اونموقع دیدم هوا ابریه، به مامی گفتم به جان خودم تا ما از مشهد بزنیم بیرون بارون میگیره.
حرفی ندارم، واقعاً برای یه سریا متأسفم. فقط خیلی واسم سؤاله چطور قراره لحظهٔ من یمت یرنی تو چشمای مولا نگاه کنن؟🙏🏻
تا میام به سکوت ناشی از نبودت عادت کنم، میای یه سروصدایی راه میندازی و میری. میشه دیگه نیای؟ :)🙏🏻
مامان من تو رانندگی خیییلی استرسیان. بعد یه جا گیر کرده بودن داشتن سعی میکردن برن جلو، یهو یکی بوق ممتد زد. منم اعصابم خورد شد داد زدم زهرمار🤣💔