چشم اسب پر خون شد رفت در دل لشکر
وای ارباً اربا شد، مصحف علی اکبر🥲💔:)
#منتظرالظهور
شاید بپرسین این چیه؟
خب راستش باید بگم هیچی،فقط خیلی یهویی نشستم و راجب سفرمون صحبت کردم،با خودم؟با خدا؟با یه آدم خیالی؟نمیدونم والا،ولی نشستم و یازده دقیقه ویس گرفتم و قشنگ ترین چیزایی که به ذهنم میرسید از این یک هفته رو گفتم،و فرستادم برای پی وی خودم،از گریه ها،خنده ها،جیغ ها،خواب ها و بیداری ها،خوراکی ها،دعواهای پنج دقیقه ای و خنده های عمیق،از تک تک لحظه هایی که گذشت،و خب آخرش یه کار قشنگی کردم،آرزو کردم،دعا کردم،قاصدک توی ذهنم رو فوت کردم و از خدا یه چیز قشنگ خواستم.
آخرش دلم برای پنج نفرتون تنگ شد،دلم تنگ بود ولی بیشتر تنگ شد،نمیدونم،بهتون عادت کردم،اما توی این یازده دقیقه احساس کردم دوباره پیش هم نشستیم،و دارم براتون ماجراها رو تعریف میکنم،اینقدر گفتم و گفتم و گفتم که دیگه ذهنم خالی شد،و اونقدر سبک شدم که انگار دیدمتون،شما رو نمیدونم ولی من هنوز دلم تنگه،دلم تنگه آبخوری حرم،گنبد طلایی،پنجره فولاد،رواق ها،فرش های قرمز،چای حرم،دل تنگ امام رضا و خواهران هجده هست...
تا ابد خواهران هجده توی ذهنم و قلبم هست و فراموشش نمیکنم،هر کدوممون و هرکس که دوباره قسمت شد و رفت مشهد،با دیدن خواهران هجده،به یاد خودمون بیوفته،به یاد خودمون شیش تا...
در انتظار نشستن و تکیه دادن به خواهران هجده،سال بعد...
خواهران هجده دیگه نه تکرار میشه و نه تکراری اختصاص داره به ما شیش تا فقط.🎀🌱😄
پی نوشت۱:بچه هاااااااا خیلی خوش گذشتااااااا
مرسی که بودین🎀🌱
پی نوشت۲:بگین ببینم با من خوش گذشتتتت؟🎀😂💅🏻😎💔
#خودنویس
#حنا