کم کم عمه جان میخونه:
به سمت گودال از خیمه دویدم من ..
شمر جلوتر بود . . دیر رسیدم من 💔
ته گودال هم . . مادرمون رو دیدم من . .
که رفته بود از حال . . دیر رسیدم من . .
یه نکته که بهتره آگاه باشیم درموردش باشید تا بگم؛
این روزا سرصحبت ِبر: آتش بس..صلح..پایان جنگ..
چه عبارات آشنایی!
درسته که انسان فراموشکاره،
ولی دفتر تاریخ دم دستمونه که
کاری نداره، فصل هشت سال جنگ تحمیلی شو که وا کنیم
میبینیم عه.. اونجا هم زمزمهای صلح و اتمام جنگ وقتی بلند شد که ورق جنگ داشت به نفع ایران برمیگشت!
یا یکم عقب تر، مثلا جنگ صفین
وقتی سپاه اسلام در دو قدمی پیروزیه و خدعه و مکر و فریب
قد علم میکنه تا کفر لباس اسلام پوشیده رو از عمق هلاکت نجات بده
درسته دست و پا زدن آخر سپاه باطله، ولی تو همون لحظات، اگر سپاه حق با علی علیه السلام بمونن، اگر با علی علیهالسلام بمونن
اگر با علی علیه السلام بمونن
پیروزی حاصل میشه!
حالا ما وسط قصهایم، شاید، خود قصهایم.. قصهی نزاع نور و ظلمت
ظالم و مظلوم
به وسعت تمام کرهی زمین!
اینکه این فصل از تاریخ،پایان تلخ
یا شیرینی داشته باشه،
به درست فهمیدن
و درست عمل کردن
و درست اقدام کردن
آدمهای این قصه وابسته است!
یعنی (تک تک ما)
؛
اگر یك روزی ذرات عالم شهادت بر غفلتها و
گناهانمان دادند و داشتند به سمتی که نباید ،
میبردند ..
ای تار و پود فرشهای حسین «ع» ،
شما شهادت بدهید که ما از فراق و دلتنگی
برای شما اشك ریختیم .
ای کتیبههای مشکی مزین شده به مجالس ،
شما شهادت بدهید که چقدر مشتاقانه
انتظار محرمش را کشیدیم .
ای چوبهایی که حسین «ع» انتخابتان کرد و
درب حریمش شدید ،
شما شهادت بدهید که لبهایمان از حسرت
بوسه بر شما سوختند .
ای دیوارهای ِخوشبخت حرم عزیز خدا ،
شما شهادت بدهید که دستهایمان از حسرت
نوازش شما چروکیده شدند .
ای ذرات ِمعلق در کوی حسین «ع» ،
شما شهادت بدهید که نفس هایمان در
حسرت استشمام شما به تنگ آمد .
ای عرشی ترین شش گوشهی عالم
نواهای عاجزانهمان را که فراموش نمیکنی ؟
ما هم شهادت میدهیم دوستت داریم ..
عزیز دل زهرا ، آقای ابیعبدالله :))