زمینهسازانظهور🕊
•|🥀﷽🥀|• #آفتـاب_درحجاب🏴 #پارت_۱ بہقلم #سیدمهدۍشجاعۍ پریشان و آشفته از خواب پریدی و به سوی پیا
#آفتـاب_درحجاب🏴
#پارت_۲
از جا کنده میشوی، سراسیمه و مضطرب خود را به خیمه حسین می رسانی. حسین، در آرامشی بی نظیر پیش روۍ خیمه نشسته است، نه، انگار خوابیده است. شمشیر را بر زمین عمود کرده، دو دست را بر قبضه شمشیر گره زده، پیشانی بر دست و قبضه نهاده و نشسته به خواب رفته است.
نه فریاد و هلهله دشمن، که آه سنگین تو او را از خواب می پراند و چشمهای خستهاش را نگران تو میکند.
پیش از این که برادر به سنت همیشه خویش، پیش پای تو برخیزد، تو در مقابل او زانو میزنی، دو دست بر شانههای او میگذاری و با اضطرابی آشکار می گویی:
- میشنوی برادر؟! این صدای هلهله دشمن است که به خیمههای ما نزدیک میشود. فرمانده مکارشان فریاد میزند:《 ای لشکر خدا برنشینید و بشارت بهشت را دریابید...!》
حسین بازوان تورا به مهر در میان دستهایش میفشارد و با آرامشی به وسعت یک اقیانوس، نگاه در نگاه تو میدوزد و زیر لب آنچنان که تو بشنوی زمزمه میکند:
- پیش پای تو پیامبر آمده بود؛ اینجا، به خواب من. و فرمود که زمان آن قصه فرا رسیده است، همان که تو الان خوابش را مرور می کردی؛ و فرمود که به نزد ما می آیی. به همین زودی.
و تو لحظهای چشم بر هم می گذاری و حضور بی رحم طوفان را احساس میکنی و احساس میکنی که زیر پایت خالی میشود و اولین شکافها بر تنها شاخه دستاویز تو رخ می نماید و بی اختیار فریاد میکشی:
- وای بر من!
حسین، دو دستش را بر گونههای تو می گذارد، سرت را به سینهاش می فشارد و در گوشت زمزمه میکند:
- وای بر تو نیست خواهرم! وای بر دشمنان توست. تو غریق دریای رحمتی. صبور باش عزیزدلم!
چه آرامشی دارد سینه برادر، چه فتوحی میبخشد، چه اطمینانی جاری میکند!
#ادامهدارد
ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ـ
💭.! - ڪٰانـٰالِاطلٰاعرسٰانۍٖ
🌿.! - زمینھسٰازانِظهُــورْ
•|🥀﷽🥀|•
#آفتـاب_درحجاب🏴
#پارت_۳
بہقلم #سیدمهدۍشجاعۍ
انگار در آیینه سینهاش میبینی که از ازل خدا برای تو تنهایی را رقم زده است تا تماما به او تعلق پیدا کنی. تا دست از همه بشویی، تا یکهشناس او بشوی.
همه تکیهگاه های تو باید فرو بریزد، همه پیوند های تو باید بریده شود، همه دستآویزهای تو باید بشکند، همه تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی، فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی.
تا عهدی را که با همهی کودکیات بستهای، با همه بزرگیات پایش بایستی: پدر گفت: 《بگویک!》
و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را میآموخت.
کودکانه و شیرین گفتی: 《یک!》
و پدر گفت: 《بگو دو!》
نگفتی!
پدر تکرار کرد: 《بگو دو دخترم!》
نگفتی!
و در پی سومین بار، چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی: 《بابا! زبانی که به یک گشوده شد، چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟!》
و حالا بناست تو بمانی و همان یک! همان یکِ جاودانه و ماندگار!
بایست بر سر حرفت زینب! که این هنوز اول عشق است.
🥀🥀🥀🥀🥀
سال ششم هجرت بود که تو پا به عرصه وجود گذاشتی، ای نفر ششم پنج تن!
بیش از هرکس، حسین از آمدنت خوشحال شد. دوید به سوی پدر و با خوشحالی فریاد کشید: 《پدرجان! پدرجان! خدا یک خواهر به من داده است!》
زهرای مرضیه گفت: 《علیجان! اسم دخترمان را چه بگذاریم؟》
حضرت مرتضی پاسخ داد: 《نامگذاری فرزندمان شایسته پدر شماست. من سبقت نمیگیرم از پیامبر در نامگذاری این دختر.》
پیامبر در سفر بود. وقتی که بازگشت، یک راست به خانه زهرا وارد شد، حتی پیش از ستردن گرد و غبار سفر، از دست و پا و صورت و سر.
پدر و مادرت گفتند که برای نامگذاری عزیزمان چشم انتظار بازگشت شما بوده ایم.
پیامبر تو را چون جان شیرین در آغوش فشرد، بر گوشه لبهای خندانت بوسه زد و گفت: 《نامگذاری این عزیز کار خود خداست من چشم انتظار اسم آسمانی او میمانم.》
بلافاصله جبرئیل آمد و درحالی که اشک در چشمهایش حلقه زده بود، اسم زینب را برای تو از آسمان آورد. ای زینت پدر! ای درخت زیبای معطَّر!
پیامبر از جبرئیل سوال کرد که دلیل این غصّه و گریه چیست؟!
جبرئیل عرضه داشت: 《همه عمر در اندوه این دختر می گریم که در همه عمر جز مصیبت و اندوه نخواهد دید.》
پیامبر گریست. زهرا و علی گریستند. دو برادرت حسن و حسین گریه کردند و تو هم بغض کردی و لب برچیدی.
همچنان که اکنون بغض، راه گلویت را بسته است و منتظر بهانهای تا رهایش کنی و قدری آرام بگیری. و این بهانه را حسین چه زود به دست می دهد.
ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ـ
💭.! - ڪٰانـٰالِاطلٰاعرسٰانۍٖ
🌿.! - زمینھسٰازانِظهُــورْ
زمینهسازانظهور🕊
•|🥀﷽🥀|• #آفتـاب_درحجاب🏴 #پارت_۳ بہقلم #سیدمهدۍشجاعۍ انگار در آیینه سینهاش میبینی که از ازل خ
#آفتـاب_درحجاب
#پارت_۴
یا دَهْر اُفٍ لَڪَ مِنْ خَلیلِ
ڪَمْ لَڪَ بِالاِشْراقِ و الاَصیلِ
شب دهم محرم باشد، تو بر بالین سجاد، به تیمار نشسته باشی، آسمان سنگینی کند و زمین چون جنین، بیتاب در خویش بپیچد، جون، غلام ابوذر، در کار تیز کردن شمشیر برادر باشد، و برادر در گوشه خیام، زانو در بغل، از فراق بگوید و از دست روزگار بنالد.
چه بهانهای بهتر از این برای اینکه تو گریهات را رها کنی و بغض فرو خفته چند ده ساله را به دامان این خیمه کوچک بریزی.
نمیخواهی حسین را از این حال غریب درآوری. حالی که چشم به ابدیت دوخته است و غبار لباسش را برای رفتن می تکاند. اما چاره نیست. بهترین پناه اشک های تو، همیشه آغوش حسین بوده است و تا هنوز این آغوش گشوده است باید در سایهسار آن پناه میگرفت.
این قصّه، قصّه اکنون نیست. به طفولیتی بر میگردد که در آغوش هیچکس آرام نمیگرفتی جز در بغل #حسین. و در مقابل حیرت دیگران از مادر میشنیدی که: 《بیتابیاش همه از فراق حسین است. در آغوش حسین، چه جای گریستن؟!》
اما اکنون فقط این آغوش حسین است که جان می دهد برای گریستن تو.
و تو آنقدر گریه میکنی که از هوش میروی و حسین را نگران هستی خویش میکنی.
حسین به صورتت آب میپاشد و پیشانیات را بوسهگاه لبهای خویش میکند. زنده میشوی و نوای آرامبخش حسین را با گوش جانت میشنوی که:
- آرام باش خواهرم! صبوری کن تمام دلم! مرگ، سرنوشت محتوم اهل زمین است. حتی آسمانیان هم میمیرند. بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا قرار نیست کسی زنده بماند. اوست که می آفریند، میمیراند و دوباره زنده میکند، حیات میبخشد و برمیانگیزد.
جد من که از من برتر بود، زندگی را بدرود گفت. پدرم که از من بهتر بود، با دنیا وداع کرد. مادرم و برادرم که از من بهتر بودند، رخت خویش را از این ورطه بیرون کشیدند. صبور باید بود، شکیبایی باید ورزید، حلم باید داشت...
#ادامہدارد
ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ـ
💭.! - ڪٰانـٰالِاطلٰاعرسٰانۍٖ
🌿.! - زمینھسٰازانِظهُــورْ
•|🥀﷽🥀|•
#آفتـاب_درحجاب🏴
#پارت_۵
بہقلم #سیدمهدۍشجاعۍ
تو در همان بیخویشی به سخن در میآیی که:
- برادرم! تنها بهانه زیستنم! تو پیامبرم بودی وقتی که جان پیامبر از قفس تن پر کشید. گرمای نفسهای تو جای مهر مادری را پر میکرد وقتی که مادرمان با شهادت به عالم غیب پیوند خورد. تو پدر بودی برای من و حضور تو از جنس حضور پدر بود وقتی که پرنده شوم یتیمی بر گرد بام خانهمان میگشت.
وقتی که حسن رفت، همگان مرا به حضور تو سرسلامتی می دادند. اکنون این تنها تو نیستی که میروی، این پیامبر من است که میرود، این زهرای من است، این مرتضای من است، این مجتبای من است، این جان من است که میرود.
با رفتن تو گویی همه میروند. اکنون عزای یک قبیله بر دوش دل من است. مصیبت تمام این سالها بر پشت من سنگینی میکند. امروز عزای مامضی تازه میشود که تو بقیهالله منی. تو تنها نشانه همه گذشتگانی و تنها پناه همه بازماندگان...
حسین اگر بگذارد، حرفهای تو با او تمامی ندارد. سرت را بر سینه میفشارد و داروی تلخ صبر را جرعه جرعه در کامت میریزد:
- خواهرم! روشنی چشمم! گرمی دلم! مبادا بیتابی کنی! مبادا روی بخراشی! مبادا گریبان چاک دهی! استواری صبر از استقامت توست. حلم در مکتب تو درس میخواند، بردباری در محضر تو تلمّذ میکند، شکیبایی در دستهای تو پرورش می یابد و تسلیم و رضا دو کودکند که از دامان تو زاده میشوند و جهان پس از تو را سرمشق تعبد میدهند.
راضی باش به رضای خدا که بیرضای تو این کار، ممکن نمیشود.
•••
در این شب غریب، در این لحظات وهمانگیز، در این دیار فتنهخیز، در این شبی که آبستن بزرگترین حادثه آفرینش است، در این دشت آکنده از اندوه و مصیبت و بلا، در این درماندگی و ابتلا، تنها نمار میتواند چارهساز باشد، پس بایست! قامت به نماز برافراز و ماتم و خستگی را در زیر سجادهات، مدفون کن. نماز، رستن از دار فنا و پیوستن به دار بقاست. نماز، کندن از دام دنیا و اتصال به عالم عُقبی است. تنها نماز میتواند مرهم این دلافسرده و جگرِ دندانخورده باشد.
انگار همه این سپاه مختصر نیز به این حقیقت شیرین دست یافتهاند.
خیمههای کوچک و بههم پیوستهشان مثل کندوی زنبورهای عسل شده است که از آنها فقط نوای نماز و آوای قرآن به گوش میرسد. سپاه دشمن غرق در بیخبری است، صدای معصیت، صدای عربدههای مستانه، صدای ساز و دُهُلهای رعببرانگیز، به آنها لحظهای مجال تأمل و تفکر و پرهیز و گریز نمیدهد.
کاش به خود میآمدند، کاش از این فتنه میگریختند، کاش دست و دامنشان را به این خون عظیم نمیآلودند، کاش دنیا و آخرتشان را تباه نمیکردند، کاش فریب نمیخوردند، کاش تن نمیدادند، کاش دل به این دسیسهها نمیسپردند.
ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ـ
💭.! - ڪٰانـٰالِاطلٰاعرسٰانۍٖ
🌿.! - زمینھسٰازانِظهُــورْ
زمینهسازانظهور🕊
•|🥀﷽🥀|• #آفتـاب_درحجاب🏴 #پارت_۵ بہقلم #سیدمهدۍشجاعۍ تو در همان بیخویشی به سخن در میآیی که:
#آفتـاب_درحجاب🏴
#پارت_۶
اگر قصدشان کشتن حسین است، با ده یک این سپاه هم حادثه محقق میشود. مگر سپاه برادرت چقدر است؟ چرا این همه انسان، دستشان را به این خون آلوده میکنند؟ چرا این همه آمدهاند تا در سپاه کفر رقم بخورند؟ چرا بیجهت نامشان را در زمرهٔ دشمنان اسلام ثبت میکنند؟ نمیگویی به شما کمک کنند؛ شما از یاری آنها بینیازید، خودشان را از مهلکه دنیا و آخرت در ببرند، جان خودشان را نجات دهند، ایمان خودشان را به دست باد نسپرند. یک نفرهم که از اهل جهنم کم شود غنیمت است.
این چه جهالتی است که دامن دلشان را گرفته است؟ این چه جهل مرکبی است که سرمایه عقلشان را به غارت برده است؟ چرا راه گوشهایشان را بستهاند؟ چرا راه دلهایشان را گرفتهاند؟
انگار فقط خدا میتواند آنان را از این ورطه هلاکت برهاند. باید دعا کنی برایشان، باید از او بخواهی که خواستههایشان را متحول کند، قفل دلهایشان را بگشاید.
دعا میکنی، همه را دعا میکنی، چه آنها را که میشناسی و چه آنها را که نمیشناسی. چه آنها که نامشان را در نامههای به برادرت دیدهای و اکنون خبرشان را از سپاه دشمن میشنوی و چه آنها که نامشانرا ندیدهای و نشنیدهای. به اسم قبیله و عشیره دعا میکنی، به نام شهر و دیارشان دعا میکنی. به نام سپاه مقابل دعا میکنی!
دعا میکنی، هرچند که میدانی قاعدهٔ دنیا همیشه بر این بوده است. همیشه اهل حقیقت قلیل بودهاند و اهل باطل کثیر. باطل، جاذبه های نفسانی دارد. پدر همیشه میگفت: 《 لاَتَسْتَوحِشُوا فی طَریقِ الْهُدیَ لِقِلَّه اَهْلِه. در طریق هدایت از کمی نفرات نهراسید.》
پیداست که کمی نفرات، خاص طریق هدایت است. همین چند نفر هم برای سپاه هدایت بیسابقه است. اعجاببرانگیز است. پدر اگر به همین تعداد، برادر داشت، لشکر داشت، همراه و همدل و همسفر داشت، پایههای اسلام را برای ابد در جهان محکم می کرد. دودمان معاویه را برمیچید که این دود اکنون روزگار اسلام را سیاه نکند. اما پس از ارتحال پیامبر چند نفر دور حقیقت ماندند؟!
#ادامہدارد
ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ـ
💭.! - ڪٰانـٰالِاطلٰاعرسٰانۍٖ
🌿.! - زمینھسٰازانِظهُــورْ
•|🥀﷽🥀|•
#آفتـاب_درحجاب🏴
#پارت_۷
بہقلم #سیدمهدۍشجاعۍ
راستی نکند که فردا در گیر و دار معرکه، همین سپاه اندک نیز برادرت را تنها بگذارند؟ نکند خیانتی که پشت پدر را شکست، دل فرزند راهم بشکند؟ مگر همین چند صباح پیش نبود که معاویه فرماندهان و نزدیکان سپاه برادرت مجتبی را یکی یکی خرید و او را تنها و بییاور ناچار به عقبنشینی و سکوت کرد؟ این را باید به حسین بگویی. هم امشب بگویی که دل نبندد به وعدههای مردم این دنیا. این درست که شهادت برای او رقم خوردهاست و خود طالب عزیمت است. این درست که برای شهیدی مثل او فرق نمیکند که هم مسلخانش چند نفر باشند. اما به هرحال تجربه مکرر دلشکستگی پیش از شهادت، طعم شیرینی نیست. خوب است در میانه نمازها سری به حسین بزنی، هم دیداری تازه کنی و هم این نکته را به خاطر نازنینش بیاوری. اما نه، انگار این بوی حسین است، این صدای گامهای حسین است که به خیمه تو نزدیک میشود و این دست اوست که یال خیمه را کنار میزند و تبسم شیرینش از پس پرده طلوع می کند. همیشه همینطور بوده است. هربار دلت هوای او را کرده، او در ظهور پیشقدم شده و حیرت را هم بر اشتیاق و تمنا و شیداییات افزوده.
تمامقد پیش پای او برمیخیزی و او را به سجادهات مینشانی. میخواهی تمام تار و پود سجاده از بوی حضور او آکنده شود.
می گوید: 《خواهرم! در نماز شبهایت مرا فراموش نکنی!》
و تو بر دلت میگذرد: چه جای فراموشی برادر! مگر جز تو قبله دیگری هم هست؟ مگر ماهی، حضور آب را در دریا فراموش می کند؟ مگر زیستن بییاد تو معنا دارد؟ مگر زندگی بیحضور خاطرهات ممکن است؟》
احساس میکنی که خلوت، خلوت نیست و حضور غریبهای هر چند خودی از حلاوت خلوت می کاهد، هرچند که آن غریبه خودی، نافعبنهلال باشد و نگران برادر، بیرون در ایستاده باشد.
پیش پای حسین، زانو می زنی، چشم در آینه چشمهایش میدوزی و می گویی: 《حسینجان! برادرم! چقدر مطمئنی به اصحاب امشب که فردا در میان معرکه تنهایت نگذارند؟!》
حسین، نگرانی دلت را از لرزش مژگانت در مییابد، عمیق و آرامبخش نفس میکشد و میگوید: 《خواهرم! نگاه که میکنم، از ابتدای خلقت تاکنون و از اکنون تا همیشه، اصحابی باوفاتر و مهربانتر از اصحاب امشب و فردا نمیبینم. همه اینها که امشب در سپاه منند، فردا نیز در کنار من خواهند ماند و پیش از من دستشان را به دامان جدّمان خواهند رساند.》
احساس میکنی که سایه پشت خیمه، بی تاب از جا کنده میشود و خلوت مطلوبتان را فراهم میکند. آرزو میکنی که کاش زمان متوقف میشد. لحظهها نمیگذشت و این خلوت شیرین تا قیامت امتداد می یافت. اما این غلغله ناگهانی بیرون، حسین را از جا برمیخیزاند و به بیرون خیمه میکشاند.
تو نیز دلنگران از جا برمیخیزی و از شکاف خیمه بیرون را نظاره میکنی. افراد، همهخودیاند، امّا اینوقت شب در کنار خیمه تو چه میکنند؟ پاسخ را حسین به درون میآورد:
- خواهرم! اینها اصحاب منند و سرشان، حبیببنمظاهر اسدی است. آمدهاند تا با تو بیعت کنند که هزارباره تا پای جان به حمایت از حرم رسولالله ایستادهاند. چه بگویم؟!
چه دریافت روشنی دارد این حبیب! دین را چه خوب شناخته است. بیجهت نیست که امام لقب فقیه به او دادهاست. اسم حبیب اسباب آرامش دل است. وقتی خبر آمدنش به کربلا را شنیدی سرت را از کجاوه بیرون آوردی و گفتی: 《سلام مرا به حبیب برسانید.》
- حسین جان! بگو که زینب، دعاگوی شماست و برایتان حشر با رسولالله را میطلبد و تا ابد خیر و سعادتتان را از خدا مسألت میکند.
ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ـ
💭.! - ڪٰانـٰالِاطلٰاعرسٰانۍٖ
🌿.! - زمینھسٰازانِظهُــورْ
زمینهسازانظهور🕊
•|🥀﷽🥀|• #آفتـاب_درحجاب🏴 #پارت_۷ بہقلم #سیدمهدۍشجاعۍ راستی نکند که فردا در گیر و دار معرکه، همی
#آفتـاب_درحجاب🏴
#پارت_۸
همین که برادر، عمامهٔ پیامبر را بر سر بگذارد، شمشیر پیامبر را در دست بگیرد و به سمت سپاه دشمن حرکت کند کافیست تا غم عالم بر دلت بنشیند. کافیست تا تمامی مصیبتهای پنجاهساله بر ذهنت هجوم بیاورد و غربت و تنهایی جاودانه پدر، از اعماق جگرت سر باز کند. اما برادر به این بسنده نمیکند، مقابل دشمن میایستد، تکیهاش را بر شمشیر پیامبر میدهد و در مقابل سیاهدلانی که به خون سرخ او تشنهاند، لب به موعظه میگشاید: 《مردم! در آرامش، گوش به حرفایم بسپارید و شتاب نکنید تا من آنچه حق شما بر من است به جای آورم که موعظت شماست و اتمام حجت بر شما.
درنگ کنید تا من انگیزه سفرم را به این دیار، روشن کنم. اگر عذرم را پذیرفتید و تصدیقم کردید و با من از در انصاف در آمدید خوشا به سعادت شما، که اگر چنین شود راه هجوم شما بر من بسته است.
اما اگر عذرم را نپذیرفتید و با من از در انصاف در نیامدید، دست به دست هم دهید و تمام قوا و شرکاء خود را به کارگیرید، و به مقصود خود عمل کنید و به من مهلت ندهید. چه، میدانید که در فضای روشن و بیابهام گام میزنید.
به هرحال ولایت من با خداست و پشتیبان من اوست. هم او که کتاب را فرو فرستاد و ولایت همه صالحان و نیکوکاران را به عهده گرفت.
بندگان خدا! تقوا پیشه کنید و از دنیا برحذر باشید. اگر بنا بود همه دنیا به یک نفر داده شود یا یکی برای دنیا باقی بماند، چه کسی بهتر از پیامبران برای بقا و شایستهتر به رضا و راضیتر به قضاء؟!
اما بنای آفریدگار بر این نیست، که او دنیا را برای فنا آفریده است.
تازههای دنیا کهنه است، نعمتهایش فرسوده و متلاشی شده و روشنایی سرورش، تاریک و ظلمتزده.
دنیا، منزلی پست و خانهای موقت است. کاروان سراست.
پس در اندیشه توشه باشید و بدانید که بهترین رهتوشه تقواست. تقوا پیشه کنید تا خداوند رستگارتان کند...》
او چون طبیبی که به زوایای وجود بیمار آگاه است، می داند که مشکل این مردم، مشکل دنیاست، مشکل علاقه به دنیا و از یاد بردن خدا و عالم عُقبی. فقط علقههای دنیا میتواند انسان را اینچنین به خاک سیاه شقاوت بنشاند. فقط پشت کردن به خدا میتواند، پشت عزت انسان را اینچنین به خاک بمالد. فقط از یاد بردن خدا میتواند حجابهایی چنین ضخیم و نفوذناپذیر بر چشم و دل انسان بیفکند تا آنجا که آیات روشن خدا را منکر شود و خون فرزندان پیامبر خدا را مباح بشمرد.
او همچنان با آرامش و حوصله ادامه میدهد و تو از شکاف خیمهمیبینی که دشمن، بیتاب و منتظر، اینپا و آنپا میکند تا پس از اتمام موعظه به او حملهور شود و خونش را بر زمین بریزد:
《مردم! خداوند تعالی که خود آفریننده دنیاست، آن را خانه نابودی و زوال قرار داده است. کار این خانه این است که حال دلبستگان به خویش را دگرگون میکند.
فریبخورده کسی است که فریب او را بخورد و بختبرگشته کسی است که در دام فتنههای او بیفتد.
#ادامہدارد
ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ـ
💭.! - ڪٰانـٰالِاطلٰاعرسٰانۍٖ
🌿.! - زمینھسٰازانِظهُــورْ
•|🥀﷽🥀|•
#آفتـاب_درحجاب🏴
#پارت_۹
بہقلم #سیدمهدۍشجاعۍ
مردم! دنیا شما را نفریبد، هر که به دنیا تکیه کند، دنیا زیر پای امیدش را خالی میکند و هر که طمع به دنیا ببندد، دنیا ناکامش میسازد.
من اکنون شما را در کاری هم پیمان میبینم که باعث برانگیختن خشم خدا شده.
خدای کریم از شما روی گردانده و عذاب خویش را بر شما حلال کرده.
مردم! خدای ما خوب خدایی است و شما بد بندگانی هستید.
به محمد پیامبر ایمان آوردید و طاعتش را گردن نهادید و سپس به فرزندان او هجوم آوردید و کمر به قتل عترت او بستید.
اکنون این شیطان است که بر شما مسلّط شده و عظمت حضور خدا را در دلهایتان به غیب کشانده، پس ننگ بر شما و مقصد و مقصود شما.
ما از آن خداییم و به سوی او باز میگردیم، اما پیش روی ما قومی است که از پس ایمان، به کفر رسیده است.
و قومی که غرقه ستم است. هماره از ساحل لطف و رحمت خدا درود باد...》
•••
امید نه، که آرزو داری این امّت برگشته از امام، این قبیله پشت کرده به رائد، این قوم روبرتافته از قائد، با این کلام تکاندهنده و سخنان هشیار کننده، ناگهان به خود بیاید، آب رفته را به جوی بازگرداند و حرمت شکسته را ترمیم کند.
اما پاسخ، فقط صدای شیهه اسبانی است که سم بر زمین میکوبند و بیتابی سوارانشان را برای هجوم تشدید میکنند.
دوست داری حجاب از گوشهایشان برداری و صدای ضجّه سنگ و خاک و کلوخ را به آنها بشنوانی و بفهمانی که از سنگ و خاک و کلوخ کمترند آنها که چشم بر تابش آفتاب حقیقت میبندند.
دوست داری پرده از چشمهایشان برداری و ملائک را نشانشان دهی که چگونه صف در صف، گرداگرد امامحلقه زدهاند و اشک چشمهایشان شبنمآسا بر گلبرگ بالهایشان نشسته و گریه هایشان خاک پای امام را تر کرده است.
فرشتگانی که ضجه میزنند: 《اَتَجعَلُ فیها مَن یُفسِدُ فیها و یَسفِکُ الدِّماء》¹
امام با تکیه بر دستهای خدا، در گوششان زمزمه میکند: اِنّی اَعلَمُ مالا تَعلَمُونَ.》²
دوست داری به انگشت اشارهات، پرده از ظواهر عالم برداری و لشکر اجنّه را نشان این سپاه بیمقدار دشمن دهی و تقاضای تضرعآمیز امدادشان را به دشمن بفهمانی و بفهمانی که یک اشاره امام کافیست تا میان سرها و بدنهایشان فاصله اندازد و زمین کربلا را از سرهایشان سیاه کند، اما امام با اشاره مژگانش آنها را به آرامش میخواند و اشتیاق دیدارش با رسولالله را به رخشان میکشد.
دوست داری...
ولی هیچکدام از این کارها را که دوست داری. انجام نمیدهی. فقط چشم از شکاف خیمه به امام میدوزی و ردّ نگاه او را دنبال میکنی. امام، نگاهش را بر چهره پیرترها عبور میدهد و باز اراده سخن گفتن میکند و تو با خود میاندیشی که مگر هنوز حرفی برای گفتن ماندهاست؟ مگر هیچ رگی از غیرت و هشیاری در این قوم باقی است که بتوان بر آن تکیه کرد و احتمال تاثیر را بر آن بنا نهاد؟
میدانی که حسین به منفی بودن این پاسخ واقفتر است، اما او فوق وظیفه عمل میکند و دلش برای راهیان جهنم هم میسوزد:
《مردم!ببینید چه کسی پیش روی شما ایستاده است. سپس به وجدانهایتان مراجعه کنید و ببینید که آیا کشتن من و شکستن حریم من رواست؟
آیا من فرزند زاده پیامبر شما نیستم؟ و فرزند وصّی او و پسر عمّ او و اولین ایمان آورنده به خدا و تصدیق کننده رسول او و آنچه از جانب پرودگار آمده؟
آیا حمزه سیدالشهدا عموی من نیست؟
آیا جعفر طیار عموی من نیست؟
آیا مادر من، فاطمه، دختر پیامبر شما نیست؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1.پرودگارا آیا کسانی را در زمین خواهی گماشت که فساد کننده و خونها بریزند؟ (سوره بقره بخشی از آیه ۲۰)
2.من چیزی میدانم که شما نمیدانید. (سوره بقره، بخش پایانی آیه۲۰)
ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ـ
💭.! - ڪٰانـٰالِاطلٰاعرسٰانۍٖ
🌿.! - زمینھسٰازانِظهُــورْ
زمینهسازانظهور🕊
•|🥀﷽🥀|• #آفتـاب_درحجاب🏴 #پارت_۹ بہقلم #سیدمهدۍشجاعۍ مردم! دنیا شما را نفریبد، هر که به دنیا تکی
#آفتـاب_درحجاب🏴
#پارت_۱۰
آیا جدهام خدیجه، اولین زن اسلام آورده نیست؟
آیا پیامبر درباره من و برادرم نفرمود که ما سید جوانان اهل بهشتیم؟
آیا انکار میکنید که پیامبر جد من است؟ فاطمه مادر من است؟ علی پدر من است و ...؟
بغض، راه گلویت را سد میکند، اشک در چشمهایت حلقه میزند و قلبت گُر میگیرد. میخواهی از همان شکاف خیمه فریاد بزنی: برادر! همین افتخارات ما جرائم ماست. اگر تو فرزند علی نبودی، اگر جد تو پیامبر نبود که سران این قوم با تو دشمنی نمیکردند و چنین لشکری به جنگ با تو نمیفرستاد! عداوت اینها به اُحُد برمیگردد، به بَدر، به حنین. کینه اینها کینه خندقی است. بغض اینها، بغض خیبری است.
مسئله اینها، مسئله پیامبر و علی است. برادرم! همین فرداست که سر مقدس تو را پیش روی یزید بگذارند و یزید مست و لایعقل زمزمه کند:
لَعِبَتْ هاشِمٌ بِالْمُلْکِ فَلا
خَبَرٌ جاءَ و لا وَحیٌ نَزَلْ
و از بنیان، منکر خدا و وحی و پیامبر شود. اینها پیامبری را حکومت و پادشاهی میبینند و در پی جبران آن سالهای از دست رفتهاند.
برادرم! عزیزدلم! اینها اکنون محصول سقیفه را درو میکنند، اینها فرزندان همانهایند که پدرمان علی را خانه نشین کردند. تو به علی افتخار، چه میکنی؟
آری برادرم! جرم ما همین افتخارات ماست.
می خواهی فریاد بزنی و این حرفها را به گوش برادرت برسانی اما بغضت را فرو می خوری و دم بر نمیآوری. دوست داری ماجرای جَمل¹ را برای برادرت مرور کنی.
•••
جمل مگر همین دیروز نبود؟ طَلحه² و زُبیر³ از سر کینه با عدالت علی، عایشه را سوار بر شتر، عَلم کردند و به جنگ با ولایت کشاندند!
عایشه ابتدا وقتی فهمید که نام شتر، عسکر است، تردید کرد و به یاد این کلام پیامبر افتاد که: 《مبادا بر شتری عسکری نام سوار شوی و به جنگ روی》
اما طلحه و زبیر لباس و زینت همان شتر را عوض کردند و عایشه را بر روی آن نشاندند. و عایشه، دعوی جنگ با علی کرد. بهانه چه بود؟ خونخواهی عثمان!
و خودشان بهتر از هرکس میدانستد که این بهانه تا کجا مضحک است. مروان حکم، سعید عاص را به همراهی در جنگ دعوت کرد. سعید عاص پرسید: 《همراهان تو کیانند؟》
گفت: 《طلحه و زبیر عوام و عایشه و سعد و عبدالرحمن و محمدبنطلحه و عبدالرحمن اسید و عبدالله حکیم و ...》
سعید عاص گفت: 《چه بازی غریبی! اینها که همه خود، دستشان به خون عثمان آلوده است!》
مروان حکم سکوت کرد و از او گذشت.
اُمسلمه⁴ با اتکاء به آنچه از پیامبر شنیده بود اعلام کرد: 《بدانید هرکه به جنگ با علی رود، کافر است و عصیانگر بر دین خدا.》
اما فریاد او در ازدحام جمعیت گم شد.
مالک اشتر نوشت به عایشه که از خدا بترس و حریم پیامبر را نگاهدار. عایشه پاسخ داد: 《تو هم لابد شریک قتل عثمانی که با من مخالفت میکنی.》
#ادامہدارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. اشاره به جنگ جَمل اولین جنگ دوران خلافت علی(ع) با مخالفین و در رأس آنها عایشه( دختر ابوبکر، زنِ پیامبر)
2و3. نام دو تن از صحابی پیامبر که بنای مخالفت با حضرت علی(ع) را گذاردند.
4. یکی از زنان پیامبر.
ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ـ
💭.! - ڪٰانـٰالِاطلٰاعرسٰانۍٖ
🌿.! - زمینھسٰازانِظهُــورْ
•|🥀﷽🥀|•
#آفتـاب_درحجاب🏴
#پارت_۱۱
بہقلم #سیدمهدۍشجاعۍ
امیرالمومنان، ناخواسته پا به این عرصه گذاشت و با هفتصد سوار به 《ذیقار》 فرود آمد.
و عایشه وقتی این را شنید، نامه نوشت به حَفصه که 《علی به ذی قار فرود آمده است، نه راه پس دارد، نه راه پیش.》
حفصه با دریافت این پیام مطربان و مُغَنّیان را جمع کرد و دستور داد که این مضمون را به شعر درآورند و با دف و تنبک بنوازند و بخوانند تا مگر علی بدین واسطه خفیف و استهزاء شود.
تو خبر را که شنیدی، احساس کردی که دیگر جای درنگ نیست. از خانه بیرون شدی و با رویی تمام پوشیده و ناشناس به خانه حفصه درآمدی.
خانه شلوغ بود. مغنیان می نواختند، کودکان کف میزدند و زنان دم می گرفتند:
مَاالْخَبَرْ مَاالْخَبَرْ عَلُّی فی سَقَرْ
کَالْفَرَسِ الاَشْقَر
اِنْ تَقَدَّمَ عَقَر
وَ اِنْ تَأخّرَ نَحَرَ.
راه را شکافتی تا به مقابل حفصه رسیدی که در بالای مجلس نشسته بود. وقتی درست مقابل او قرار گرفتی، چهرهات را گشودی، غضبناک نگاهش کردی، دندانهایت را به هم ساییدی و گفتی: 《راست گفت رسول خدا که البغض یتوارث؛ کینه موروثی است.
ای دختر عمر! که اکنون با دختر ابوبکر همدست شدهای برای کشتن پدر من. پیش از این نیز با پدرانتان همدست شده بودید برای کشتن پیامبر. اما خدا پیامبرش را از مکر خاندان شما آگاه و کفایت کرد.
با پدرانتان در قتل پیامبر ناکام ماندید و اکنون کمر به قتل وصی و برادر او بستهاید شرم کنید.
همین آیه قران برای رسوایی همیشهتان بس نیست؟ 《وَ اِنْ تَظاهَرا عَلیهِ فَاِنَّ الله هُوَ مَولیهُ و جِبْرِئیلُ و صالحُ الْمُؤمِنینَ وَ الْمَلئِکَه بَعْدَ ذِلکَ ظَهیر¹》
•••
دوست داری به برادرت یادآوری کنی که این آتش از زمان پیامبر در زیر خاکستر خفته است. اینها اگر جرئت میکردند، پیامبر را از میان برمیداشتند. نتوانستد، سر از سقیفه درآوردند، بیست و پنج سال خورشیدی را به بند کشیدند و در شهر کوران، پادشاهی کردند و بعد بر شتر نشستند و بعد، سر از نَهروان² درآوردند، به لباس ابوموسیاشعری در آمدند و دست آخر، شمشیر را به دست ابنملجم دادند. و کدام آخر؟ معاویه از همه گذشتگانش پلیدتر و مکارتر بود. نیش معاویه بود که زهر را به جان برادرمان حسن ریخت.》
دوست داری فریاد بزنی: 《برادرم! تو که اینها را میدانی چرا اتصالت را به خدا و پیامبر عَلم میکنی؟》
اما فریاد نمیزنی، شِکوِه هم نمیکنی. فقط مثل باران بهاری اشک میریزی و تلاش میکنی که آتش دل را به آب دیده خاموش کنی چه، میدانی که او بهتر از تو اینقوم را میشناسد و این گذشته را ملموس تر از تو میداند. اما به کوفه نگاه میکند، به شام که تورا و کاروانت را به نام اسرای خارجی در شهر میگردانند. میخواهد در میان این قاتلان کسی نباشد که بگوید ما گمان کردیم با دشمن خارجی روبروییم. با مخالفان اسلام میجنگیم. میخواهد که در قیامت کسی نباشد که ادعا کند ما مقتول خویش را نشناختیم و هویت سپاه مقابل را درنیافتیم.
در مقابل این اعتراف که امام از اینها میگیرد، خشم و لعنت و غضب ابدی را تحویلشان میدهد. همه آنها که صدای امام را میشنوند، با فریاد یا زمزمه زیر لب یا هیاهو و بلوا اعلام میکنند که:
- بهخدا این چنین است.
- انکار نمیکنیم!
- میدانیم که فرزند پیامبری!
- میدانیم که پدرت علی است!
- قابل انکار نیست!
و بعد برادرت جملهای میگوید که همان یک جمله تو را زمین میزند و صیحهات را به آسمان بلند میکند.
- فَبِمَ تَسْتَحِّلُونَ دَمی؟ پس چرا کشتن مرا روا میشمرید؟ پس چرا خون مرا مباح میدانید؟
این جمله جگرت را به آتش میکشد. بنیان هستیات را میلرزاند. انگار مظلومیت تمامی مظلومان عالم با همین یک جمله بر سرت هوار میشود.
این ناخن های توست که بر صورتت خراش میاندازد و این اشک توست که با خونگونهات آمیخته میشود و این صدای ضجه توست که به آسمان برمیخیزد.
امام رو بر میگرداند. به عباس و علی اکبر میگوید: 《زینبرادریابید.》
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. سوره تحریم، بخشی از آیه۴. و اگر شما دوتن حفصه و عایشه باهم، علیه او اتفاق کنید، باز خدا نگهبان او حضرت محمد(ص) است و جبرئیل امین و مردان صالح و فرشتگانِ حق، مددکار اویند.》
2. نام جنگی که امامعلی(ع) با خَوارج کرد و آنان را به سختی شکست داد.
ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ـ
💭.! - ڪٰانـٰالِاطلٰاعرسٰانۍٖ
🌿.! - زمینھسٰازانِظهُــورْ
زمینهسازانظهور🕊
•|🥀﷽🥀|• #آفتـاب_درحجاب🏴 #پارت_۱۱ بہقلم #سیدمهدۍشجاعۍ امیرالمومنان، ناخواسته پا به این عرصه گذاش
#آفتـاب_درحجاب🏴
#پارت_۱۲
دلت میخواهد که طاقت بیاوری، صبوری کنی و حتی به حسین دلداری بدهی.
بچهها چشمشان به توست؛ تو اگر آرام باشی، آرامش میگیرند و اگر تو بیتابی کنی، طاقت از کف میدهند.
سجاد که در خیمه تیمار تو خفته است، حادثه را در آینه نگاه تو دنبال میکند.
پس تو باید آنچنان با آرامش و طمأنینه باشی، انگار که همه چیز منطبق بر روال معهود پیش میرود. و مگرنه چنین است؟ مگر تو از بدو ورود به این جهان، خودت را مهیای این روز نمیکردی؟
پس باید قطره قطره آب شوی و سکوت کنی. جرعه جرعه خون دل بخوری و دم برنیاوری. همچنان که از صبح چنین کردهای. #حسین از صبح با تکتک هر صحابی، به شهادت رسیده است، با قطره قطره خون هرشهید، به زمین نشسته است و تو هربار به او تسلی بخشیدهای. هربار قلبش را گرم کردهای و اشک از دیدگان دلش ستردهای.
هربار که از میدان باز آمدهاست، افزایش موهای سپید سر و رویش را شمار کردهای، به همان تعداد، در خود شکستهای، اما خم به ابرو نیاوردهای.
خواهر اگر تعداد موهای سپید برادرش را نداند که خواهر نیست. خواهر اگر عمق چروکهای پیشانی برادرش را نشناسد که خواهر نیست. تازه اینها مربوط به ظواهر است. اینها را چشم هرخواهری میتواند در سیمای برادرش ببیند. #زینب یعنی شناسای بندهای دل حسین، یعنی زیستن در دهلیزهای قلب حسین، عبور کردن از رگهای حسین و تپیدن با نبض حسین. زینب، یعنی حسین در آینه تأنیث. زینب، یعنی چشیدن خارپای حسین با چشم، زینب، یعنی کشیدن بار پشت حسین، بر دل.
وقتی از سر جنازه مسلمبنعوسجه آمد، وقتی که محاسنش به خون حبیب خضاب شد، وقتی که رمق پاهایش را در پای پیکر حُربنیزید ریخت، وقتی که از کنار سجاده خونین عمروبنخالد صیداوی برخاست، وقتی که جگرش با دیدن زخمهای سعیدبنعبدالله شرحه شرحه شد، وقتی که عبدالله و عبدالرحمن غفاری با سلام وداع، چشمان او را به اشک نشاندند، وقتی که زُهَیر با آخرین نگاهش دل حسین را به آتش کشید، وقتی که خون وَهَب و همسرش، عاشقانه به هم آمیخت و پیش پای حسین ریخت، وقتی که جُون، در واپسین لحظات عروج، شراشر وجودش را به رایحه حضور #حسین، معطر کرد، وقتی که...
در تمام این اوقات و لحظات، نگاه تو بود که به او آرامش میداد و دستهای تو بود که اشکهای وجودش را میسترد.
هربار که از میدان میآمد، تو بارِ غم از نگاهش برمیداشتی و بر دلت میگذاشتی.
حسین با هربار آمدن و رفتن، تعزیتهایش را به دامان تو میریخت و التیام از نگاه تومیگرفت. این بود که هربار، سنگین میآمد، اما سبکبال باز میگشت. خسته و شکسته میآمد، اما برقرار و استوار بازمیگشت.
#ادامہدارد
ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ـ
💭.! - ڪٰانـٰالِاطلٰاعرسٰانۍٖ
🌿.! - زمینھسٰازانِظهُــورْ
•|🥀﷽🥀|•
#آفتـاب_درحجاب🏴
#پارت_۱۳
بہقلم #سیدمهدۍشجاعۍ
اکنون نیز دلت میخواهد که طاقت بیاوری، صبوری کنی و حتی به حسین دلداری بدهی. همچنان که از صبح تاکنون - که آفتاب از نیمه آسمان گذشته است - چنین کردهای. اما اکنون ماجرا متفاوت است.
اکنون این دل شرحه شرحه توست که بر دوش جوانان بنیهاشم به سوی خیمهها پیش میآید.
اکنون این میوه جان توست که لگدمال شده در زیر سمّ ستوران به تو باز پس داده میشود.
#علیاکبر برای تو تنها یک برادرزاده نیست، تجلی امیدها و آرمانهای توست. تجلی دوستداشتن توست. علیاکبر پیامبر دوباره توست. نشانی از پدر توست. نمادی از مادر توست. #علیاکبر برای تو التیام شهادت محسن است. شهید نیامده. غنچه پیش از شکفتن پرپر شده.
شهادت محسن، اولین شهادت در دیدرس تو بود. تو چهارساله بودی که فریاد مادر را از میان در و دیوار شنیدی که 《محسنم را کشتند》و به سویش دویدی.
شهادت محسن بر دلت زخمی ماندگار شد. شهادت برادر در پیشچشمهای چهارساله خواهر. و تا علیاکبر نیامد، این زخم التیام نپذیرفت. اکنون این مرهم زخم توست که به خون آغشته شده است. اکنون این زخم کهنه توست که سرباز کرده است.
دوست داشتی حسین را دمادم در آغوش بگیری و بوی حسین را با شامه تمامی رگهایت استشمام کنی. اما تو بزرگ بودی و حسین بزرگتر و شرم همیشه مانع میشد مگر که بهانهای پیش میآمد؛ سفری، فراق چند روزهای، تسلای مصیبتی و ... تو همیشه به نگاه اکتفا میکردی و با چشمهایت بر سر و روی حسین بوسه میزدی.
وقتی #علیاکبر آمد، میوه بهانه چیده شد و همه موانع برچیده.
حسین کوچکت همیشه در آغوش تو بود و تو میتوانستی تمامی احساسات حسینطلبانهات را نثار او کنی.
از آن پس، هرگاه دلت برای حسین تنگ میشد، بوسه بر گونههای #علیاکبر میزدی.
هرگاه آتش عشق حسین در وجودت زبانه میکشید، چنگ بر دامان عاطفه #علیاکبر میزدی.
از آن پس، علیاکبر بود و دامان مهر تو. علیاکبر بود و دستهای نوازش تو، علیاکبر بود و نگاه های پرستش تو و... حسین بود و ادراک عاطفه تو.
و اکنون نیز حسین بهتر از هرکس این رابطه را میفهمد و عمق تعزیت تو را درک میکند.
دلت میخواهد که طاقت بیاوری، صبوری کنی و حتی به حسین دلداری بدهی.
اما چگونه؟ با این قامت شکسته که نمیتوان خیمه وجود حسین را عمود شد.
با این دل گداخته که نمیتوان بر جگر حسین مرهم گذاشت.
اکنون صاحب عزا تویی. چگونه به تسلای حسینبرخیزی؟
نیازی نیست زینب! این را هم حسین خوب میفهمد.
وقتی پیکر پاره پاره علیاکبر به نزدیکی خیمهها میرسد و وقتی تو شیون کنان و صیحه زنان خودت را از خیمه بیرون میاندازی، وقتی به پهنای صورت اشک میریزی و روی به ناخن میخراشی، وقتی تا رسیدن به پیکرعلی، چند بار زمین میخوری و بر میخزی، وقتی خودت را به روی پیکر علیاکبر میاندازی، حسین فریاد میزند که: 《زینبرادریابید》
حسینی که خود قامتش در این عزا شکسته است و پشتش دوتا شده است. حسینی که غم عالم بر دلش نشسته است و جهان، پیش چشمان اشکبارش تیره و تار شده است. حسینی که خود بر بلندترین نقطه عزا ایستاده است، فقط نگران حال توست و به دیگران نهیب میزند که: 《زینب را دریابید. همین الان است که قالب تهی کند و کبوتر جان از قفس تنش بگریزد.》
ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ـ
💭.! - ڪٰانـٰالِاطلٰاعرسٰانۍٖ
🌿.! - زمینھسٰازانِظهُــورْ