درگیرِ عظمت علی شده ام؛ همانجا که حکمتهایش، طعمِ تلخِ قهوه را شیرین، و صفحاتِ کتاب را خواندنیتر میکند.
صدایِ باران رویِ آسفالتِ خیابان،هر رد شدنِ ماشین، با نورِ چراغهایش، لحظهای کوتاه بر پنجرهیِ اتاق میکشد و بعد در تاریکی گم میشود. در این هیاهویِ آرام، کنارِ کتابی که نیمهکاره مانده گویی شهربا هر قطره باران در این سکوتِ پر از صدا
* غرق در ورقها و خاطراتِ شبِ بارانی*