ضحـیٰ²¹³
بافکرکردنبهشمادرمواقعسختی ؛ صبور بودنبهمیادآوریمیشهیاعقیلهالعَرب .
بدن های چاک چاک بند دلت را پاره میکند .
طوفان سهمگین خباثت آتش ،
دامن رقیه را شعلهور میکند .
کودک اشک ریزان به بیابان پناهنده می شود ُ با هاله ای از مظلومیت فریاد بر می آورد عمه زینب(س)! و تو می گویی رقیه جان! عزیزکم صبر کن !
این نه تنها دامان رقیهست بلکه قلب تو نیز شعلهور است .
عمهجان هیچگاه تصور هم نمیکردی که روزی گلهای گلخانه حسین(ع) شوریده حال گردند . .
تو در پشت بام افق از همان لحظهای که پیکر ِمادرت زهرا را را از لای در میدیدی که به دست حسنین تشییع میشوند ، از همان لحظات ِپرغم فرو ریختن آسمان را مینگریستی . .
ضحـیٰ²¹³
_
آنقدر در سجده صدایت میکنم
و مناجات میکنم و به در ِخانهات
میزنم تا گوشه چشمی به این کنیز ِ
نوکر زادهات بیندازی . .
من، در نقطهای به نزدیکی ِخدا
و بر تربت ِمنور و نفیس و محترمات،
تو را و کربلایت را و ابالفضلت را
مسئلت خواهم کرد ؛
درست است که طالب ِ
حاجتی هستم که تنها رویا نشینان ِ
بهشت درآن منتفعاند، اما
طبق دلیل ِهمیشگی جوانم و
بر کیش آرزو دست تمنا دارم .
[ یاحبیبالباکین ]
ولی این روایت قلب ِآدمو به درد میاره ((((:
-
پیامبـَر
از جلوی خانه فاطـِمه
رد میشد که
صدای گریه ای شنید ؛
گریه ی حـُسین .
گفت ؛
دختـَرم آرامش کن ،
مگر
نمیدانی از گریه ی حـُسین
اذیت میشوم
- خوب شد پیامبـَر کربلا
نبود 💔(:
-
[ قـِصهکربلا ]
و ما ساکنان شرمندگی ،
در محرم خمیدهتر خواهیم شد
و شاید کمیامیدوار به حُر شدن . .
ضحـیٰ²¹³
از لحاظ ِزاویه های مختلف ِخونه اباعبدللّٰه
عشـق ؛
بر سرزمینی غـالب شد
و آنجا کربلا نام گرفت .
اربابجان ! حالا که قراره ما بیقراری وسط بین الحرمینت نیست ،
وعده ما شب اول ِ قبر زیر خروار خروار خاک .