این شبها اصلا احتیاجی به روضه نیست .
وضو میگیری،
یک تسبیح برمیداری،
مینِشینی گوشهای تاریک و خلوت،
دانهی اول را زیر دست میلغزانی
تکرار میکنی:
زهرا«س»؟
أنا علی«ع»...
دانهی دوم: أنا علی«ع» ..
سوم: أنا علی«ع» ..
چهار: أنا علی«ع» ..
قلبت بقیه ماجرا را میفهمد . .
ضحـیٰ²¹³
این روزها، که هرجا پا میگذارم تابوت شهیدیست و همه جا توفیق حضورشان را دارد، این روزها عجیب است و عجیب میگذرد.
غبار حزن فاطمیه آمیخته به حضور شهدایی از جنس غربت مادر است، نمونههای که مادر شخصا آنها را برگزیده.
توامان است احساس غبطه و حزن، غبطه و اشک، غبطه و دلتنگی..
در این شبهای فاطمیه، اگر سحری بلند شدید، جایی رفتید، روضهای شنیدید،
من هم دعا کنید..
؛
چقدر این قوم از ما کینه داشتند که میان کوچه حرمت دخت پیمبر را شکستند ؟
چقدر یک مرد میتواند پست باشد که دست به روی یک زن بلند کند ؟
نه ، نام او را نمیتوان مرد گذاشت ، او حتی از یک نامرد هم پستتر بود 💔!
؛
به هجده سالگیِ زنی باردار فقط باید گفت چشم.
باید گفت هرچه شما بگویید، حرف حرف شماست.
هجده سالگی نقطه پایان هیچ زندگی ای
نمیتواند باشد، خیلی زود است.
این مادر هنوز باید کلی مادری میکرد برای فرزندان و محبینش،
کلی لباس میدوخت. دست هایش کلی نوازش
به گیسوان دخترک و پسرهایش بدهکار بود..
حنجرهاش کلی لالایی برای نوههایش پس انداز کرده بود..
باید کلی نان میپخت و غذا بار میگذاشت.!
دنیا نگذاشت و لعنة الله علی الدنیا و اهلش که نگذاشتند!
از ڪوچه پس ڪوچه های وهمیاتت بیرون بیا ، چند دقیقه . .
ساعت را نگاه ڪردی ؟
عقربه ها به سمت تاریڪی شب میروند .
هل میدهند هم را تا زود تمام شوند .
هول چه را میزنند؟
چرا اینقدر عجله دارند؟
از تڪرار پر مڪرر سرنوشت خود آگاهی دارند آیا؟
میدانند به سمت چه میدوند؟
حواسشان هست، فردا، همین موقع، روی همین عدد ها باز همدیگر را هل میدهند؟
میدانند ماحصل تعجیلشان چیست؟
ضحـیٰ²¹³
از ڪوچه پس ڪوچه های وهمیاتت بیرون بیا ، چند دقیقه . . ساعت را نگاه ڪردی ؟ عقربه ها به سمت تاریڪی شب
نه . شاید نمیدانند .
نمیدانند این تعجیل ها و این زود سپری شدن ها، دعای مستجاب مادری ڪنج بستر است .
نمیدانند ڪه تاریڪی امشب، سرآغاز خانه نشینی مردیست ڪه استخوانی به درشتی بغض در گلو دارد و اشڪ غربتش را برسر چاه فرو خواهد آورد .
ضحـیٰ²¹³
نه . شاید نمیدانند . نمیدانند این تعجیل ها و این زود سپری شدن ها، دعای مستجاب مادری ڪنج بستر است
آری . گمان کنم بی اطلاعاند از پسربچهٔ بزرگی ڪه با دیدن صورت پر خسوف مادر ، خاطرات آن وقت شوم برایش تازه میشود . یاد آن گوشواره ها و دستی ڪه . . .
حواسشان نیست این حرڪات پیدرپی ، دویدن های یڪ عاشق را برای رسیدن به معشوقه محتضرش و شتاب اشڪ های دختربچهای را برای غلتیدن رویگونه های ظریفش، سریع تر میڪند .