کرده بودم. اما حال از میان لبریز لحظه‌های بی‌توبودن، تو را یافتم و خود را هم کمابیش جست‌وجو کردم در پیِ تو. آنقدر به دنبال تو بودم که هرجا از من تیکه‌ای جا مانده بود؛ برای تو. برای دیدنت. و از تو تنها همین اثر که قلبم برایت جان داد./فراموشی - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/Blxuee قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری
خنکای نسیم صورتم را نوازش می‌کرد و من به سوی خورشید، چمنزار را طی می‌کردم. متصور بودم که نقطه‌ی پایان، آغوش خورشید است که گرمایش تمام سرمای تنم را زدوده و از متلاشی شدن نجاتم می‌دهد... همراه با هموارتر شدنِ مسیر، دامن سرخ بر آسمان پوشانده می‌شد و نور آفتاب به جلوه‌ی مهتاب تبدیل می‌شد. حالا میان من و کاشانه‌ام، فاصله‌ای طویل بود و من، بدون سرپناه در وصالِ غروب تنها مانده بودم. بهر حضور گذرانِ خیالاتم، از پناه ابدی‌ام دور گشته و بی‌نوا شده بودم... اما خانه همیشه پناه است برای قلب‌های بی‌پناه و خسته! حتی اگر تو دور باشی و غریب. پس بازگرد.../پناه - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/joinchat/226493172C777adf4564 قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری
کشتیِ خیال خویش را بر دریای جاودانِ عمر افکنده‌ام و خود را ناخدای این کشتیِ بی‌انتها در دریای بی‌نهایت خوانده‌ام. یک‌آن به لحظه‌ای، لنگر طوفان به جان من انداخته می‌شود و رشته‌ی افکارم در تلاطم و تشویش، غرق می‌شود. حال، من مانده‌ام و بقایایی از آرزوهای دیرینه که هم یادگار گذشته‌اند و هم امید آینده‌ام... شاید این‌بار باید رها کنم و بی‌آلایش، دل به دریا بزنم. بدون کشتی. بدون بادبان. بدون آن ناخدای از آن دنیا برگشته! شاید که باید تکه‌ای از گذشته را بردارم و با آن، بر روی مسیر آینده‌ام موج‌سواری کنم؛ تا پر وا کنم و پرواز کنم./موج - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/joinchat/3790931140C7c6e30998f قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری
ظلماتِ وَهم و همِّ روزگار، بر تمام تنم سایه انداخته و دستانم به دنبال فانوسی روشن در کورسوی تاریکی بی‌قراری می‌کنند. دست بر روی قلبم میگذارم و ضربانِ مشوش را که خبر از زیستن می‌دهد، می‌شنوم... وقتی به نظم وجود جانم در تن می‌اندیشم، گویا دچار اختلال میشود و دشوار است ادامه به آن ریتمِ همیشگی. شاید مسیر نجات از این تاریکی شب و رسیدن به افق‌های روشن؛ همین باشد که در تلاطم طوفان، همچنان در جریان نفس کشیدن حرکت کنی و به دور از واهمه‌ی غرق شدن، فقط شنا کنی تا سرانجام به ساحل آرامش برسی./سیاه - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/im_shanbalile قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری
صدای موج گیسوانت بی‌مهابا بر اقیانوس خیالم می‌نوازد. آن نیمه شب که دست در دست هم به سوی ماه دویدیم؛ بر سطح ماه بنشسته و آواز ستاره‌ها را خواندیم، هنوز در خاطرم جولان میدهد. جنگ بر سر این است که تو از مالامالِ پندارم واقعی هستی یا از شدت حضور بی‌شمارت، همواره در گمانم زنده ای؟ من در حقیقت تهی از غیر تو و تو هرگز نبوده‌ای در کنار من... ترسِ از دست دادن تو بر قلب‌بی‌جانم رخنه کرده... اگر از افکارم کوچ کنی دیگر نیمه شب باران نمی‌بارد.../موهوم - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/mowhum قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری
وقتی او را به دست می‌گیرم و در طبیعت روح‌نوازش سِیر می‌کنم، بوی هر صفحه‌اش عطری از زندگانی به مشام می‌رساند و ناجیِ لحظاتم می‌شود که ماندگار در یاد باقی و همیشه در جان زنده بماند. با درک هر کلمه‌اش به دنیایی متفاوت از آفرینش قدم نهاده و تولدی تازه در افکارم شکل می‌گیرد... و در پایانِ دوباره برای یکی دیگر از زندگی‌هایم، در کتابی که حالا از چشمانم بر صفحه‌ی آخرش باران می‌بارد، مهمان شده‌ام... و نفس میکشم او را تا در ریه‌هام جاودان شود./بوی کتاب - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/MahfaLibrary قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری
به نظر جانِ آدمی ارزشی والاتر از آن داشته باشد که چندصباحی در این دنیای فانی نفس تازه کنی و بعد که ریشه‌ی درختِ عمرت خشک شد، ریه‌هایت بر روی هم انباشته شوند و شاخه‌هایت مهمان سرمای زمستان. باید که توانست این جسم غبارآلود را در محل گذر آب زلال، جای داد تا غبار از آینه بزُدایَد و همچون پرنده‌ای مهاجر، با بال‌های سبک و سفید از این وادی حیرت پرواز کرد و روح از تنِ خسته جدا نمود. باید که این قطره را به اقیانوس رسانید و دل را به دل‌دار. باید به درگاه حضرت دوست زانو زد و به فدایش جان را نثار کرد./مفهوم زندگی - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/joinchat/1555695048C8365b3d72e قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری