دلم برای شعرنوشتن تنگ شده. نیمهشبهایی که بیدار میموندم تا شعر بنویسم. ذوق فراوونی که موقع تموم شدنش وجودمو میگرفت. پیدا کردن ایموجی واسه انتشار. آخی :)
حقیقتاً لباسی شایستهتر از حیا، و عطری خوشبوتر از ادب، و زینتی زیباتر از تواضع نمیشناسم.🪷
تا اینجا سه تا از دوستام گفتن دارن میان مشهد و دقیقاً همونموقع من دارم میرم سفر😭😭
اونموقع دیدم هوا ابریه، به مامی گفتم به جان خودم تا ما از مشهد بزنیم بیرون بارون میگیره.