اونموقع دیدم هوا ابریه، به مامی گفتم به جان خودم تا ما از مشهد بزنیم بیرون بارون میگیره.
حرفی ندارم، واقعاً برای یه سریا متأسفم. فقط خیلی واسم سؤاله چطور قراره لحظهٔ من یمت یرنی تو چشمای مولا نگاه کنن؟🙏🏻
تا میام به سکوت ناشی از نبودت عادت کنم، میای یه سروصدایی راه میندازی و میری. میشه دیگه نیای؟ :)🙏🏻