ضحـیٰ²¹³
حضرتِمادر(:!
؛ میگن تو مجالس روضه پسرت هستی همیشه . .
تو رو به گریه های خفیٰعلی] تو رو به سر تکیه داده به دیوارِعلی]
به موهای شونه نشده زینبت] به غریبی حسنت] که نتونست جلو اون سیلی رو بگیره . .
تو رو به تشنگی لب حسینت] تو رو به دستای بریده عباست]. .
خانوم ِخونهعلی میون اینهمه بیقراریامون جا نمونیم از اربعین . .
ولی یه روزی هم میاد ،
باهم دیگه دهه اول محرم رو میریم کربلا هیئت ِحسین ستوده :)))))) .
می خوایم بدونی
این که امسال برات گریه میکنه،
همونی نیست که پارسال برات اشک ریخته !
خیلی تنهاتر ِ.
خیلی مستأصل ِ.
خیلی گم ِ.
خیلی پریشون ِاحوالاتش .
سهم بیشتری از تو میخواد امسال... :)!
میگن تو واقعهٔ کربلا حضرترقیـه مادر نداشتن ،
امشب یجور دیگه واسه این خانوم گریه کنید .
وسط هیئت داد میزد و میگفت : ابیعبدالله ، میون این همه شلوغی و آدمای فیک زندگیمون ، اگه نوکر تورو نداشت چیکار میکرد ؟ :) .
چشماش کم سو شده بود ، کمرش خمیده بود
اما همیشه پای علم اربابش بود ، یه بار بهش
گفتم : حاجی شما چندبار کربلا رفتی ؟
بهم نگاهی انداخت و لبخندی زد و گفت :
گر میسر نیست مارا کام او ،
عشق بازی میکنیم با نام ِ او . .
ضحـیٰ²¹³
بافکرکردنبهشمادرمواقعسختی ؛ صبور بودنبهمیادآوریمیشهیاعقیلهالعَرب .
بدن های چاک چاک بند دلت را پاره میکند .
طوفان سهمگین خباثت آتش ،
دامن رقیه را شعلهور میکند .
کودک اشک ریزان به بیابان پناهنده می شود ُ با هاله ای از مظلومیت فریاد بر می آورد عمه زینب(س)! و تو می گویی رقیه جان! عزیزکم صبر کن !
این نه تنها دامان رقیهست بلکه قلب تو نیز شعلهور است .
عمهجان هیچگاه تصور هم نمیکردی که روزی گلهای گلخانه حسین(ع) شوریده حال گردند . .
تو در پشت بام افق از همان لحظهای که پیکر ِمادرت زهرا را را از لای در میدیدی که به دست حسنین تشییع میشوند ، از همان لحظات ِپرغم فرو ریختن آسمان را مینگریستی . .