eitaa logo
ঞじòぴé🍹🥹Maomao🥹🥹🍥࿐
166 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
309 ویدیو
55 فایل
کنیچیوا خوش اومدی.ೄྀ✨ 🥹🥹🥹🥹⃟☆🥹🥹🥹≛꙳🥹🥹🥹🥹∘˙🥹🥹ღ پیک🥹 ᬊاز انیمه پینترست مانهوا میخوای$ 🥹🥹٭🥹🥹🥹︴🥹🥹🥹✟ @Phartmacist 🥹🥹🥹🥹 ∘•˚˙🥹🥹🥹༺༻🥹🥹🥹࿐🥹🥹🥹࿐🌟 https://eitaa.com/joinchat/2668300014Cc0aaf5c1cd 🥹🥹🥹 جوین شو اصکی آزاده
مشاهده در ایتا
دانلود
رندوم اد میکنم
هدایت شده از  𝇁Анг𓏺ел فقط جبرانیی نفورر
‌ ‌ ‌ طنز الین استیج🌚؟ فقط آخرش سوا... 🤣🤣‌ ‌ ‌ ‌ جـ*ــر خوردم🤣🤣🤣 آماره 350 میدمش🌚 ‌ ‌ ‌ ꠹ᩩᩞ݄݁━━━━━━━━─67⭒━─ بدو تا از دست ندی🌚
هدایت شده از ‌بفور گوگولیی🐻
هدایت شده از 𝙑𝙚𝙣𝙤𝙢
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت کنیم فسقلی؟ من(اهورا) بانو آوین و بانو جانا N. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_jw2jpm3&btn=سکرت منتظریم https://eitaa.com/joinchat/356321016C2ae97b0cb4
درود خواستم بگم اگه از ۲۹۹ تاییمون پیوی شات بدی من بهت جایزه میدم(ثاد بثید من مهربونح نیستمح💔) قاقالیلی مجانی میدم کم پیشمیاد نیای به چوچولات میگم پخت کنه🗣 پیوی شات شوتی🤙 @dazai_1 چنل عزیز تر از جانم https://eitaa.com/joinchat/818480851Ccc778d08e5
هدایت شده از کی مدرسه تموم میشه؟
۲۶۸ روز تا تموم شدن مدارس😼 https://eitaa.com/joinchat/1004144363C789d835b83
بیا اد میکنم https://eitaa.com/Zkshmpyfv جوین شو
<<عشق ممنوعه>> فصل دوازدهم: پناهگاهِ کاغذی بارانِ تندِ شهر، خیابان‌ها را به آینه‌هایی سیاه و براق تبدیل کرده بود. کیانا، مانی و خانم احتشام، مثلِ سایه‌هایی در پسِ کوچه‌ها می‌خزیدند. لباس‌هایشان خیسِ آب بود و سرمایِ گزنده‌یِ شب، تا استخوان‌هایشان نفوذ کرده بود. مانی که از شدتِ سرما دندان‌هایش به هم می‌خورد، زیرِ لب غرولند می‌کرد: «فکر کنم تا ده دقیقه‌ی دیگه منجمد می‌شم، کیانا. اگه تویِ عمارت می‌موندیم، حداقل سیستم‌هایِ گرمایشی کار می‌کردن!» خانم احتشام که جلوتر از آن‌ها حرکت می‌کرد، ناگهان ایستاد و به یک ساختمانِ قدیمی با ویترینِ خاک‌گرفته اشاره کرد. تابلویِ چوبیِ کوچکش با نوری کم‌جان روشن بود: *«کتاب‌فروشیِ خاطرات»*. او بدونِ معطلی در را باز کرد. زنگوله‌یِ بالایِ در با صدایِ ظریفی به صدا درآمد. فضایِ داخل، بویِ کاغذِ کاهی، قهوه‌یِ تلخ و چوبِ نم‌خورده می‌داد. برایِ کیانا که تمامِ عمرش در محیطِ استریل و مدرنِ عمارت زندگی کرده بود، اینجا مثلِ یک سیاره‌یِ دیگر بود. کتاب‌ها، از سقف تا کف، مثلِ دیوارهایی از جنسِ دانش و خیال، دور تا دورِ اتاق چیده شده بودند. پیرمردی عینکی با موهایِ سفیدِ مرتب، پشتِ پیشخوان نشسته بود و با ذره‌بین به یک جلدِ قدیمی نگاه می‌کرد. وقتی آن‌ها را دید، ذره‌بین را پایین گذاشت. نگاهش نه ترس داشت و نه تعجب؛ انگار سال‌ها بود که منتظرِ چنین مهمانانی بود. پیرمرد گفت: «فکر کنم شماها همون کسایی هستین که شهر رو به هم ریختین، نه؟» خانم احتشام جلو رفت و با صدایی که لرزشِ پنهانی داشت، گفت: «آقایِ همایون، ما نیاز به جایِ امن داریم. فقط برایِ چند ساعت.» همایون بدونِ اینکه سوالِ بیشتری بپرسد، به سمتِ پشتِ مغازه اشاره کرد. «اونجا یه اتاقِ کوچیک هست. کسی اونجا رو پیدا نمی‌کنه، چون تویِ نقشه‌هایِ شهریِ جدیدِ شورا ثبت نشده. اونا اینجا رو به عنوانِ انباریِ متروکه می‌شناسن.» کیانا در حالی که کیفِ سنگینش را رویِ زمین می‌گذاشت، به کتاب‌ها خیره شد. دستش را رویِ جلدِ چرمیِ یکی از آن‌ها کشید. چقدر حسِ خوبی داشت؛ لمسِ چیزی که واقعی بود، چیزی که برایِ کنترلِ ذهن ساخته نشده بود. او ناگهان به یادِ کیان افتاد. در تمامِ آن سال‌ها در عمارت، همیشه در ذهنش تصویرِ کیان را مرور می‌کرد؛ پسری که شاید هرگز ندیده بود، اما در رویایش همیشه با او در کتابخانه‌ای شبیه به اینجا قدم می‌زد. آیا کیان هم الان داشت این اخبار را می‌دید؟ آیا به او فکر می‌کرد؟ مانی که بالاخره گرم شده بود، لپ‌تاپش را باز کرد و با سرعت شروع به تایپ کرد. «دارم سعی می‌کنم ردِ ماشین‌هایِ گشت رو بزنم. کیانا، اگه ما می‌خوایم واقعاً شهر رو بیدار کنیم، باید از «شورا» مدرکِ محکم‌تری داشته باشیم. چیزی که نه تنها ثابت کنه اونا دارن ذهن‌ها رو کنترل می‌کنن، بلکه نشون بده چطور می‌شه این سیستم رو کلاً خاموش کرد.» کیانا به مانی نگاه کرد. «تو واقعاً فکر می‌کنی ما می‌تونیم؟ ما فقط سه نفریم، مانی.» مانی سرش را بلند کرد، چشمانش در نورِ ضعیفِ مانیتور برق می‌زد. «اشکان برایِ همین فداکاری کرد، یادت نرفته که؟ ما دیگه فقط سه نفر نیستیم. تمامِ کسایی که اون بیرون تویِ خیابونن، منتظرِ یه نشونه‌ان. ما اون نشونه‌ایم.» در همان لحظه، صدایِ کوبیده شدنِ شدیدی به درِ اصلیِ کتاب‌فروشی آمد. نورِ چراغ‌قوه‌هایِ پلیس از پشتِ شیشه‌هایِ غبارگرفته به داخل تابید. صدایِ خش‌خشیِ بی‌سیم‌ها فضایِ دنجِ مغازه را به هم ریخت. همایون سریع به سمتِ آن‌ها برگشت و نجوا کرد: «زود باشید! از پنجره‌یِ پشتیِ اتاق برید بیرون. اونا دارن بازرسی می‌کنن!» کیانا ضربانِ قلبش را در گلویش حس می‌کرد. او به دنبالِ مانی و خانم احتشام دوید. واردِ اتاقِ پشت شدند، اما ناگهان کیانا ایستاد. او به یادِ اشکان افتاد؛ به یادِ اینکه چطور با شجاعتِ تمام، راه را برایِ آن‌ها باز کرد. او نمی‌توانست همین‌طور فرار کند. کیانا برگشت و گفت: «مانی! ما نباید فقط فرار کنیم. اگه این‌ها ما رو بگیرن، دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه حقیقت رو بگه. باید یه کاری کنیم که اونا فکر کنن ما قبلاً از اینجا رفتیم.» مانی با تعجب پرسید: «چطوری؟» کیانا به کتاب‌هایِ قدیمیِ رویِ قفسه اشاره کرد.《آتیش نه، ولی می‌تونیم حواسشون رو پرت کنیم.》 🚫 📚
هدایت شده از 𝙑𝙚𝙣𝙤𝙢
https://eitaa.com/116921661/1616 یعنی چی فعلا نسبتی نداریننن . اهورا: نمیدونم، یعنی چی؟😂 آوین: یعنی چی😔 جانا: مهرسا: جو.نز عرو.سی افتادیم https://eitaa.com/joinchat/356321016C2ae97b0cb4